یک سوال در مورد تناسخ

تناسخ و زندگی گذشته،زندگی های قبلی،کارما،karma،reincarnation

مديران انجمن: amirhvr, mehdiaali

پستتوسط Seyyed » سه شنبه اسفند ماه 3, 1388 01:40

سلام بر دوستان و دوست عزیز آقای hemmati مسائل خوبی را مطرح کردید متشکرم اما پاسخ آنها:

« 1- آیا قبول دارید که هر چیزی را نمی توان با عقل و استدلال ثابت نموده یا رد کرد؟

پای استدلالیون چوبین بود



پای چوبین سخت بی تمکین بود»



عقل و استدلال قدرت آن را دارد تا دربارهٔ هر آنچه که موجود هست بحث کند حتی ذات اقدس اله لذا هیچ علمی جزء وحی و شهود عرفانی به علوم عقلی نمی رسد مثلا یک پزشک فقط در مورد بدن انسان می تواند اظهار نظر کند یک روانشناس فقط بخش بسیار ناچیزی از مسائل روانی مرتبط با انسان را می داند که آنهم با آزمایش و آزمون و خطا و تجربه کسب کرده است یا یک مهندس کامپیوتر و کسی که علم مدیریت می داند همینطور البته قصد جسارت به متولیان این علوم را ندارم فقط می خواهم برد آنها را بگویم چقدر است لذا کسی که می خواهد دربارهٔ عالم هستی صحبت کند یک دهان به اندازه کل عالم که پشتوانه آن فلسفه و حکمت است می خواهد و آن فلاسفه عارف هستند. لذا پای استدلالیان در قیاس عارف رومی مولوی با عرفان شهودی چوبین است و نگفته پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین (برای طی راه) غیر ممکن بود فرموده نسبت به شهود قلبی به معنی واقعی بی تمکین بود.

«- به تصریح قرآن در امت های پیشین مسخ صورت پذیرفته است و گروهی از گناهکاران به صورت میمون و خوک درآمده اند.در این باره رجوع کنید به بقره۶۵،مائده۶۰،اعراف۱۶۶. پس بازگشت به حالت پست تر امری محال نیست. هر چند که برخی اولیا و انبیا از جمله حضرت خضر و حضرت مسیح بخاطر هدایت مردم ترجیح داده اند که در دنیا بمانند و برخی دیگر نیز همچون پیامبر اکرم لقای پروردگار را ترجیح دادند. روایت است که فرشته مرگ به نزد آن حضرت رسیده و عرض ‍ كرد من فرشته مرگ هستم ، خداوند مرا نزد تو فرستاده ، و تو را بین لقاى پروردگار، و بازگشت به دنیا مخیر ساخته است. پیامبر اکرم لقای پروردگار را ترجیح دادند. همچنین مواردی نظیر رجعت را در نظر بگیرید، آیا آنها را بازگشت به دنیا پس از مرگ محسوب نمی نمایید؟»

مسائلی که عنوان کردید جزء استثناء ها هستند و نمی شود از آنها قانون کلی و همه گیر استنباط کرد همان طور که ضد و نقیض آنها هم وجود دارد. سند روایت با بررسی شود چون تکیه بر نقل کردید نه برهان. اما رجعت هم عمومیت ندارد چون طبق روایات مستند و معتبر از معصومین فقط انسانهای خیلی خوب و انسانهای خیلی بد برگردانده می شوند نه همه مردم.از بزرگان پیرامون رجعت مسائل مبسوطی برای مراجعه وجود دارد.

«3- آیا دین اسلام تنها دینی است که پیروانش بر حق بوده و لیاقت رفتن به بهشت را دارند؟ اگر اینگونه است پس تکلیف ادیان دیگر و پیروان آنها چیست؟ و چرا خداوند به صراحت همه چیز را در قرآن یا سایر کتب آسمانی ذکر ننموده است؟ آیا برای این نبوده که خود ما نیز تلاش نماییم به حقایقی دست پیدا کنیم؟ نظر شخصی بنده این است که ناگفته ها و اسرار بسیاری در قرآن و کتابهای آسمانی دیگر وجود دارد که هنوز هم برای یافتن آنها تلاشی در خور کلام الهی انجام نگرفته است.»
به طور یقین کاملترین دین برای سعادت و هدایت بشر بعد از ادیان دیگر به گواهی و شهادت همان ادیان البته قبل از تحریف شدنشان، اسلام و کتاب آسمانی قرآن است. پیروان ادیان دیگر اگر واقف به حقانیت اسلام و قرآن باشند ولی عامدا به طرف آن نیایند مقصر و اهل شقاوت هستند ولی اگر ندانند یا به گوششان نرسیده قاصر و به همان اندازه که می دانند در پیشگاه خداوند حساب دارند و بهشت یک انسانی که در جنگل های آمازون زندگی کرده با دین و مذهب ناقص خود مسلما با اولیاء الله یکی نیست چون عدالت خداوند اینطور اقتضا می کند که بهشت متناسب با مراتب روحانی انسانها باشد. هر اثری نشان از موثر خود دارد و قرآن هم اثر خداوند است که در کمالات بی نهایت است پس اثر او هم بی نهایت است در بطون علوم شهودی و حصولی. حضرت امیر فرمود با چنین مضمونی که هر آنچه نمی دانید قرآن را به حرف دربیاورید تا برایتان بازگو کند و کسی جزء من که قرآن ناطق هستم نمی توانم قرآن را به حرف بیاورم لذا لا یمسه الا مطهرون علاوه بر معنای ظاهری در عدم مسح نوشته های قرآن بدون طهارت یعنی اینکه بدون طهارت و تزکیه باطن در سه بخش اعتقادات و اخلاقیات و اعمال هم نمی شود به اسرار قرآن که در برگیرنده اسرا عالم هستی است واقف شد تازه به قدر ظرفیت و اصولا راه عرفان و شهود از ولایت قرآن و معصومین می گذرد وگرنه آنچه تجربه ملحد و منکر یا غافل از قرآن و عترت است بسیار سطحی و ساحلی است و عمیق و لجه ای نیست.
«4- این عقل که شما فرمودید، نزد همه است یا فقط در نزد اشخاص معدودی می توان آنرا یافت؟ آیا عقل همه انسانها در خصوص یک مسئله، یک پاسخ را ارائه می دهد؟ »
عقل نعمتی است نزد همه ولی انسان مانند سایر نعمات در استفاده یا عدم استفاده از آن مختار است و البته تربیت و دانستن مقدمات هم لازم است. ولی اگر از دو مقدمه نتیجه ای استنباط شود انگار 2 *2 =4 شده و 5 شدن آن محال عقلی است حالا ارتباطی به خواستن یا نخواستن شخصی و اعتقاد او ندارد.
«5- بر وحی بعنوان یک ملاک غیر قابل انکار تاکید نمودید. آیا بر پیامبران پیشین وحی نازل نمی گردیده؟ بنظر شما کتابهای آسمانی دیگر قابل اعتماد و مرجع مناسبی نیستند؟ »
فقط بر پیامبران الوالعزم شامل نوح و ابراهیم و عیسی و موسی و پیامبر اسلام علیهم السلام وحی برای رسالت و کتاب آسمانی نازل می شده و نزول وحی به مابقی انبیاء به این وسعت نبوده کما اینکه داود (ع) هم زبور داشته. کتب آسمانی دیگر تا قبل آمدن کتاب کاملتر بعد از خود کاملترین مرجع بودند مثلا تورات تا قبل از آمدن انجیل کاملترین در بین همه کتب آسمانی بوده و قرآن بعد از آمدن انجیل کاملترین چنانچه طبق بیان قرآن، قرآن بر تمام کتب پیشین سیطره دارد و احیاء کننده کتب و ادیان تحریف شدهٔ پیشین است تازه اگر کتب سابق هم تحریف نمی شدند قرآن کاملترین برای بشر بعد از خود است تا چه رسد به تحریف در اینکه خون مسیح از شراب بوده یا اعتقاد به تثلیث یعنی پدر پسر و روح القدوس یا کشتی گرفتن حضرت ایوب با خدا ....  


«همچنین با توجه به اینکه مخاطبین این سایت از رده های سنی و تحصیلی مختلف می باشند، خواهشمندم در صورت امکان با زبانی ساده و گویا پاسخ دهید که دوستان عزیزمان بتوانند از آنها بهره برداری نمایند. بنده شخصا در خصوص علوم حوزوی مطالعات زیادی داشته ام اما اینجا را محل مناسبی برای اظهار نمودن معلومات حوزوی خود نمی بینم. »
حتما از تذکر شما سپاسگزارم گرچه مزاج حقیر اینگونه شده که در کنار دریا باشم دست به سمت چاله آب دراز نمی کنم دین و فرهنگ ما غنی و کافی و مسلط بر همه است بدون تعصب و حمل بر ریا و مسائل دیگر نباشد که حتما شما و دیگران بعید نیست از بنده بیشتر بدانید در زمینه علوم دینی و ... ولی اظهار نمی کنید. بنده هم مثل اکثر شما دانشجو و علاقه مند به دانستن.
موفق باشید.



برای نویسنده این مطلب Seyyed تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
Seyyed
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: سه شنبه بهمن ماه 26, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 0

پستتوسط hemmati » چهارشنبه اسفند ماه 5, 1388 15:32

دوست عزیزم Seyyed، سلام بر شما
مباحث ارزنده و پر محتوایی را ارائه فرمودید؛ اما بر آنها نیز ایراداتی وارد است که در اینجا سعی کردم تا سر حد ممکن ایجاز و سادگی را رعایت نموده و آنها را مطرح سازم.
اولین نکته ای که در کلام شما مشهود است، کشاندن بحث به خط قرمزهایی است از جمله دین، که با وارد شدن در آن فضا بحث را به چالش کشانده و طرف مقابل را در معرض خطر وارد آوردن اتهاماتی از قبیل تکفیر و ارتداد قرار می دهید. بیایید سعی نماییم که فارغ از این خطوط قرمز مسئله خود را مطرح نماییم.
نکته دیگر اینکه هیچ کس تصریح به مسئله تناسخ ننموده و فقط در خصوص تجربیات و سایر مواردی که ذکر گردیده، سخن گفته است. ممکنست نوع نگرشها متفاوت باشد. لذا بنظر بنده بهتر است از ورود به حریم اعتقادات یکدیگر خودداری نموده و فقط در خصوص مورد ذکر شده، نظر شخصی خود را ارائه دهیم.


عقل و استدلال قدرت آن را دارد تا دربارهٔ هر آنچه که موجود هست بحث کند حتی ذات اقدس اله لذا هیچ علمی جزء وحی و شهود عرفانی به علوم عقلی نمی رسد مثلا یک پزشک فقط در مورد بدن انسان می تواند اظهار نظر کند یک روانشناس فقط بخش بسیار ناچیزی از مسائل روانی مرتبط با انسان را می داند که آنهم با آزمایش و آزمون و خطا و تجربه کسب کرده است یا یک مهندس کامپیوتر و کسی که علم مدیریت می داند همینطور البته قصد جسارت به متولیان این علوم را ندارم فقط می خواهم برد آنها را بگویم چقدر است لذا کسی که می خواهد دربارهٔ عالم هستی صحبت کند یک دهان به اندازه کل عالم که پشتوانه آن فلسفه و حکمت است می خواهد و آن فلاسفه عارف هستند. لذا پای استدلالیان در قیاس عارف رومی مولوی با عرفان شهودی چوبین است و نگفته پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین (برای طی راه) غیر ممکن بود فرموده نسبت به شهود قلبی به معنی واقعی بی تمکین بود.
با اجازه شما سید بزرگوار و همه دوستان این شعر مولوی را قدری کاملتر می آورم:

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان
که بظن تقلید و استدلالشان
قایمست و جمله پر و بالشان
شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون
در فتند این جمله کوران سرنگون
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
غیر آن قطب زمان دیده‌ور
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر
پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا
آن سواری کو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر
با عصا کوران اگر ره دیده‌اند
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند
گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده‌اندی در جهان

از شما و خوانندگان عزیز می خواهم که این شعر را خوانده و با برداشتی که فرموده اید مطابقت دهند.
مولوی آشکارا می‌گويد پای «استدلاليان» چوبين بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» می‌شود. روی سخن مولوی با «استدلاليون»‌ است، نه با «استدلال» مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلال‌های او فلسفی نيست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلايل تاريخی اين مشکلات را هم بسيار کسان بارها نوشته‌اند. اما اين يک بيت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدميان از قيد حتی «عقل» به کار برده‌اند، حال آن‌که مولوی مخاطب‌اش استدلاليان بوده است - آن‌ها که دليل می‌تراشند. مولوی با دليل‌تراشان و فلسفيانی که به قول او «در وسايط می‌فزايند» اختلاف نظر دارد. به حكيم، به متكلم، به امثال آنها مي گويد كه: شما حرف مي زنيد؛ حرف، يك سلسله مفاهيم است، اين مفاهيم علوم حصولي است، و از علوم حصولي كاري ساخته نيست! اين همان پاي چوبين است كه سخت بي تمكين بود.

در خصوص عقل باید بگوییم که خود بر چندین قسم است:

عقل ممدوح
عقل , به معني قوه قدسي ادراک و فهم و شعور در تدبير و اصلاح امورمعاش و معاد و تشخيص نيکي و بد و مصالح و مفاسد اعمال و احوال , که مايه امتياز و فضيلت انسان بر ديگر جانداران است و او را به زبان و سود و خير و شر هر چيز و هرکار راهنمايي و از لغزش ها و مهالک زندگاني نگهباني مي کند و اين نوع عقل را که همان عقل عملي است  عقل ممدوح مي گوييم .
درباره همين عقل است که مولوي مي گويد براي نجات و رستگاري و سعادت دنيا و اخرت بشر , يکي از دو راه بيشتر نيست يا بايد خود او عاقل کامل و بي نياز از دستگيري و ارشاد و هدايت ديگري , خلق شده باشد يا انکه به جان و دل تسليم عاقل کامل شود و در سايه رهبري و رهنموني او طريق صلاح و فلاح را بپيمايد تا به سر منزل کمالي که در خور حال و استعداد اوست برسد.
عقل مفيد و راهبر عقلي که نوراني است و طالب خير و حقيقت است ولي القا يک مقدار تصوير و توهم به نام خود, کيفيت روشنايي راهبري و فايدت را از ان سلب مي نمايد . از ان يک عقل روباه گونه و سگ صفت مي سازد و ان را حاکم بر خانه وجود انسان مي کند اين عقل مخرب خانه را به اختيار خود مي گيرد و مثل سگي هولناک و درنده بناي هارت و پورت را ميگذارد . اين عقل مخرب , مقهور و مغلوب شهوت لذت و هوي و هوس است و راهزن حقيقت و مانع تقرب حق است .
عقل ايماني و عقل عرشي
عقل ايماني و عقل عرشي که در سخنان مولوي امده هم از شوون و تجليات همان عقل ممدوح عملي است و مشمول همان حديث معروف العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان .
عقل ايماني چوشحنه ي عادل است
پاسبان و حاکم شهر دل است
عقل در تن حاکم ايمان بود
که زبيمش نفس در زندان بود

عقل مذموم
اصطلاح ديگر مولوي در عقل , قوه شيطنت و گربزي و هوش تزوير و مکر و فريب کاري و زيرکي در امور دنيا همچون خرد نگرشي و حسابگري و سود پرستي و امثال اين صفات است.  
اين نوع عقل را عقل مذموم مي ناميم که از لوازم ان خودخواهي و حس ترفع و ديرباوري و سخت پذيري  است بطوري که اين قبيل عقلا کمتر زير بار تسليم و اطاعت و انقياد ديگري مي  روند و بر استبداد و خودرايي لجاج مي ورزند.
و همين عقل است که مولوي همه جا ان را نکوهيد چندان که جهل را براين نوع عقل ترجيح داده و گفته است که از اين عقل بيزار بايد شدن و ان را فداي عشق بايد کردن .
خود خرد انست کو از حق چريد
ني خرد کان را عطارد اوريد
عقل  جزوي و عقل کلي
مراد از عقل جزوي عقل ناقص نارسا است که اکثر افراد بشر کم و بيش در ان شريک اند , اما اين درجه از عقل براي درک حقايق امور و اشيا» کافي و رسا نيست , چرا که در معرض افت و هم و گمان است و همين ظن و وهم  است که با عقل مي اميزد و پايه استدلالات عقلي را واهي و سست ميکند پس بايد عقلي جزوي را با عقل کل که مخصوص خاصگان و مقربان بارگاه الهي است پيوند داد , تا به برکت ان پيوند متبدل بعقل کلي شود.
عقل جزئي در شکل عوامل و القائات محيط که سمبل ان است خود را برعقل مفيد تحميل مي کند و ان را با وعده هاي شيرين دنبال خود مي کشاند . اما بعد از اينکه ان عقل شيطاني و زيرک عقل مفيد را مقهورو تسليم خود نمود با ان بيگانه مي شود.
در اغاز عقل مفيد که در خدمت اصالت و فطرات ان است حاکم و گرداننده هستي انسان است و عقل زيرک و حيله گر فقط يک مهمان ساده و طفيلي است و عقل مفيد صاحب خانه هستي ادمي است و عقل جزئي يک مهمان!
اما همين مهمان اغواگر , رفته رفته و به يک شکل نامحسوس و مرموز به درون خانه رخنه مي کند و با وعده هاي شيرین خود عقل مفيد را مي فريبد و به اسارت خود در مي اورد . بعد از حاکميت خود با عقل جزئي تصميم گيرنده زندگي و روش انسان او است و خود يک پديده رنج و مساله طلب است يا خودش عين رنج است .
هزار رنج و ادبار نقد را تحمل مي کند به هواي وعده هاي شيرين و سراب گونه ا ي عقل جزئي تشکيل دهنده خود از عقل مفيد هراسي دارد و از ان بيزار است . زيرا وقتي عقل مفيد بيايد, جايي براي خود باقي نمي ماند . خود تنها مي تواند به وسيله وهم جهل و پندار حيات دروغين خود را حفظ و تغذيه کند.
عقل جزيي ( مرکز توهم )
عقل کلي:
عقل در تن حاکم ايمان بود
که زبيمش نفس در زندان بود
ايمان چو شحنه عادل است
پاسبان و حاکم شهر دل است
عقل مفيد , يعني اگاهي و روشنايي طبيعي مثل چراغي فروزاني راهبر انسان است. اما نياز ها و کيفيت هاي پست , حقيرانه و جهل الود نفس فوتي را دارد بران چراغ فروزان و چون ان چراغ خاموش گشت و ذهن اسير تيرگي شد به زندگي وا مي ماند.
در ناتواني فرد مي افتد و نمي تواند از موضع روشنايي قدرت و اطمينان به نبرد با مسائل زندگي برود.
عقل کل و عقل کلي
اما عقل کلي يا عقل کل به دو معني است : يکي عقل مجرد علوي مفارق از ماده و ماديات که ان را با نفس کلي و نفس کل ترديف مي کنند بدان معني که مصطلح فلاسفه در عالم عقول و نفوس طويله مجرد است و معتقد ند که سلسله ترتيب و نظام عالم هستي وابسته به همان عقول طوليه است  .
معني ديگر عقل کلي, عقل کامل رسا است که محيط به  همه اشيا» است و حقايق امور را به شايستگي درک مي کند و اين نوع عقل به اعتقاد مولوي چنان که اشاره شد مخصوص صنفي خاص از بندگان مقرب و برگزيدگان حق تعالي است که شامل انبيا و ا وليا و ابدال و اقطاب و مشايخ راستين و عباد مخلصين مي شود و صاحبان عقل جزوي اگر در خط صلاح و فلاح دنيا و اخرت خود باشند و بخواهند که در سير و سلوک طريقت نزديک ترين و سالم ترين راه وصول بحق را بپيمايند , چاره اي جز اين ندارند که با ان صنف ممتاز ه بپيوندند و پيش استاد سر بسپارند , يعني در تسليم و انقياد و اطاعت پير راهبر بدان درجات برسند که وجود ايشان در او فاني و مستهلک شده باشد و طي اين طريق جز با عشق ميسر نيست .
اين جهان نيست فکرت است از عقل کل
عقل چون شاه است و صورت ها رسل
مولانا به عقل کل اشاره مي کند که از ديدگاه فلسفه و علم بسيارپراهميت است در سخن زرتشت کلمه اي امده بنام کئوش اورون که به معني روال جهان است.
عقل کل و نفس کل مرد خداست
عرش و کرسي را مدان کزوي جداست
مظهر حق است ذات پاک او
زو بجو حق را و از ديگر مجو
عقل جزوي عقل را بدنام کرد
کام دنيا , مرد را بي کام کرد
عقل بحثي يا عقل فلسفي
پنجمين اصطلاح مولوي است در معني عقل که از روي گفته هاي خود او ان را عقل بحثي وعقل فلسفي مي گوييم .
عقل بحثي گويد اين دور است و گو
بسي ز تاويلي محالي کم شنو
بحث عقلي گر درو مرجان بود
ان دگر باشد که بحث جان بود
بحث جان اندر مقامي ديگرست
باده جان را قوامي ديگرست
بند معقولات امد فلسفي
شهسوار عقل عقل امد صفي
فلسفي مر ديو را منکر شود
در همان دم سخره ديوي بود
يعني همان ديو تخيل و تسويل و شيطان ترديد و انکار
قبله عارف بود نور وصال
قبله عقل مفلسف شد خيال
  مولوي اين نوع عقل را نيز نه تنها راه وصول به کمال مطلق که غايت سعادت انساني است نمي داند , بلکه ان را حجابي عظيم ومانع و عقبه بي بسيار سخت و دشوار مي شمارد که سالک طريق حق , ناچار بايد از ان عقبه عبور کند و ان پرده را که دست بافت کارگاه علوم ظاهري و غرور محفوظات درسي اکتسابي است بشکافد , وگرنه تا ابد از درک سعادت که بهشت عدن با همه وسعت و صفا و نزهت و تجملاتش , نمودار تمثيلي کوچک و نارسا از اوست , محروم و بي نصيب خواهد ماند و اين پرده جهل مرکب همانست که در ايه شريفه قران مجيد ميخوانيم.
ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصار هم غشاوه و لهم عذاب عظيم , سوره بقره ج ايه , 7 فرايت من  اتخذالهه  هواه و  اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قبله و جعل علي بصره غشاوه : جائيه ج 25 ايه .23
  و اين طايفه از عقلا و علماي متحجر بقول مولوي هر قدر بيشتر به دانسته هاي اکتسابي خود خوش دل و خرسند باشند و به اموخته ها و ا ندوخته هاي علمي خود بيشتر ببالند و بنازند و در ميدان شکوک و ظنون و ستيزه جدل و مکابره تندتر و افزونتر بتازند, از غايت مراد و مقصد اعلي و مطلوب واقعي انسان که وصول به مقام کمال و سعادت مطلق روحاني و درک حقايق اسماني است , دورتر خواهند شد
هرچه کني سعي بيش , پاي فروتر شود.
مولوي خلاصه و زبده فکر و عقيده خود را درباره قياسات عقلي و استدلالات منطقي و جماعتي از فلاسفه و متکلمان که پيرو اين طريقه و مسلک اند و با ذوق تصوف و مکاشفات عرفاني سروکار ندارند در شعر خود ذکر فرموده است.
مسائلی که عنوان کردید جزء استثناء ها هستند و نمی شود از آنها قانون کلی و همه گیر استنباط کرد همان طور که ضد و نقیض آنها هم وجود دارد. سند روایت با بررسی شود چون تکیه بر نقل کردید نه برهان. اما رجعت هم عمومیت ندارد چون طبق روایات مستند و معتبر از معصومین فقط انسانهای خیلی خوب و انسانهای خیلی بد برگردانده می شوند نه همه مردم.از بزرگان پیرامون رجعت مسائل مبسوطی برای مراجعه وجود دارد.
شما از عدم امکان بازگشت به حالت پست تر بعنوان یک اصل نام بردید. همانگونه که بهتر می دانید برای منتفی نمودن یک اصل، یک مثال نقض هم کافی است! مگر اینکه نخواهید قبول کنید که پیامبر اکرم و امامان ما از دنیا رفته و مرگ به سراغ آنها نیز آمده است (کل نفس ذائقه الموت). روایت گردیده است که عمر بن خطاب پس از رحلت پیامبر مدعی گردید که "محمد نمرده، او به آسمانها رفته است و اگر کسی بگوید او  درگذشته با همین شمشیر گردنش را خواهم زد" که حضرت علی(ع) او را از این کار باز داشتند. به همین شکل طرفداران حضرت مسیح نیز معتقدند که او به آسمانها رفته است، که آنهم به همین شکل نفی مرگ پیشوایان معنوی است.

به طور یقین کاملترین دین برای سعادت و هدایت بشر بعد از ادیان دیگر به گواهی و شهادت همان ادیان البته قبل از تحریف شدنشان، اسلام و کتاب آسمانی قرآن است. پیروان ادیان دیگر اگر واقف به حقانیت اسلام و قرآن باشند ولی عامدا به طرف آن نیایند مقصر و اهل شقاوت هستند ولی اگر ندانند یا به گوششان نرسیده قاصر و به همان اندازه که می دانند در پیشگاه خداوند حساب دارند و بهشت یک انسانی که در جنگل های آمازون زندگی کرده با دین و مذهب ناقص خود مسلما با اولیاء الله یکی نیست چون عدالت خداوند اینطور اقتضا می کند که بهشت متناسب با مراتب روحانی انسانها باشد. هر اثری نشان از موثر خود دارد و قرآن هم اثر خداوند است که در کمالات بی نهایت است پس اثر او هم بی نهایت است در بطون علوم شهودی و حصولی. حضرت امیر فرمود با چنین مضمونی که هر آنچه نمی دانید قرآن را به حرف دربیاورید تا برایتان بازگو کند و کسی جزء من که قرآن ناطق هستم نمی توانم قرآن را به حرف بیاورم لذا لا یمسه الا مطهرون علاوه بر معنای ظاهری در عدم مسح نوشته های قرآن بدون طهارت یعنی اینکه بدون طهارت و تزکیه باطن در سه بخش اعتقادات و اخلاقیات و اعمال هم نمی شود به اسرار قرآن که در برگیرنده اسرا عالم هستی است واقف شد تازه به قدر ظرفیت و اصولا راه عرفان و شهود از ولایت قرآن و معصومین می گذرد وگرنه آنچه تجربه ملحد و منکر یا غافل از قرآن و عترت است بسیار سطحی و ساحلی است و عمیق و لجه ای نیست.
فرمایشات شما قدری دو پهلو می باشد، اما بهر حال باید پذیرفت که پیروان دینهای دیگر نیز مستحق بهشت می باشند و بهشت فقط برای مسلمانان آفریده نشده است. آنچه ما انسانها از پروردگار انتظار داریم، به دلیل این است که سعی داریم خداوند را با صفات انسانی بسنجیم. ما انسانها معمولا سوداگرانه با دیگران برخورد نموده و در مقابل دیگران به تناسب اعمالشان واکنش نشان دهیم، در حالیکه پروردگار بزرگمان به ظاهر عمل کاری ندارد. ممکنست همان بومی آمازون به سطحی از مکاشفه و اشراق رسیده باشد که من و شما هرگز به آن نرسیم! همانند چوپانی که موسی وی را از گفتارش بازداشت، و خداوند او را مورد عتاب قرار داد.
وقتی امروزه برخی مسیحیان و یهودیانی را نظاره می کنیم که اخلاقیات را تا سر حد ممکن رعایت می کنند و حق الناس و حق النفس را به بهترین وجه ادا می نمایند، و برخی مسلمانانی را که سرمست از اینکه بهترین دین را انتخاب نموده اند و در حق الناس و حق النفس کوتاهی می نمایند یا حتی گرفتار شرک خفی، ریا و مواردی اینچنینی می شوند، چگونه می توانیم قضاوت نماییم که مراتب مسلمانان در همه حال بالاتر است؟ البته ناگفته نماند که:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
اما این را نمی توان منکر شد که ما نمی توانیم قضاوت کنیم که مراتب اشخاص چگونه خواهد بود، چون همه چیز را از دریچه ذهن خود رویت می نماییم و درون افراد را نمی توانیم ببینیم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
حکایتی زیبا از مسیح را برای شما و دوستان نقل می کنم که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است :
مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. ساعت بعد و ساعتهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند)).
مرد ثروتمند خندید و گفت : (( به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ ))
کارگران یکصدا گفتند : (( نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم )).
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم)).
مسیح گفت : (( بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند)).
شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است.

عقل نعمتی است نزد همه ولی انسان مانند سایر نعمات در استفاده یا عدم استفاده از آن مختار است و البته تربیت و دانستن مقدمات هم لازم است. ولی اگر از دو مقدمه نتیجه ای استنباط شود انگار 2 *2 =4 شده و 5 شدن آن محال عقلی است حالا ارتباطی به خواستن یا نخواستن شخصی و اعتقاد او ندارد.
عقل با این که در همة‌انسان‌ها به ودیعه نهاده شده، ولی گاهی اسیر می‌گردد و مغلوب هوا و هوس می‌شود ؛ آنگاه هوا و هوس، سخن خود را به عنوان حکم عقل معرفی می‌کند. حضرت امیر مومنان (ع) می فرماید:«کم من عقل أسیر تحت هوی امیر»چه بسیار عقل ها که اسیر فرمان هوای نفس گشته اند.
عقل در مراحل اولیه فقط شناخت و معرفی می‌دهد و راه می‌نماید و قوة محرک نیست. آنچه انسان را به حرکت وا می‌دارد، محبت و گرایش است که هر چه شدیدتر باشد، انگیزانندگی آن قوی‌تر است. اگر انسان‌هایی رهرو حق نیستند (با این که آن را می‌شناسند) از آن روست که بدان گرایش پیدا نکرده‌اند و محبت در آنان پیدا نشده یا شدت نیافته است.عقل اثبات می کند که معاد و بهشت و دوزخ وجود دارد ، اما عاشق در پی دیدن
این که گفته‌اند:
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
ناظر به این حقیقت است که استدلالیان بر مبنای شناخت و معرفت اولیه‌اند و هنوز گرایش و محبت شدید در آنها ظهور نیافته است،‌از این رو پا برای رفتن دارند اما پایی غیر استوار و شکننده.
بعنوان مثال حرکت امام حسین و پیغمبران و اولیا(علیهم‌السلام) عاقلانه و منطقی بود، از این رو هیچ کدام از عاقلان زمان‌شان یا پس از آن، با منطق و استدلال آنان را محکوم نکردند، ولی چون آن عاقلان، عاشق نبودند (با اینکه اقدم امام را صحیح و شرعی و فداکارانه می‌دانستند) توان همراهی نداشتند.
هیچ انسان عاقلی ، کسی را که زندگی زودگذر دنیا و راحتی آن را فدای سعادت ابدی وجاودانه و بهشت رضوان الهی کند ، محکوم نمی کند، بلکه در مقابل چنین خردی سر تعظیم فرو می آورد.
عشق فراتر از عقل است نه پایین تر از آن. راه عشق از عقل می‌گذرد، یعنی عشق حقیقی مبتنی بر عقل و شناخت و معرفت است. تا معرفت حاصل نشود،‌گرایش و عشق ایجاد نمی‌گردد. این جملة حسین بن علی(ع) است:
«ایها الناس إن الله عزوجل ذکره ما خلق العباد و الاّ لیعرفوه فإذا عرفوه عبدوه؛ ای مردم! خدا بندگان را نیافرید مگر برای اینکه او را بشناسند و هرگاه او را شناختند ] عاشق او شوند و[عبادتش کنند».(5)
امام صادق از امام حسین (ع)و او از پیامبر نقل فرمود که :« افضل الناس من عشق العبادة » برترین انسان ها آن است که عاشق عبادت باشد.
شناخت،‌ دعوت کننده به گرایش و عبادت و اطاعت است و عقل یکی از اسباب شناخت و عشق قدم نهادن در وادی عبادت و بندگی. امام حسین در بالاترین درجة شناخت و در عالی‌ترین مرحلة‌ عشق بود ،‌ به همین جهت به آسانی همة‌ وجود و دارایی و خانواده و فرزندانش را در راه عبادت و بندگی فدا کرد،‌تا رضایت حق تعالی را به دست آورد. دیگر عاقلان (در هر مرتبة‌که بودند) هیچ کدام او را با استدلال و منطق محکوم نکردند، بلکه اقدام امام را با مصلحت‌اندیشی‌های دنیاگرایانه ناهمگون دیدند، یا پای همراهی با ایشان را نداشتند!
پس می بینید که عقل هرگز برای اشراق و مکاشفه کافی نیست و بهتر است بگوییم شرط لازم است اما شرط کافی نیست.

فقط بر پیامبران الوالعزم شامل نوح و ابراهیم و عیسی و موسی و پیامبر اسلام علیهم السلام وحی برای رسالت و کتاب آسمانی نازل می شده و نزول وحی به مابقی انبیاء به این وسعت نبوده کما اینکه داود (ع) هم زبور داشته. کتب آسمانی دیگر تا قبل آمدن کتاب کاملتر بعد از خود کاملترین مرجع بودند مثلا تورات تا قبل از آمدن انجیل کاملترین در بین همه کتب آسمانی بوده و قرآن بعد از آمدن انجیل کاملترین چنانچه طبق بیان قرآن، قرآن بر تمام کتب پیشین سیطره دارد و احیاء کننده کتب و ادیان تحریف شدهٔ پیشین است تازه اگر کتب سابق هم تحریف نمی شدند قرآن کاملترین برای بشر بعد از خود است تا چه رسد به تحریف در اینکه خون مسیح از شراب بوده یا اعتقاد به تثلیث یعنی پدر پسر و روح القدوس یا کشتی گرفتن حضرت ایوب با خدا ....
خداوند متعال در قرآن کریم مى فرماید: (واَنزَلنا اِلَیکَ الکِتـبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقـًا لِما بَینَ یَدَیهِ مِنَ الکِتـبِ ومُهَیمِنـًا عَلَیهِ...) این کتاب ]قرآن[ را به حق بر تو فرو فرستادیم، در حالى که کتاب هاى پیشین را تصدیق مى کند و حافظ و نگاهبان آنهاست.
کتاب هاى آسمانى در مسائل اصولى با یک دیگر هماهنگى دارند و در پى تربیت و تکامل انسانند، ولى در مسائل دیگر به مقتضاى تکامل تدریجى بشر، باهم تفاوت هایى دارند . همه آنها اثر خداوند هستند و بی نهایت.
این فرمایش شما جای بحث فراوان دارد. بهر حال قبول دارید که بر همه پیامبران وحی نازل گردیده است، و اینکه کتب آسمانی جدید کاملتر از قبلیها بوده اند. اما هیچ پیامبری پیروان دین پیشین را  ناگزیر به پذیرفتن دین جدید ننموده است و نگفته است که اگر دین من را نپذیرید و کتاب آسمانی مرا جایگزین کتاب خود ننمایید، بر شما عذاب نازل خواهد شد یا اینکه مراتب شما پایینتر از پیروان من خواهد شد، حتی پیامبر اکرم(ص).
با توجه به اینکه وحی و شهود عرفانی را حتی بالاتر از عقل معرفی نموده اید، بدانید که همین تفاوت قائل گردیدنها و بالیدنها می تواند انسان را دچار کبر و شرک خفی نموده و به مراتب بسیار پایینتری نازل کند. بنظر من حتی در بین پیروان این کتب تحریف شده نیز می توان انسانهای والایی یافت که از بسیاری مسلمانان مراتب بالاتری داشته باشند.
حتما از تذکر شما سپاسگزارم گرچه مزاج حقیر اینگونه شده که در کنار دریا باشم دست به سمت چاله آب دراز نمی کنم دین و فرهنگ ما غنی و کافی و مسلط بر همه است بدون تعصب و حمل بر ریا و مسائل دیگر نباشد که حتما شما و دیگران بعید نیست از بنده بیشتر بدانید در زمینه علوم دینی و ... ولی اظهار نمی کنید. بنده هم مثل اکثر شما دانشجو و علاقه مند به دانستن.
در اینکه شما در کنار دریای علوم قرآنی و اسلامی هستید بحثی وجود ندارد، و بنده نیز خود را بسیار کمتر از آن می دانم که بخواهم در برابر بزرگانی چون شما اظهار فضل نمایم. این بحثها را نیز فرصتی می دانم برای بالاتر بردن دانش خود و تلمذ در محضر اساتید.
اما در اینجا بهتر است خود را از چاله آب و دریا فارغ سازیم و فقط نظرات خود را مطرح سازیم و از آن چاله آب و دریا در این خصوص مایه نگذاریم.
بهر حال این را نمی توان انکار کرد که ناشناخته های بسیاری وجود دارند که برای یافتن انها باید خود را از قید معلومات تئوریکی رها نموده و به مکاشفه و شهود رسید. اگر فرد درمانگری با انرژی درمانی قادر باشد در چندین دقیقه بیمار لاعلاجی را شفا دهد، پزشکان نباید او را تحت فشار قرار داده و به بی ارزش بودن و غیر علمی بودن روشش متهم سازند. و اگر کسی در خواب قادر به مشاهده عجایب و حتی تغییر وقایع گردد، روانشناسان نباید شخص رویابین را متهم به توهم و تخیل نمایند. به همین منوال اگر در خصوص موردی چون تناسخ که از چالش برانگیزترین مباحث اعتقادی است سخن به میان آید، نبایستی به همین سادگی با تکیه بر معلومات تئوریکی و بدون مکاشفه و شهود و با نقل قول از دیگران در این خصوص قضاوت نمود. هر شخصی دنیای خود را بر پایه اعتقادات خاص خود را دارد، فارغ از اینکه دیگران در این خصوص چه می اندیشند و چگونه قضاوت می کنند.
بنده نیز نه با صراحت آنرا تایید می کنم و نه انکار، بلکه معتقدم زمانی می توانم با صراحت نظر دهم که به شهود در این خصوص رسیده باشم. مسیر تکامل مسیری است که هر انسانی باید شخصا آنرا با اتکا به خود و تواناییهای خود بپیماید و نه صرفا با دنباله روی کورکورانه از دیگران، حتی اگر پیشوایان برجسته معنوی و دینی باشند.
راههای رسیدن به خداوند به تعداد انسانهای روی زمین است و هیچکس نمی تواند مدعی باشد که راه او برتر است!

ادامه بحث را به سایر دوستان واگذاشته و امیدوارم شما سید عزیز هم در راهی که پیش گرفته اید موفق و پیروز باشید.

با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز











با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 221
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط Seyyed » چهارشنبه اسفند ماه 5, 1388 23:50

سلام  بر دوستان و دوست عزیز جناب hemmati    
با تشکر از توضيحات شما ضمن تأیيد برخی مطالب عنوان شده سوء تفاهم  ها و اختلاف نظرهایی است که خدمتتان عرض می  کنم : البته بنده قصد کشاندن بحث به خط قرمزهای شخصی و اعتقادی را نداشتم و ندارم بلکه فقط می  خواستم دوستان دیگر  را آگاه کنم که وارد حریم خط قرمز شده  اند حاﻻ خواسته یا ناخواسته و اساساً موضوع همين تایپيک و بحث تناسخ ناخواسته به خط قرمزها برمی  گردد گرچه بعضی آگاهی نسبت به این مهم نداشته باشند .  

   «« با اجازه شما سيد بزرگوار و همه دوستان این شعر مولوی را قدری کاملتر می آورم  :  ...... »»  

  دربارهٔ عقل و تقسيم آن به عقل ممدوح و عقل مذموم مطالب قابل توجهی فرمودید و بنده مخالفتی با آن ندارم ولی فکر می  کنم طرفداری بنده از عقل گرایی موجب سوء تفاهم  هایی شده باشد  . نکته مهم این است که انسان دارای قوای اربعه نفسانی است شامل عقل، وهم، شهوت و غضب اگر سه قوای دیگر تحت تصرف عقلی که در دامن وحی پرورش پيدا کرده دربيایند انسان اهل سعادت و کمال است واﻻ شهوت یا غضب با سلطنت وهم عقل را در جهت خواسته  های مذموم و پست خود به کار گيرند  چنين انسانهایی بسيار خطرناک می  شوند چون قوهٔ غضب از عقل سوء استفاده را می  کند لذا می  بينيد با یک دستور هزاران آدم بی گناه به خاک و خون کشيده می  شوند  و درنده  ترین موجودات هم چون عاقل نيست چنين جنایتی نمی  کند  . پس عقلی که دین مدار است موجب کمال انسان و مطلوب ما است نه هر عقلی  .  موضوع بعدی دربارهٔ عقل استدﻻلی فلسفی و عقل ما عبد به الرحمان  ... است  . طبق شهود عرفا انسان دارای هفت کالبد است که متناسب با این هفت کالبد هفت نشئه و عالم برای او قابل تصور است  . و عقل ما عبد به الرحمان  ... بعيد نيست مربوط به کالبد هفتم و یا همان فطرت انسان باشد که فقط اوتاد و اوحدی از انسانها موفق به فعليت رساندن آن می  شوند و اکثری مردم در همان مراحل تجرد وهم و خيال و عالم مثال که طبقات بسياری دارد می  مانند لذا انبياء الهی هميشه مهمترین اصول اعتقادی را برای تودهٔ مردم با برهان بيان می  کردند و البته به تزکيه نفس هم زیاد تأکيد داشتند و علت تقدم برهان و استفاده از عقل استدﻻلی همان بود که عرض کردم اوحدی از انسانها موفق به شهود قلبی و استفاده از عقل ماعبد به الرحمان می  شوند و دعوای عرفا با فﻼسفه این نبوده که فلسفه و علوم عقلی از ریشه مذموم است بلکه علت اختﻼف آنها این بوده که توقف در این مرحله و اکتفا نمودن به عقليات برای آگاهی درست نيست وگرنه خود رومی هم فيلسوف بوده بعد عارف شده چون فلسفه برای شهود عرفانی حکم منطق برای فلسفه را دارد اینقدر ﻻزم و ملزوم یکدیگرند کسی که منطق نداند از فلسفه هم بهره زیادی نخواهد برد همچنانکه جاهل به فلسفه هم شهوداتش آميخته با غير واقع است و ابزاری برای تميز القاءات خود ندارد نمی  داند القاء رحمانی است یا نفسانی یا شيطانی اینها را ضميمه کنيد به استاد حاذق و راه رفته که عارف رومی در اهميت آن فرموده  ) : هيچکس بی اوستا چيزی نشد هيچ آهن خنجر تيزی نشد         هر که گير پيشه  ای بی اوستا ریشخندی شد به شهر و روستا   ( لذا  در بيان فيلسوف هر استدﻻلی جزء علوم فلسفه  است و مولوی هم براهينش خواسته یا ناخواسته جزیی از فلسفه و علوم عقلی است  . علوم عقلی و فلسفه برای پرواز ﻻزم است مثل اینکه شخصی بخواهد با هواپيما پرواز کند  و مجبور باشد تا فرودگاه با اتوموبيل برود  علوم شهودی مثال هواپيما است  که بعد از سوار شدن بر آن از علوم حصولی یعنی اتوموبيل انسان را بی نياز می  کند بلکه  برگشت ننگ محسوب می  شود ولی قبل از رسيدن به فرودگاه داشتن اتومبيل ضروری است .   البته استثناء هم هست که بدون دانستن علوم حصولی بواسطهٔ جوهر و استعداد بی نظيری که دارند توسط استاد واصل سریع مراتب سير و سلوک و  عرفان را بدون دانستن فلسفه و علوم عقلی طی می  کنند ولی این مسئله عموميت ندارد چون همه مستعد خلق نشده  اند  . و معصومين هم بالفعل به کمال رسيده اند.


«« شما از عدم امکان بازگشت به حالت پست تر بعنوان یک اصل نام بردید. همانگونه که بهتر می دانید برای منتفی نمودن یک اصل، یک مثال نقض هم کافی است! مگر اینکه نخواهید قبول کنید که پیامبر اکرم و امامان ما از دنیا رفته و مرگ به سراغ آنها نیز آمده است (کل نفس ذائقه الموت). روایت گردیده است که عمر بن خطاب پس از رحلت پیامبر مدعی گردید که "محمد نمرده، او به آسمانها رفته است و اگر کسی بگوید او درگذشته با همین شمشیر گردنش را خواهم زد" که حضرت علی(ع) او را از این کار باز داشتند. به همین شکل طرفداران حضرت مسیح نیز معتقدند که او به آسمانها رفته است، که آنهم به همین شکل نفی مرگ پیشوایان معنوی است.»»

بله عدم بازگشت فعل به قوه محال است استثناء‌‌‌ها نقض کنندهٔ یک اصل و قابل تعمیم به کل اصل نیستند چنانکه مثلاً علم ثابت کرده آب در 100 درجه می‌جوشد و همه قبول دارند اما استثناء هم وجود دارد در شرایطی که فشار هوا زیاد باشد نقطهٔ جوش آب تغییر می‌کند اما اصل به جوش آمدن آن در 100 درجه سانتیبگراد نقض نمی‌شود و این استثناء همانند خود اصل نزد همه پذیرفته شده است. لذا یکی در آن زمان نبوده به عمر بگوید اگر پیامبر مثل مسیح به آسمانها رفته پس آن جسم مبارک ایشان که صدها آدم شاهد تشییع و به خاک سپاری آن بودند چیست؟ ولی حضرت مسیح به آسمانها رفت اگر تعبداً معتقد به قرآن و روایات متعدد معتبر باشیم. لذا استثناء‌ها خدشه‌ای به اصول وارد نمی‌کنند.

«« فرمایشات شما قدری دو پهلو می باشد، اما بهر حال باید پذیرفت که پیروان دینهای دیگر نیز مستحق بهشت می باشند و بهشت فقط برای مسلمانان آفریده نشده است.  .......»»

عرایض بنده دو پهلو نیست چون بیان قاصر و مقصر اتفاقاً با عدالت خداوند سازگار است چون سگ اصحاب کهف و دیوانه و بچه هم بهشت می‌روند آیا مرتبهٔ اینها با عارف بالله که به بهشت ذات رسیده یکی است؟ بهشت مراتبی دارد: بهشت اعمال، بهشت صفات و بهشت ذات. اشراق هم مراتبی دارد شاید برای شخصی برون فکنی کالبد اختری و خواب شفاف و فعالسازی چاکراه و هیپنوتیزم هم اشراق محسوب شود اما برای شخص دیگر تجلیات اسماء و صفات حق در قلب و روحش اشراق باشد این کجا و آن کجا. و مطمئن باشید بدون دین کامل ولایت معصومین رسیدن به مراحل بالای کمال ناممکن است و آن انسانی که حتی ناخواسته هم دینش کامل نیست از این موهبت بی بهره می‌مانند و این مسئله با عدالت خداوند ناسازگاری ندارد چون خداوند حکیم است و این خلقت او بهترین حالت و ترکیب است و بهتر از این نمی‌توانسته باشد. برای خداوند هم فرقی نمی‌کند همه عارف بالله شوند یا کافر و ملحد اما خداوند حکیم است و طبق حکمت خدا رحمت وی گزاف و بی حساب نیست هر چند غفور و بخشنده هم هست و  با عدالتش اگر با ما برخورد کند اکثریت در آخرت اهل شقاوت هستیم.

«« عقل با این که در همة‌انسان‌ها به ودیعه نهاده شده، ولی گاهی اسیر می‌گردد و مغلوب هوا و هوس می‌شود ؛ آنگاه هوا و هوس، سخن خود را به عنوان حکم عقل معرفی می‌کند. حضرت امیر مومنان (ع) می فرماید:«کم من عقل أسیر تحت هوی امیر»چه بسیار عقل ها که اسیر فرمان هوای نفس گشته اند...............»»

درست است عقل شرط لازم است ولی کافی نیست توضیحات این مسئله چند سطر بالاتر عرض شد ولی اگر با دیدهٔ عقل هم عمل امام حسین(ع) بررسی شود باز هم درست بوده چون حفظ اسلام اهم حفظ جان و فرزند و ... است لذا بنده بر خلاف آنهایی که این عمل شجاعانه و عاشقانه حضرت را خارج از حدود تأیید عقلی می‌دانند تأیید نمی‌کنم بلکه عقل را هم در مرتبهٔ خودش مؤید این موضوع می‌دانم.

«« خداوند متعال در قرآن کریم مى فرماید: (واَنزَلنا اِلَیکَ الکِتـبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقـًا لِما بَینَ یَدَیهِ مِنَ الکِتـبِ ومُهَیمِنـًا عَلَیهِ...) این کتاب ]قرآن[ را به حق بر تو فرو فرستادیم، در حالى که کتاب هاى پیشین را تصدیق مى کند و حافظ و نگاهبان آنهاست. کتاب هاى آسمانى در مسائل اصولى با یک دیگر هماهنگى دارند و در پى تربیت و تکامل انسانند، ولى در مسائل دیگر به مقتضاى تکامل تدریجى بشر، باهم تفاوت هایى دارند . همه آنها اثر خداوند هستند و بی نهایت............»»

علت الوالعزم بودن پنچ پیامبر نسبت به مابقی انبیاء وسعت تبلیغ آنها بوده که کل بشریت آن زمان را در بر می‌گرفته لذا اگر با آمدن دین کاملتر هجرت انسان‌ها  از دین سابق به دین جدید طبق گفتهٔ شما لازم نبود پس اصلاً برای چه دین کاملتر نازل شد همان قبلی کافی بود دیگر معاذالله خداوند کار عبث انجام داده؟ اینطور نیست پیامبر اسلام صریحاً پیروان ادیان دیگر را به اسلام یعنی کاملترین دین تا قیامت دعوت کرد و همانطور که مستحضرید با مخالفت برخی آنها مواجه شد و چه آزارهایی که از جانب یهود ندیدند و البته برخی هم همان ابتدا به دین اسلام ایمان آوردند. همهٔ کتب آسمانی در خطوط کلی یک هدف ثابت دارند اما در فروع بنابر اقتضای زمان تغییر کرده‌اند و کاملتر شده‌اند. بحث خودبینی هم در گفتن این حقیقت که اسلام دین کامل است نیست ولی خوب است بگوییم کجاست شخصی که اسلام متمثل باشد و دین را در اعتقادات و اخلاقیات و اعمال کاملاً در خود و بعد جامعه اجرا کرده باشد کم هستند چون اکثراً دینشان تقلیدی است نه تحقیقی این هم ضد تکبر اگر واقف به آن باشیم.

«« در اینکه شما در کنار دریای علوم قرآنی و اسلامی هستید بحثی وجود ندارد، و بنده نیز خود را بسیار کمتر از آن می دانم که بخواهم در برابر بزرگانی چون شما اظهار فضل نمایم. این بحثها را نیز فرصتی می دانم برای بالاتر بردن دانش خود و تلمذ در محضر اساتید.
اما در اینجا بهتر است خود را از چاله آب و دریا فارغ سازیم و فقط نظرات خود را مطرح سازیم و از آن چاله آب و دریا در این خصوص مایه نگذاریم. .................»»

کتاب مثنوی آکنده از تمثیلات است و این تمثیلات برای تقریب ذهنی عوام هستند لذا درست است بگوییم مولوی از شکر و پیمانه و دانه و مغز و طوطی و سگ و... مایه گذاشته؟  عارفی فرمود وقتی من کنار دریای بی نهایت هستم چطور به طرف چالهٔ آب که در پاک بودن همان آبش هم شک دارم دست دراز کنم. این نقل قول این عارف بزرگوار و واصل بود نه حرف بندهٔ بی ادعای در راه مانده. اما شهود را چطور می‌شود به شکل همان شهود برای اثبات در فروم و فضای سایبر آورد هنوز معلوم نیست ولی آنطور که بنده اطلاع دارم تلاش تمام عرفای واصل در بیان حقایقی که شهود کردند تبدیل آنها به معقولات بوده و راهی جزء این نیست گرچه معقول تمام جنبه‌های شهود را مسلماً نمی‌رساند ولی برای اکثریت که نمی‌خواهند دست از طبیعت و دنیا بردارند یا برای کسانی که هنوز به شهود قلبی نرسیده‌اند بسیار راه گشا است مثل 9 جلد کتاب اسفار اربعه ملاصدار که حاصل شهود وی بود یا بخش هایی از اشارات شیخ الرئیس یا مثنوی مولوی یا فتوحات مکیه محیی الدین ابن عربی و .... در اصول دین تعبد و پیروی کورکورانه حتی از ائمه جایز نیست و همه باید در اصول دین به اندازه فهم خود مجتهد باشند و با دلیل و برهان آن را بفهمند و بعد با ریاضات علمی و عملی به آن ایمان بیاورند اما در فروع دین و احکام یا باید مجتهد بود یا مقلد در مواردی مجتهد هم مجبور به تقلید و تعبد از قرآن و معصوم است چون برخی مسائل را جزء خدا و معصوم احدی نمی‌داند علت اصلی و تام آن چیست گرچه عوارضی از حکمت آن را بداند تازه علت اصلی نیست. راه رسیدن به خدا نسبی نیست مشخص شده است و نسبی گرایی مرضی است که اکثر ما مبتلا به آن هستیم همه حقند همه خوبند اگر همه حقند پس نا حق چیست؟ همه کاملند. لذا تشخیص تمیز حق و کامل نیاز به قوهٔ تشخیص عقل و شهود واقعی و عقل دارد.

موفق باشید.

برای نویسنده این مطلب Seyyed تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
Seyyed
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: سه شنبه بهمن ماه 26, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 0

پستتوسط hemmati » شنبه اسفند ماه 8, 1388 15:57

با سلام خدمت دوست بزرگوارم جناب سید و سایر دوستان عزیز
پاسخ خود را به فرمایشات جنابعالی ذیلا ذکر می نمایم.
با تشکر از توضيحات شما ضمن تأييد برخي مطالب عنوان شده سوء تفاهم ها و اختلاف نظرهايي است که خدمتتان عرض مي کنم : البته بنده قصد کشاندن بحث به خط قرمزهاي شخصي و اعتقادي را نداشتم و ندارم بلکه فقط مي خواستم دوستان ديگر را آگاه کنم که وارد حريم خط قرمز شده اند حاﻻ خواسته يا ناخواسته و اساساً موضوع همين تايپيک و بحث تناسخ ناخواسته به خط قرمزها برمي گردد گرچه بعضي آگاهي نسبت به اين مهم نداشته باشند .
دوست عزيز جناب سيد، درود بر شما

سيد بزرگوار، قبل از پاسخگويي به فرمايشات گرانقدرتان چند نکته را متذکر گردم، اول از همه اينکه فکر مي کنم سوء تفاهم براي شما پيش آمده است نه بنده، و آنهم اينکه شما پنداشته ايد عده اي از پيروان مسالک بوديسم و هندوييسم که معتقد به تناسخ مي باشند؛ یا شاید هم جمعی از "خوارج" دین در اينجا گرد هم آمده اند، و بر خود واجب دانستيد که تکليف الهي امر به معروف و نهي از منکر را ادا فرموده و اين قوم "ضالين" را از سقوط در دره "مغضوب علیهم" رهایی بخشیده و به ساحل نجات و "صراط مستقيم"رهنمون گرديد. بايد خدمت شما دوست عزيز و بزرگوارم عرض کنم که اينگونه نيست، و بعيد مي دانم کسي از خط قرمز عبور نموده باشد. اينکه عرض کردم مراقب باشيم تا بحث به حريمهاي دين و  خط قرمزهاي  اعتقادي وارد نگردد، مهر تاييدي است بر اجتناب بنده و سايرين از ورود به حريمها و خط قرمزها. در اينجا فقط گروهي از جويندگان حقيقت گرد آمده اند و قصد دارند با يکديگر تبادل نظر نمايند. اين فرمايش شما که در پاسخ استاد آرام فرموده ايد: "چرا بين همين اعضاي سايت که مدعي علوم غريبه و هيپنوتيزم مي باشند، بر سر تناسخ اختلاف وجود دارد؟" نيز مهر تاييدي است بر اين نکته که در اينجا اشخاص مختلفي با عقايدي متفاوت گرد آمده اند، نه مريدان يک استاد يا طرفداران يک فرقه و مسلک خاص.

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم

از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم

رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

تا به اقليم وجود اينهمه راه آمده ايم

اما بنظر من اين تاپيک از همان قدم اول با مشکل روبرو بود، و آن اينکه نظر استاد در خصوص مسئله تناسخ پرسيده شد، يعني ورود به حريم اعتقادات شخصي استاد آرام. نمي دانم براي ما شاگردان دانستن درباره اعتقادات شخصي استاد چه فايده اي مي تواند داشته باشد؟ بنظر من درسهايي که از استاد فرا مي گيريم براي ما کافي و حتي بيشتر از کافيست. هر چند که با بالا گرفتن بحثها استاد وارد بحث گرديده و با بزرگواري نظر خود را مرقوم فرمودند، اما بحث بالا گرفته و به چالش کشيده گرديد.



دربارهٔ عقل و تقسيم آن به عقل ممدوح و عقل مذموم مطالب قابل توجهي فرموديد و بنده مخالفتي با آن ندارم ولي فکر مي کنم طرفداري بنده از عقل گرايي موجب سوء تفاهم هايي شده باشد . نکته مهم اين است که انسان داراي قواي اربعه نفساني است شامل عقل، وهم، شهوت و غضب اگر سه قواي ديگر تحت تصرف عقلي که در دامن وحي پرورش پيدا کرده دربيايند انسان اهل سعادت و کمال است واﻻ شهوت يا غضب با سلطنت وهم عقل را در جهت خواسته هاي مذموم و پست خود به کار گيرند چنين انسانهايي بسيار خطرناک مي شوند چون قوهٔ غضب از عقل سوء استفاده را مي کند لذا مي بينيد با يک دستور هزاران آدم بي گناه به خاک و خون کشيده مي شوند و درنده ترين موجودات هم چون عاقل نيست چنين جنايتي نمي کند . پس عقلي که دين مدار است موجب کمال انسان و مطلوب ما است نه هر عقلي . موضوع بعدي دربارهٔ عقل استدﻻلي فلسفي و عقل ما عبد به الرحمان ... است . طبق شهود عرفا انسان داراي هفت کالبد است که متناسب با اين هفت کالبد هفت نشئه و عالم براي او قابل تصور است . و عقل ما عبد به الرحمان ... بعيد نيست مربوط به کالبد هفتم و يا همان فطرت انسان باشد که فقط اوتاد و اوحدي از انسانها موفق به فعليت رساندن آن مي شوند و اکثري مردم در همان مراحل تجرد وهم و خيال و عالم مثال که طبقات بسياري دارد مي مانند لذا انبياء الهي هميشه مهمترين اصول اعتقادي را براي تودهٔ مردم با برهان بيان مي کردند و البته به تزکيه نفس هم زياد تأکيد داشتند و علت تقدم برهان و استفاده از عقل استدﻻلي همان بود که عرض کردم اوحدي از انسانها موفق به شهود قلبي و استفاده از عقل ماعبد به الرحمان مي شوند و دعواي عرفا با فﻼسفه اين نبوده که فلسفه و علوم عقلي از ريشه مذموم است بلکه علت اختﻼف آنها اين بوده که توقف در اين مرحله و اکتفا نمودن به عقليات براي آگاهي درست نيست وگرنه خود رومي هم فيلسوف بوده بعد عارف شده چون فلسفه براي شهود عرفاني حکم منطق براي فلسفه را دارد اينقدر ﻻزم و ملزوم يکديگرند کسي که منطق نداند از فلسفه هم بهره زيادي نخواهد برد همچنانکه جاهل به فلسفه هم شهوداتش آميخته با غير واقع است و ابزاري براي تميز القاءات خود ندارد نمي داند القاء رحماني است يا نفساني يا شيطاني اينها را ضميمه کنيد به استاد حاذق و راه رفته که عارف رومي در اهميت آن فرموده ) : هيچکس بي اوستا چيزي نشد هيچ آهن خنجر تيزي نشد هر که گير پيشه اي بي اوستا ريشخندي شد به شهر و روستا ( لذا در بيان فيلسوف هر استدﻻلي جزء علوم فلسفه است و مولوي هم براهينش خواسته يا ناخواسته جزيي از فلسفه و علوم عقلي است . علوم عقلي و فلسفه براي پرواز ﻻزم است مثل اينکه شخصي بخواهد با هواپيما پرواز کند و مجبور باشد تا فرودگاه با اتوموبيل برود علوم شهودي مثال هواپيما است که بعد از سوار شدن بر آن از علوم حصولي يعني اتوموبيل انسان را بي نياز مي کند بلکه برگشت ننگ محسوب مي شود ولي قبل از رسيدن به فرودگاه داشتن اتومبيل ضروري است . البته استثناء هم هست که بدون دانستن علوم حصولي بواسطهٔ جوهر و استعداد بي نظيري که دارند توسط استاد واصل سريع مراتب سير و سلوک و عرفان را بدون دانستن فلسفه و علوم عقلي طي مي کنند ولي اين مسئله عموميت ندارد چون همه مستعد خلق نشده اند . و معصومين هم بالفعل به کمال رسيده اند.
دوست عزيزم در نهايت نمي توان انکار نمود که عقل مفلسف يا همان عقل فلسفي براي رسيدن به هدف که کمال مطلق است، کافي نيست، و مثال اتومبيل و هواپيما شايد چندان گوياي مطلب نباشد، زيرا اين عقل به منزله  حجابي عظيم ومانع و عقبه بي بسيار سخت و دشوار مي باشد که سالک طريق حق , ناچار بايد از ان عقبه عبور کند و ان پرده را که دست بافت کارگاه علوم ظاهري و غرور محفوظات درسي اکتسابي است بشکافد , وگرنه تا ابد از درک سعادت که بهشت عدن با همه وسعت و صفا و نزهت و تجملاتش , نمودار تمثيلي کوچک و نارسا از اوست , محروم و بي نصيب خواهد ماند و اين پرده جهل مرکب همانست که در ايه شريفه قران مجيد ميخوانيم.
ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصار هم غشاوه و لهم عذاب عظيم , سوره بقره ج ايه , 7 فرايت من اتخذالهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قبله و جعل علي بصره غشاوه : جائيه ج 25 ايه .23
عقلا و علماي متحجر بقول مولوي هر قدر بيشتر به دانسته هاي اکتسابي خود خوش دل و خرسند باشند و به اموخته ها و ا ندوخته هاي علمي خود بيشتر ببالند و بنازند و در ميدان شکوک و ظنون و ستيزه جدل و مکابره تندتر و افزونتر بتازند, از غايت مراد و مقصد اعلي و مطلوب واقعي انسان که وصول به مقام کمال و سعادت مطلق روحاني و درک حقايق اسماني است , دورتر خواهند شد
هرچه کني سعي بيش , پاي فروتر شود.
همان چيزي که در ابتدا عرض کردم، عقل شرط لازم است اما شرط کافي نيست، و فکر نمي کنم بر سر اين مسئله با هم اختلاف نظری داشته باشيم.


بله عدم بازگشت فعل به قوه محال است استثناء‌‌‌ها نقض کنندهٔ يک اصل و قابل تعميم به کل اصل نيستند چنانکه مثلاً علم ثابت کرده آب در 100 درجه مي‌جوشد و همه قبول دارند اما استثناء هم وجود دارد در شرايطي که فشار هوا زياد باشد نقطهٔ جوش آب تغيير مي‌کند اما اصل به جوش آمدن آن در 100 درجه سانتيبگراد نقض نمي‌شود و اين استثناء همانند خود اصل نزد همه پذيرفته شده است. لذا يکي در آن زمان نبوده به عمر بگويد اگر پيامبر مثل مسيح به آسمانها رفته پس آن جسم مبارک ايشان که صدها آدم شاهد تشييع و به خاک سپاري آن بودند چيست؟ ولي حضرت مسيح به آسمانها رفت اگر تعبداً معتقد به قرآن و روايات متعدد معتبر باشيم. لذا استثناء‌ها خدشه‌اي به اصول وارد نمي‌کنند.

همانگونه که اينها را استثنا مي دانيد شايد بسياري استثناهاي ديگر نيز وجود داشته باشد که از ديده بنده و شما پنهان مانده باشد! هر چند که در همان مثال شما هم جوشیدن آب در 100 درجه سانتیگراد "بشرطٍ و بشروطها" می باشد، از قبیل خالص بودن آب، فشار هوای نرمال و ... اما شما وقتی می فرمایید عدم بازگشت فعل به قوه محال است، یعنی به هیچ عنوان خلاف آن ممکن نیست. قیاسی که شما برای اثبات فرمایشاتتان استفاده فرمودید قیاس خلف بود؛ در این قیاس نقیض مطلوب (یعنی قضیه مورد نظرمان)را در نظر می گیریم و سپس گونه ای حرکت می کنیم تا در نهایت بطلان نقیض مطلوب را اثبات کنیم؛ یعنی نقیض قضیه مورد نظرمان را ابطال کنیم و چون بدین ترتیب، نقیض مطلوب ما ابطال شده است، مطلوب ما ثابت می شود.

نکته اصلی در این نتیجه گیری؛ یعنی از ابطال نقیض مطلوب، صدق مطلوب را نتیجه گرفتن، این است که دو نقیض ( که نقیض همدیگرند) هیچ وقت با هم کاذب (نادرست) نیستند. یعنی چون اجتماع نقیضین محال است، بنابراین از ابطال نقیض هر قضیه، صدق خود آن قضیه معلوم می شود.

این نوع حرکت و قیاس؛ یعنی ابطال نقیض مطلوب برای اثبات مطلوب را قیاس خلف می نامند.
بر این اساس قیاس خلف را اینگونه تعریف می کنند:  قیاس خلف قیاس مرکبی است که مطلوب را از راه ابطال نقیض آن اثبات می کند.

با توجه به این نکته، برای ابطال این قیاس یک مثال نقض نیز بسنده می نماید.

در منطق قیاسی وقتی چیزی بعنوان اصل بیان می گردد، یک مثال نقض کافیست تا اصل نقض گردد. مگر اینکه از منطق چند ارزشی(فازی) استفاده نمایید که آنهم کمکی نخواهد کرد و شرایط را حداقل در این مورد سخت تر خواهد نمود.



عرايض بنده دو پهلو نيست چون بيان قاصر و مقصر اتفاقاً با عدالت خداوند سازگار است چون سگ اصحاب کهف و ديوانه و بچه هم بهشت مي‌روند آيا مرتبهٔ اينها با عارف بالله که به بهشت ذات رسيده يکي است؟ بهشت مراتبي دارد: بهشت اعمال، بهشت صفات و بهشت ذات. اشراق هم مراتبي دارد شايد براي شخصي برون فکني کالبد اختري و خواب شفاف و فعالسازي چاکراه و هيپنوتيزم هم اشراق محسوب شود اما براي شخص ديگر تجليات اسماء و صفات حق در قلب و روحش اشراق باشد اين کجا و آن کجا. و مطمئن باشيد بدون دين کامل ولايت معصومين رسيدن به مراحل بالاي کمال ناممکن است و آن انساني که حتي ناخواسته هم دينش کامل نيست از اين موهبت بي بهره مي‌مانند و اين مسئله با عدالت خداوند ناسازگاري ندارد چون خداوند حکيم است و اين خلقت او بهترين حالت و ترکيب است و بهتر از اين نمي‌توانسته باشد. براي خداوند هم فرقي نمي‌کند همه عارف بالله شوند يا کافر و ملحد اما خداوند حکيم است و طبق حکمت خدا رحمت وي گزاف و بي حساب نيست هر چند غفور و بخشنده هم هست و با عدالتش اگر با ما برخورد کند اکثريت در آخرت اهل شقاوت هستيم.

سيد عزيز، باز هم تکرار مي کنم که بنظر نمي رسد اين رفتار سوداگرانه اي که فرموده ايد، در ذات خدا باشد:

خدا کي جان و نان با شرط ايمان مي دهد شخص را

چرا اللهيان اين را ندانستند حافظ جان

همه ما بالقوه اين قدرت را داريم که به بالاترين درجات و مراتب برسيم، چون روح الهي در ما به وديعه گذاشته شده است. اگر اين اتفاق نيفتد، چگونه مي توان از عدالت الهي دم زد ؟

البته اين را که براي رسيدن به بالاترين درجات يک نظام اعتقادي لازم است قبول دارم، اما تناقض عجیبی در اینجاست که هر انسانی باید به حقیقت وجودی خویشتن برسد، و این ممکنست برای همه انسانها یک نقطه نباشد، اما در نهایت همه باید به بالاترین درجه و مراتب برسیم. بعنوان مثال همه می خواهیم به نقطه ای مسافرت نماییم، یکی با هواپیما، یکی با اتومبیل و دیگری با اسب، و در نهایت گروهی پیاده به سمت مقصد عزیمت می نمایند. در مسیر هر شخص تجربیات متفاوتی دارد، اما در نهایت مقصد همه مسافران یکیست(انا لله و انا الیه راجعون)

البته به دلیل نزدیک شدن به خط قرمزهای فوق العاده خطرناک به همین بسنده می نمایم.



درست است عقل شرط لازم است ولي کافي نيست توضيحات اين مسئله چند سطر بالاتر عرض شد ولي اگر با ديدهٔ عقل هم عمل امام حسين(ع) بررسي شود باز هم درست بوده چون حفظ اسلام اهم حفظ جان و فرزند و ... است لذا بنده بر خلاف آنهايي که اين عمل شجاعانه و عاشقانه حضرت را خارج از حدود تأييد عقلي مي‌دانند تأييد نمي‌کنم بلکه عقل را هم در مرتبهٔ خودش مؤيد اين موضوع مي‌دانم.
بسیار عاقلان بودند که در آن زمان این کار را ستودند اما حرکتی برای پیوستن به این جریان انجام ندادند. منهم باز تکرار می کنم که عقل شرط لازم است اما کافی نیست و نمی تواند نیروی محرکه لازم را برای سالکان طریقت حق تامین نماید. مثالی برایتان بزنم از دوران جنگ و جبهه (نمی دانم از نظر سنی در چه جایگاهی قرار دارید و آیا حال و هوای دوران جنگ را شخصا درک کرده اید یا خیر؟)آیا کار رزمندگان عزیزی که در راه دفاع از میهن عزیزمان جانشان را فدا کردند، کسی می تواند از نظر عقلی رد کند؟ اما بسیار بودند عاقلانی که در آن زمان در حاشیه عافیت نشسته و کار این عزیزان را تصدیق می کردند، اما قدم از قدم برنمی داشتند چرا که جان برایشان بس عزیز بود.

دوست عزیزی بود که شبی برای صدها نفر داد سخن داده و از شوق خود برای رفتن به خطوط مقدم ناله سر می داد و خود را با حضرت ابالفضل مقایسه نموده و می گفت: "ضاقت صدری" و آنها را تشویق به رفتن می نمود، اما دو روز بعد از اعزام رزمندگان او را در تهران دیدم! پرسیدم پس چه شد شما برگشتید؟ گفت: اصلا اوضاع جالبی نبود و خطر فراوانی بود، انشاالله در فرصت مناسبتری خداوند توفیق حاصل کند خواهم رفت. الان ممکنست خون من هدر گردد و ....  او دوست بسیار عاقلی بود و انصافا در بسیاری از زمینه ها قبولش داشتم، اما عاشق نبود!


آنکه مردن پیش چشمش تهلکه است

حکم لا تلقوا بگیرد او بدست

آنکه مردن شد مر او را فتح باب

سارعوا آید مر او را در خطاب

پس می بینید که عقل فقط راهنمایی می کند اما حرکتی را مقدور نمی سازد مگر اینکه انسان از خطر  ماندن و تن آسانی در آن بگذرد و پیش برود.



علت الوالعزم بودن پنچ پيامبر نسبت به مابقي انبياء وسعت تبليغ آنها بوده که کل بشريت آن زمان را در بر مي‌گرفته لذا اگر با آمدن دين کاملتر هجرت انسان‌ها از دين سابق به دين جديد طبق گفتهٔ شما لازم نبود پس اصلاً براي چه دين کاملتر نازل شد همان قبلي کافي بود ديگر معاذالله خداوند کار عبث انجام داده؟ اينطور نيست پيامبر اسلام صريحاً پيروان اديان ديگر را به اسلام يعني کاملترين دين تا قيامت دعوت کرد و همانطور که مستحضريد با مخالفت برخي آنها مواجه شد و چه آزارهايي که از جانب يهود نديدند و البته برخي هم همان ابتدا به دين اسلام ايمان آوردند. همهٔ کتب آسماني در خطوط کلي يک هدف ثابت دارند اما در فروع بنابر اقتضاي زمان تغيير کرده‌اند و کاملتر شده‌اند. بحث خودبيني هم در گفتن اين حقيقت که اسلام دين کامل است نيست ولي خوب است بگوييم کجاست شخصي که اسلام متمثل باشد و دين را در اعتقادات و اخلاقيات و اعمال کاملاً در خود و بعد جامعه اجرا کرده باشد کم هستند چون اکثراً دينشان تقليدي است نه تحقيقي اين هم ضد تکبر اگر واقف به آن باشيم.
در اینجا خطوط قرمز فراوانی وجود دارد که سعی دارم پای به محدوده آنها نگذارم. اما اگر اینگونه است که شما می فرمایید، چگونه است که خداوند از همان روز نخست یکمرتبه دین اسلام را فرو نفرستاد تا سعادت کل بشریت را تضمین نماید؟ و گناه پیشینیان چه بوده که زودتر به دنیا آمدند و ناچار شدند دینی را بپذیرند که به مراتب از دین جدید پایینتر و ناقصتر بوده و آنها را به مراتب پایینتری خواهد رساند؟ مگر نه اینکه انسانها در پیشگاه خدا همچون دندانه های شانه برابرند؟ این با عدالت منافاتی ندارد؟

شاید بگویید که آنها نیز در صورت رعایت کامل همه دستورات آن دین و پیروی کامل از آن به درجه ای خواهند رسید که مسلمین نیز می توانند در صورت پیروی کامل از اسلام برسند. این نیز با فرمایشات قبلی شما متناقض خواهد بود، یعنی با رعایت کامل دستورات هر دینی می توان به متنهی الیه درجات رسید، چیزی که شما نفی نموده و خواهید نمود.

در ضمن، بیایید جدی باشیم؛ اکنون در جهان مسلمانان زیادی داریم، در چند درصد پیشرفتهای علمی، تکنولوژیکی، مدنی، اخلاقی، و حتی مذهبی شریک هستند؟ فقر، قانون ستیزی، و بسیاری مشکلات دیگر در بین مسلمانان بیشتر است یا سایر کشورها؟ قصدم این نیست که نعوذ بالله دین اسلام را زیر سوال ببرم، اما بنظر بنده اگر دین "ناقص" و "تحریف شده" ای به درستی اجرا گردد بهتر است از اینکه دین کاملی را فقط به ظواهر آن بسنده نموده و ذات آنرا رها نمایند.


کتاب مثنوي آکنده از تمثيلات است و اين تمثيلات براي تقريب ذهني عوام هستند لذا درست است بگوييم مولوي از شکر و پيمانه و دانه و مغز و طوطي و سگ و... مايه گذاشته؟ عارفي فرمود وقتي من کنار درياي بي نهايت هستم چطور به طرف چالهٔ آب که در پاک بودن همان آبش هم شک دارم دست دراز کنم. اين نقل قول اين عارف بزرگوار و واصل بود نه حرف بندهٔ بي ادعاي در راه مانده. اما شهود را چطور مي‌شود به شکل همان شهود براي اثبات در فروم و فضاي سايبر آورد هنوز معلوم نيست ولي آنطور که بنده اطلاع دارم تلاش تمام عرفاي واصل در بيان حقايقي که شهود کردند تبديل آنها به معقولات بوده و راهي جزء اين نيست گرچه معقول تمام جنبه‌هاي شهود را مسلماً نمي‌رساند ولي براي اکثريت که نمي‌خواهند دست از طبيعت و دنيا بردارند يا براي کساني که هنوز به شهود قلبي نرسيده‌اند بسيار راه گشا است مثل 9 جلد کتاب اسفار اربعه ملاصدار که حاصل شهود وي بود يا بخش هايي از اشارات شيخ الرئيس يا مثنوي مولوي يا فتوحات مکيه محيي الدين ابن عربي و .... در اصول دين تعبد و پيروي کورکورانه حتي از ائمه جايز نيست و همه بايد در اصول دين به اندازه فهم خود مجتهد باشند و با دليل و برهان آن را بفهمند و بعد با رياضات علمي و عملي به آن ايمان بياورند اما در فروع دين و احکام يا بايد مجتهد بود يا مقلد در مواردي مجتهد هم مجبور به تقليد و تعبد از قرآن و معصوم است چون برخي مسائل را جزء خدا و معصوم احدي نمي‌داند علت اصلي و تام آن چيست گرچه عوارضي از حکمت آن را بداند تازه علت اصلي نيست. راه رسيدن به خدا نسبي نيست مشخص شده است و نسبي گرايي مرضي است که اکثر ما مبتلا به آن هستيم همه حقند همه خوبند اگر همه حقند پس نا حق چيست؟ همه کاملند. لذا تشخيص تميز حق و کامل نياز به قوهٔ تشخيص عقل و شهود واقعي و عقل دارد.
سید عزیز، بنظر می رسد در اینجا نیز دچار سوء تفاهم شده اید. منظور بنده از اینکه عرض کردم از آن "دریا" و "چاله آب" مایه نگذاریم، این نبود که از تمثیلات استفاده ننماییم، بلکه این بود که نقل قولها را به کناری نهاده و صرفا نظرات خود را بیان کنیم. در تبدیل نمودن شهود به علوم عقلی من تا حدودی حرف شما را قبول دارم، اما علوم عقلی فقط راهنما هستند و نیروی محرکه ما را برای پیمودن راه تامین نخواهند نمود. فرض کنید که به سفری می خواهید بروید و همه مسیر را کاملا در خاطر دارید، اما وسیله ای برای پیمودن راه ندارید.علوم عقلی هم خطر بزرگی در مسیر عارفان ایجاد می کنند و آنها را به کنج عافیتی رهنمون می سازند که در همانجا باقی خواهند ماند

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

در ضمن در خصوص فرمایش شما در مورد تقلید، آیا کسی که اصول دین را خود فهمیده و ایمان آورد، در فروع خواهد ماند؟ همان فهم کامل اصول دین عمری می خواهد به درازای ابدیت! من تقلید را مذموم نمی دانم، اما تقلید کورکورانه را مذموم و مستوجب سرزنش می دانم. در ضمن شما می فرمایید راه رسیدن به خدا مطلق است و مشخص گردیده است، اگر خاطرتان باشد از استاد آرام پرسیده بودید که "اگر این تجربه مثل روشن شدن لامپ واضح و غیر قابل انکار است چرا به قول شما اینقدر بر سر بودن یا نبودن آن بحث هست به طوریکه همکاران و دوستان شما هم که مسلط بر فراعلم و متافیزیک هستند و استاد در خود هیپنوتیزمی و دگر هیپنوتیزمی منکر تناسخ و زندگی‌های متوالی شدند اگر تجربه ها یکسان است به وضوح تجربیات حسی، این ضد و نقیص ها در تنیجه گیری تجربه چیست پس یک مطلب و حقیقت نمی تواند هم باشد هم نباشد" بنده هم همین سوال را از شما دارم که اگر راه رسیدن به خدا در اسلام به وضوح مشخص گردیده است پس سبب ایجاد این همه فرقه های مختلف در دین اسلام چیست؟ و چرا حتی پیروان یک فرقه خود نیز اختلافاتی در خصوص مفاهیم دارند؟ اگر مسیر مشخص است پس دیگر عقل برای چه به انسان داده شده است؟ دیگر این همه جنجالها بر سر درست یا نادرست بودن مسیر چیست؟

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

وقتی ما دوگانگی ، خوب-بد، درست-نادرست، حق-باطل و مفاهیمی اینگونه را به کناری نهاده و بدون هیچ پیشداوری نظاره کنیم، آنگاه حقیقت را خواهیم یافت. وقتی ذهن خود را عادت دهیم که بدون برچسب زدن و  پیشداوری به همه چیز بنگریم، حقیقت را خواهیم یافت که درست در یک قدمی ما قرار دارد اما این پرده های غفلت مانع از دیدن آن گردیده اند.

در پایان از بزرگواری و بردباری شما تشکر نموده و استدعا دارم  که جسارت این حقیر را به بزرگواری خود ببخشایید.

به دلیل خطر نزدیک شدن به خطوط قرمز و تذکراتی که در این خصوص به بنده داده شده است، ترجیح می دهم بحث را در همین جا خاتمه دهم و اگر دوستان دیگر در این خصوص مطلبی دارند، خواهشمندم نظر ات ارزشمندشان را بیان نمایند. برای شما سید عزیز در همه مراحل زندگیتان بهترینها را آرزومندم و امیدوارم که در مسیر خود بسوی حقیقت، موفق و پیروز باشید.

با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز












با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 221
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » سه شنبه اسفند ماه 11, 1388 04:37

با سلام حضور دوستان و اساتید گرامی،
نقطه نظرات مبادله شده در خصوص تناسخ رو خواندم و نکاتی رو به اختصار عرض میکنم به این امید که بتونیم با گفتگو، راه انتخاب احسن را تسهیل کنیم که : "فبشر عباد، الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه"

ابتدا چند موضوع رو عرض میکنم و بعد نقطه نظرات تکمیلی رو مطرح خواهم کرد.

مقدمه ۱) در باب شناخت و اندیشه، خط سرخ و سبز و سیاه بی معناست. هر خط و محدودیتی چیزی جز مرزی در ذهن ما نیست و آنجا که می خواهیم وارد حیطه اندیشه ها و افکار و آراء مختلف شویم شاید بهترین راهکار "یستمعون القول فیتبعون احسنه" باشد. احسن جایی معنا دارد که همه ایده ها و اندیشه ها را شنیده باشیم.

مقدمه ۲) در معرفت شناسی، چهار روش شناخت در طول تاریخ، توسط بشر شناسایی شده: الف) روش تجربی که منجر به علوم تجربی شده ب) روش عقلی برهانی و استدلالی که فلسفه ازون بر میخیزه ج) روش کشف و شهودی که حیطه عرفانه و د) روش هرمنوتیک که روشی جدیده در باب کسب معرفت از متون.

توجه به این چهار روش، میتونه کمک شایانی به همگرایی گفتگوها و تبادل نظرات داشته باشه تا بر مبانی مشترک و اصولی بتونیم تبادل علم کنیم. بنا به اهمیت موضوع جسارتا توضیحات بیشتری عرض میکنم: در هر کدام از این روش ها، یک سوال مهم پیش روی ماست: چگونه "راست" را از "ناراست" تشخیص دهیم؟ چگونه "معرفت" را در یک روش خاص از توهم و خرافه و باطل و دروغ تمیز دهیم؟

الف) روش تجربی بر مبنای تکرار پذیری، جهان شمولی و چند معیار دیگر استوار شده. معیار و محک در این روش با آزمایشگاه است. هر نظریه ای که توسط آزمایشگاه مهر تاییدش را با دست راست گرفته باشد، در حیطه علوم تجربی، علم و معرفت (به معنای عام) شناخته میشود. آنهایی که نتیجه آزمایشگاهشان در دست چپشان است به فراموشی "ذهن عالمان تجربی" سپرده میشوند؛ حتی اگر درست باشند - مثل قانون نسبیت انیشتین در فیزیک که بعد از مرگش به تایید آزمایشگاه رسید و مقبول افتاد.

ب) در روش عقلی معیار برهان است. با برهان و استدلال میتوانیم قضایای راست را از ناراست تمیز دهیم و هر برهانی قوی تر و بی نقص تر، مقبول تر و به اصطلاح "علم تر". برهان هرچه بگوید همان و میشود علم عقلی.

ج) در عرفان، که حیطه کشف و شهود و دریافت باطنی است، تجارب عرفانی تنها برای خود شخص تجربه کننده حجت است. تجربه هیچ عارفی یا هر فرد دیگری که از روش کشف و شهود دست داده باشد، برای هیچ فرد دیگری حجت نیست. هیچ عارفی هم در هیچ برهه ای از تاریخ دنبال پیرو و طرفدار نبوده مگر اینکه شارلاتان بوده است. حلاج اگر صادق بود، "انا الله" او تنها برای خودش حجت بود نه برای هیچ بنی بشر دیگری در عالم. شاید اگر معرفت شناسی در زمان اون به اندازه شکل گرفته بود هرگز قشریون او را بر دار نمی کردند. در اعرفان معیار نداریم. البته معیارهایی برای اینکه بدانیم این حالات معنوی هستند یا روانی در دست روانشناسان و علمای تجزبی هست. اما معیاری که مورد نظر من است معیار تشخیص صحت ادعای عارف است. به این مضمون، هیچ متری برای من و شما برای اندازه گیری درجه راستی گزارش های صادقانه عارف وجود ندارد و لذاست که معرفت او برای دیگران حجت نیست. برای خودش البته بدیهتا چرا.

د) در هرمنوتیک که روش نسبتا جدیدی در استخراج معارف محسوب میشود هنوز معیار شسته رفته ای که مورد اتفاق عموم هم باشد شناسایی نشده. اما  ازین نظر به عنوان روش چهارمی به رسمیت شناخته شده که "متن حاوی بطن است" و  در این روش به دنبال این سوال هستیم که چگونه پی ببریم "متنی" دارای "بطنی" است یا خیر. مصادیق روشن این متون کتب "مقدس" و نظیر این میباشد که از گذشتگان به دست ما رسیده است.

با این توضیحات، یادمان باشد پیش گوشتی ابزار مناسبی برای کوبیدن میخ نیست. نه با عقل می توان معادلات نسبیت را کشف و قوانین سفر به اعماق فضا و کرات آسمانی را "شناخت" نه با چراغ قوه آزمایشگاهی واجب الوجوب را دید. همچنین اگر فردی، صادقانه، گزارشی از تجربیات خود به دست داد، نه با فیزیک و شیمی، نه با فلسفه و منطق می توان صحت و سقم ادعایش را ثابت کرد یا رد کرد. سخن او اگر صادق باشد تنها برای خودش حجت است و لاغیر و اگر صادق نباشد نیز به همین ترتیب.

مقدمه ۳) قرآن، به عنوان یک کتاب آسمانی، نمی تواند مبنای مباحثه و استدلال و محاجه واقع شود. اختلاف مسلمانان، بر سر تفسیر و تاویل آیات این کتاب مقدس خود مقدمه افتراق و واگرایی آنها در طول تاریخ بوده است که ورود به آن بحث جداگانه ای را می طلبد. اما خالی از لطف نیست شواهدی برای دوستانی که این قول ممکن است چندان برایشان مانوس نباشد داشته باشیم. در ماجرای خوارج، حضرت امیر زمانی که می خواهد ابن عباس را برای گفتگو با آنها بفرستد - توجه داشته باشیم به شعار خوارج "لا حکم الا ل-الله" که برگرفته از آیه شریفه "ان الحکم الا ل-الله" قران بود - می گوید: "لا تخاصمهم باالقرآن. فانه حمال ذو وجوه. تقول و یقولون" که به فارسی ساده تر می شود: "بر مبنای قرآن با آنها مخاصمه مکن. چرا که قابل حمل بر وجوه مختلف است. تو هرچه از قرآن بگویی آنها هم از قرآن جواب خواهند داد". یک مصداق ساده دیگر اختلاف بر آیه "الی مرافقم" در خصوص نحوه ریختن آب وضو بین شیعیان و سنیان است. جالب اینجاست این اختلاف ظاهری است یعنی نه بحث سر تفسیر است نه بحث سر تاویل. اختلاف بر سر ترجمه تحت اللفظی است. شیعه "الی" را بر خلاف انتظار عادی، "از" می فهمد، سنی "الی" را به معنی "تا". ما آب را از مرفق دست میریزیم که می شود بالا به پائین؛ سنیان آب را تا مرفق که می شود از پائین تا بالا. در خصوص تفسیر هم که اختلاف برداشت الی ما شاء الله است و از ذکر مصادیق پرهیز میکنم کافی است به دهها جلد کتاب تفسیر مراجعه کنیم تا تفسیرهای مختلف و متفاوت از یک آیه رو ببینیم. اما در باب تاویل هم خالی از لطف نیست به تاویل جناب ابن عربی، عارف بزرگ مسلمان و یکی از بزرگترین عارفان تاریخ در خصوص آیه "واتخذ الله ابراهیم خلیلا" که خلیل را صفت حضرت ابراهیم شمرده است اشاره ای داشته باشیم. بر خلاف عادت معمول، ابن عربی، "خلیل الله" را "دوست خدا" نمی بیند. او به جای آنکه "خلیل" را "دوست" بفهمد، خلیل را از ریشه "تخلل" می بیند و می گوید همانطور که آب در خلال نسوج اسفنج نفوذ می کند، منظور خالق از تعبیر "خلیل الله" هم این بوده که عشق به خداوند تمام تار و پود و هستی ابراهیم را در بر گرفته است و لذا "خلیل الله" توصیف حالتی است سرشار از عشق ابراهیم به خداوند. در نظر او، ابراهیم در یکی از عالی ترین مراتب عشق به خدا واقع شده. آنگونه که آب را نمیتوان از اسفنج خیس جدا دانست....

کلام کوتاه، قرآن، کتاب زیست شناسی یا فلسفه طبیعی نیست. سرشار از معارف است البته. اما کتاب بحث نیست. یک فیزیکدان کار مقبولی انجام نداده است اگر نظریه ای دست و پا کند و بعد دست آویز سوره ای و آیه ای شود برای اثبات مدعایش... و همینطور یک فیلسوف... یا حتی یک عارف.... ضمنا خاطرمان باشد اگر اینکار را کردیم ریسک بزرگی را متحمل کتاب آسمانی کرده ایم؛ چون علم بشری میتواند تکمیل شود، و بعدا که تئوری قوی تری کشف شد ستون استدلال ما که قرآن بوده است فروخواهد ریخت.

با این مقدمات اولیه و اگر دوستان تا اینجا مبانی ورود اینجانب به موضوع تناسخ رو پذیرفته باشید، می توان گامهای بعدی رو با همراهی شما به پیش برد. اما قبل از اون دوست دارم نظر دوستان دیگر رو که در بحث فعال بوده اند در مورد این سه مقدمه جویا بشم و از نقطه نظراتشون بهره مند؛ سپس با فراغت خاطر بیشتر میتونم نظرات بعدی رو در خصوص تناسخ به اشتراک بذارم. متشکرم


ارادتمند
سائنا



برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط Seyyed » چهارشنبه اسفند ماه 11, 1388 01:07

سلام بر دوستان و دوست عزیز جناب آقای hemmati  

   چون هنوز نقاط اشتراک قليل و اخت ﻼ ف زیاد و بحث به نتيجه ای نرسيده و ابتر است لذا برخی موارد را خدمت شرفيتان عرض می کنم :  

««سيد بزرگوار، قبل از پاسخگويي به فرمايشات گرانقدرتان چند نکته را متذکر گردم، اول از همه اينکه فکر مي کنم سوء تفاهم براي شما پيش آمده است نه بنده، و آنهم اينکه شما پنداشته ايد عده اي از پيروان مسالک بوديسم و هندوييسم که معتقد به تناسخ مي باشند؛ یا شاید هم جمعی از "خوارج" دین در اينجا گرد هم آمده اند، و بر خود واجب دانستيد که تکليف الهي امر به معروف و نهي از منکر را ادا فرموده و اين قوم "ضالين" را از سقوط در دره "مغضوب علیهم" رهایی بخشیده و به ساحل نجات ..............................ـ»»  


  دوست عزیز هدف بنده از بحث پيرامون تناسخ اشکا ﻻ ت وارد بر آن بود که تابحال طرفداران آن پاسخی برای آن نتوانسته   اند بدهند برای تحقيق بنده و دیگر دوستان    می   فرمایيد بودیسم و    ... که البته از یک بودیسم بعيد نيست تناسخی باشد ولی از یک مسلمان شيعه با این همه شواهد عقلی و نقلی بسيار عجيب است که تمام آنها را نادیده گرفته قرآن را نادیده گرفته روایات معصومين را نادیده گرفته اگر تعبداً بخواهد بپذیرد و اگر نخواهد د ﻻ یل عقلی را که شرط ﻻ زم هستند و نه کافی به قول شما آنها را هم نپذیرد و البته عقاید شخصی هر انسانی منحصر به خود اوست اما اگر همين عقيدهٔ شخصی اگر ترویج شد دیگر از موضوعيت شخصی بودن خارج شده و جنبه تبليغی دارد لذا جا دارد شبهات اعتقادی مطرح و رفع شوند بدون پيش داوری و امر به معروف بلکه برای روشن شدن حقيقت .

««دوست عزيزم در نهايت نمي توان انکار نمود که عقل مفلسف يا همان عقل فلسفي براي رسيدن به هدف که کمال مطلق است، کافي نيست، و مثال اتومبيل و هواپيما شايد چندان گوياي مطلب نباشد، زيرا اين عقل به منزله حجابي عظيم ومانع و عقبه بي بسيار سخت و دشوار مي باشد که سالک طريق حق , ناچار بايد از ان عقبه عبور کند و ان پرده را که دست بافت کارگاه علوم ظاهري و غرور محفوظات درسي اکتسابي است بشکافد , وگرنه تا ابد از درک سعادت که بهشت عدن با همه وسعت و صفا و نزهت و تجملاتش , نمودار تمثيلي کوچک و نارسا از اوست , محروم و بي نصيب خواهد ماند و اين پرده جهل مرکب همانست که در ايه شريفه قران مجيد ميخوانيم.......................»»
    

آقای همتی عزیز عقل شرط ﻻ زم است اما کافی نيست را بارها پذیرفتم اما شما حاضر نيستيد حق شرط ﻻ زم بودن عقل را در پذیرش براهين بپذیرید و مدام با عنوان کردن این اصل و نادیده گرفتن د ﻻ یل مزبور هم اصل را مقابل عقل قرار می   دهيد لذا در مثال مناقشه نيست و اصرار جنابعالی پيرامون این مسئله را با توجه به اشتراک نظر بين بنده و شما برای حقير بی معنی است و مفسرین قرآن آیهٔ ختم ا    ... علی قلوبهم    ... را مصداق کافر می   دانند نه عاقل حتی اگر عاقل عاشق نباشد .  

««همانگونه که اينها را استثنا مي دانيد شايد بسياري استثناهاي ديگر نيز وجود داشته باشد که از ديده بنده و شما پنهان مانده باشد! هر چند که در همان مثال شما هم جوشیدن آب در 100 درجه سانتیگراد "بشرطٍ و بشروطها" می باشد، از قبیل خالص بودن آب، فشار هوای نرمال و ... اما شما وقتی می فرمایید عدم بازگشت فعل به قوه محال است، یعنی به هیچ عنوان خلاف آن ممکن نیست. قیاسی که شما برای اثبات فرمایشاتتان استفاده فرمودید قیاس خلف بود؛ در این قیاس نقیض مطلوب (یعنی قضیه مورد نظرمان)را در نظر می گیریم و سپس گونه ای حرکت می کنیم تا در نهایت بطلان نقیض مطلوب را اثبات کنیم؛ یعنی نقیض قضیه مورد نظرمان را ابطال کنیم و چون بدین ترتیب، نقیض مطلوب ما ابطال شده است، مطلوب ما ثابت می شود. ....................»»  

  اما حسن این بحثها این است که باعث تحقيق بيشتر و یادآوری مسائل می   شود رجعت از سنخ تناسخ نيست تا جزء موارد استثناء محسوب شود و به قول شما   به لسان منطق قياس خلف را نقض کند مطلب قابل توجهی در مورد این مهم   خدمتتان   تقدیم می کنم :      تفاوت تناسخ و رجعت چيست؟   در بحث ع ﻼ ئم و نشانه   هاى قيامت ياد آور شديم كه پيش از برپائى رستاخيز گروهى از تبهكاران به اين دنيا باز گردانده مى   شوند و بنابر بعض از روايات گروهى از نيكوكاران نيز در همين شرائط به اين جهان بازگردانده مى   شوند، و در نتيجه روح آنان بار ديگر به بدن دنيوى آنها تعلق مى   گيرد، اكنون سئوال مى   شود تفاوت اين نوع بازگشت با تناسخ چيست؟   پاسخ    : باز گشت اين گروه به اين جهان با احياء مردگان به وسيله حضرت مسيح، تفاوتى ندارد، تمام پيروان قرآن و پيروان آئين مسيح بر معجزه   هاى او در اين مورد صحه نهاده   اند، و هيچ كس فكر نكرده   است كه احياء مردگان از مقوله تناسخ مى   باشد بلكه آن را معجزه و كرامت ناميده   اند، بنابر اين بازگشت گروهى از تبهكاران و نيكوكاران به دنيا، حالت احياء مردگان توسط مسيح را دارد و هيچ ارتباطى به مسأله تناسخ ندارد زيرا همان طور كه در پاسخ پرسش پيشين گفتيم محور تناسخ تعدد بدن و تنزل نفس از مقام انسانى است و در احياء مردگان نه تعدد بدن وجود دارد و نه نفس از مقام شامخ خود به مقام پائين   تر تنزل مى   يابد، بلكه نفس به همان بدنى كه ترك كرده و با او هماهنگى كامل داشته و دارد تعلق مى   گيرد بنابراين در مسأله رجعت هم بدن يكى است و هم نفس، بدن همان است كه قبل از مرگ، مورد تعلق تدبير روح بود، و نفس هم همان نفس و روح انسانى است كه در گذشته مدبر بدن بوده است و در رجعت و بازگشت به بدن در اين دنيا هرگز نفس، فعليتهاى خود را از دست نمى   دهد، و به صورت تنزل يافته، تعلق به بدن پيدا نمى   كند تا گفته شود حركت ارتجاعى از فعليت به قوه يا به مراتب نازلتر، محال است بلكه با همان فعليتهائى كه در زمينه سعادت يا شقاوت كسب نموده است بار ديگر به بدن دنيوى تعلق تدبير پيدا مى   كند  . آرى در اين   جا سئوال ديگرى مطرح است و آن اينكه هدف از اين بازگشت چيست؟ آيا پس از تعلق روح به بدن دنيوى، و بر قرار شدن مجدد تعلق تدبيرى، نفس، حركت استكمالى مى   پذيرد، و آيا اصو ﻻ براى انسانهاى صالحى چون پيامبر و افراد طغيانگرى چون فرعونيان مراحلى از فعليت و كمال كه آن را دريافت نكرده باشند متصور است تا به هنگام رجعت، حركت استكمالى براى آنان تحقق پذيرد، يا اينكه آنان همه درجات و مراتب فعليت   ها را در نور ديده و بنا بر اين حركت استكمالى براى آنان متصور نيست؟ اين سئوالى است در خور دقت و تأمل، ولى پاسخ به آن، ارتباطى به سئوال مورد بحث ندارد، هدف اين است كه روشن شود كه تناسخ و رجعت از دو مقوله   اند چنانكه روشن گرديد ولى ما اين سئوال را در بحثهاى آينده در فرصتى مناسب پاسخ خواهيم داد .      به تفسير الميزان    : ج ١    ، ص ٢١٠   مراجعه فرمائيد .   منبع وب سایتی مطلب    : http://www.hawzah.net/Per/A/do.asp?a=AJH1.htm         

««سيد عزيز، باز هم تکرار مي کنم که بنظر نمي رسد اين رفتار سوداگرانه اي که فرموده ايد، در ذات خدا باشد:......»»



خداوند بخيل نيست و جود و بخشش   او بی نهایت است اما بندگان هستند که به قسمتی به عدل خداوند و قسمت عمده به اختيار خود را از فيض الهی محروم کرده و استعداد بالقوه را با دین بالفعل نمی کنند لذا حرکت جوهری م ﻼ صدار بيان می کند همه انسانها به سمت تقرب الی ا ﷲ می روند ولی اگر درجات تقرب عارف با ﷲ و عوام یکی باشد اصو ﻻ عدل الهی زیر سوال می رود گرچه این مسئله نقضی بر جود خداوند نيست لذا همه به قرب الهی نایل می شوند حتی کافر ولی کافر به قرب اشد المعاقبين و اسماء ج ﻼ له حق نایل می شود و مؤمن بسته به درجات سيرش به اسم اعظم رحمان و اگر قرآن خوانده باشيد که حتما خواندید می دانيد ک بهشت جنات تجری من تحت ا ﻻ نهار با بهشت فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی مسلما یکی نيست لذا قرب شک نکنيد که ع ﻼ وه بر درجات درکات هم دارد .

««بسیار عاقلان بودند که در آن زمان این کار را ستودند اما حرکتی برای پیوستن به این جریان انجام ندادند. منهم باز تکرار می کنم که عقل شرط لازم است اما کافی نیست و نمی تواند نیروی محرکه لازم را برای سالکان طریقت حق تامین نماید. مثالی برایتان بزنم از دوران جنگ و جبهه (نمی دانم از نظر سنی در چه جایگاهی قرار دارید و آیا حال و هوای دوران جنگ را شخصا درک کرده اید یا خیر؟)آیا کار رزمندگان عزیزی که در راه دفاع از میهن عزیزمان جانشان را فدا کردند، کسی می تواند از نظر عقلی رد کند؟ »»

         البته عقل شرط ﻻ زم است و کافی نيست برای چندمين بار تأیيد می کنم مشکلی نيست اما مسائلی که در مورد جبهه فرمودید مرز بين عقل و ایمان به همان دانسته عقل است پس شرط ﻻ زم باید اول بفهمد تا قلب ایمان بياورد و این مسئله باز هم خدشه ای به جایگاه عقل و شرط ﻻ زم بودن وی نمی زند و اصو ﻻ قلب و شهود عرفا هميشه با عقل تأیيد شده شهود عرفانی ابطال تناسخ تبدیل به براهين م ﻼ صدرا شده پس شرط ﻻ زم و کافی هر دو لحاظ شده مشروط بر اینکه مهر صحت شهود ملا صدرا و امثالهم اگر اطمينان به گفتهٔ او نباشد مطابقت با قرآن و حی است  .  

««در اینجا خطوط قرمز فراوانی وجود دارد که سعی دارم پای به محدوده آنها نگذارم. اما اگر اینگونه است که شما می فرمایید، چگونه است که خداوند از همان روز نخست یکمرتبه دین اسلام را فرو نفرستاد تا سعادت کل بشریت را تضمین نماید؟ و گناه پیشینیان چه بوده که زودتر به دنیا آمدند و ناچار شدند دینی را بپذیرند که به مراتب از دین جدید پایینتر و ناقصتر بوده و آنها را به مراتب پایینتری خواهد رساند؟ مگر نه اینکه انسانها در پیشگاه خدا همچون دندانه های شانه برابرند؟ این با عدالت منافاتی ندارد؟...........»»

  هر دینی در زمان و مقطع خودش قبل از آمدن دین کاملتر کاملترین و کافی بوده لذا عمل به دستورات آن دین در آن مقطع زمانی با نبود اسﻼم و دین پيامبر به هيچ عنوان تناقض گویی نيست مگر حضرت مسيح حضرت موسی یا ابراهيم ) ع  ( کم انسانهایی بودند که پيامبر ادیان دیگر بودند حضرت عيسی از مظاهر اسماء اﷲ است مانند سایر انبياء ولی خوب این مسئله به عدل الهی باز می گردد البته قرآن می فرماید کسانی که تا قبل از آمدن اسﻼم به دین دیگری بودند و طبق دستورات آن دین عمل می کردند و بعد از آمدن اسﻼم مسلمان شدند اعمال سابق آنها صحيح است و اهل سعادتند اما در مورد مشکﻼت و تکنولوژی عرض شود اسﻼم و دین آدم ساز هستند و دنبال تشکيل مدینه فاضله و این درست صنعت در خدمت انسانيت کمک به تکامل می کند اما صرفا هدف غایی نيست همچنانکه در کشورهای غربی و سکوﻻر مشاهده می کنيد انسانيت کنار گذاشته شده در اکثر موارد دین یک مسئله شخصی فرض شده لذا حيوان متمدن رشد می کند که مثﻼ ازدواج مرد با مرد را امری قانونی می کنند این یک نمونه از موارد کثير لذا انصاف نيست اینگونه قضاوتی در مورد جوامع مسلمان خصوصا کشور عزیزمان داشته باشيم .


سید عزیز، بنظر می رسد در اینجا نیز دچار سوء تفاهم شده اید. منظور بنده از اینکه عرض کردم از آن "دریا" و "چاله آب" مایه نگذاریم، این نبود که از تمثیلات استفاده ننماییم، بلکه این بود که نقل قولها را به کناری نهاده و صرفا نظرات خود را بیان کنیم. در تبدیل نمودن شهود به علوم عقلی من تا حدودی حرف شما را قبول دارم، اما علوم عقلی فقط راهنما هستند و نیروی محرکه ما را برای پیمودن راه تامین نخواهند نمود. فرض کنید که به سفری می خواهید بروید و همه مسیر را کاملا در خاطر دارید، اما وسیله ای برای پیمودن راه ندارید.علوم عقلی هم خطر بزرگی در مسیر عارفان ایجاد می کنند و آنها را به کنج عافیتی رهنمون می سازند که در همانجا باقی خواهند ماند



بشوی اوراق اگر همدرس مایی



که علم عشق در دفتر نباشد



در ضمن در خصوص فرمایش شما در مورد تقلید، آیا کسی که اصول دین را خود فهمیده و ایمان آورد، در فروع خواهد ماند؟ همان فهم کامل اصول دین عمری می خواهد به درازای ابدیت! من تقلید را مذموم نمی دانم، اما تقلید کورکورانه را مذموم و مستوجب سرزنش می دانم. در ضمن شما می فرمایید راه رسیدن به خدا مطلق است و مشخص گردیده است، اگر خاطرتان باشد از استاد آرام پرسیده بودید که "اگر این تجربه مثل روشن شدن لامپ واضح و غیر قابل انکار است چرا به قول شما اینقدر بر سر بودن یا نبودن آن بحث هست به طوریکه همکاران و دوستان شما هم که مسلط بر فراعلم و متافیزیک هستند و استاد در خود هیپنوتیزمی و دگر هیپنوتیزمی منکر تناسخ و زندگی‌های متوالی شدند اگر تجربه ها یکسان است به وضوح تجربیات حسی، این ضد و نقیص ها در تنیجه گیری تجربه چیست پس یک مطلب و حقیقت نمی تواند هم باشد هم نباشد" بنده هم همین سوال را از شما دارم که اگر راه رسیدن به خدا در اسلام به وضوح مشخص گردیده است پس سبب ایجاد این همه فرقه های مختلف در دین اسلام چیست؟ و چرا حتی پیروان یک فرقه خود نیز اختلافاتی در خصوص مفاهیم دارند؟ اگر مسیر مشخص است پس دیگر عقل برای چه به انسان داده شده است؟ دیگر این همه جنجالها بر سر درست یا نادرست بودن مسیر چیست؟



جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه



چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند



وقتی ما دوگانگی ، خوب-بد، درست-نادرست، حق-باطل و مفاهیمی اینگونه را به کناری نهاده و بدون هیچ پیشداوری نظاره کنیم، آنگاه حقیقت را خواهیم یافت. وقتی ذهن خود را عادت دهیم که بدون برچسب زدن و پیشداوری به همه چیز بنگریم، حقیقت را خواهیم یافت که درست در یک قدمی ما قرار دارد اما این پرده های غفلت مانع از دیدن آن گردیده اند.



در پایان از بزرگواری و بردباری شما تشکر نموده و استدعا دارم که جسارت این حقیر را به بزرگواری خود ببخشایید.



به دلیل خطر نزدیک شدن به خطوط قرمز و تذکراتی که در این خصوص به بنده داده شده است، ترجیح می دهم بحث را در همین جا خاتمه دهم و اگر دوستان دیگر در این خصوص مطلبی دارند، خواهشمندم نظر ات ارزشمندشان را بیان نمایند. برای شما سید عزیز در همه مراحل زندگیتان بهترینها را آرزومندم و امیدوارم که در مسیر خود بسوی حقیقت، موفق و پیروز باشید.



با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز »»




البته نقل قول نظر صاحب برای عموم ممدوح است و علوم عقلی به فرض شرط لازم بودن خطر راه عرفان نیست بلکه مکمل عرفان است در صورت شرط کافی بودن خطر و مانع راه عرفان می شود. اجتهاد در اصول دین بنابر ظرفیت افراد و سطوح علمی مختلف آن با اجتهاد در فروع دین کاملا متفاوت و هر دو گرچه همسو و هم هدفند ولی دو اجتهاد و علم مستقل را می طلبد لذا اجتهاد در اولی تلازمی برای اجتهاد در دومی نیست. از زمان بعثت تا قیامت کاملترین دین و کتاب دین اسلام کتاب قرآن و پیامبر اسلام صادر اول آفرینش افضل ترین مخلوقات هستی است علت فرقه شدن ادیان نقص در حقیقت اسلام نیست بلکه نشئت گرفته از لا اکراه فی الدین و گمراهی یا جهل انسانهاست در زمان امام صادق(ع) فرقه های زیادی که قائم به معصومین نبودند وجود داشت شیعه جعفری هم در آن زمان تشکیل شد و اصول و امهات دین همیشه ثابت بوده در جزئیات آنهم به دلیل نبود حجت خدا در بین مردم اختلافاتی هست و امری است طبیعی. پیش داروی نکردن خوب است به شرطی که دچار نسبی گرایی نشویم البته اگر ادامه بحث به اجبار مقدور نیست و باید یکطرفه قطع شود که هیچ ولی اگر پیرامون تناسخ با برهانی که در پایان ذکر می کنم شبهه ای هست در خدمت دوستان هستم ضمن خوش آمد گویی به دوست عزیز  سائنا منتظر مطالب ایشان پیرامون تناسخ هستیم.
موفق باشید.







برای نویسنده این مطلب Seyyed تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
Seyyed
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: سه شنبه بهمن ماه 26, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » چهارشنبه اسفند ماه 12, 1388 14:40

با تشکر از خوشامد گویی شما دوست گرامی Seyyed

مطالبی رو با دوستان به اشتراک میذارم:

حاشیه ۱) تبادل نظر و گفتگو حول یک موضوع خاص، اگر دارای مبانی مشترک نباشد، یا اشتراکات و افتراقات طرفین روشن نشود و مواضع و پیش فرضها و مبانی فکری آنها روشن نباشد، به مباحثه و مجادله غیرسازنده و نظایر آن ختم خواهد شد که از هدف اصلی کسب دانش و تبادل آن به دور است.
گفتگو می کنیم تا کسب علم کنیم (در مقابل ذهن خوانی و پیش داوری و فضل فروشی و تخریب و مرتد دانستن مخالف و نظایر آن چه اینها بدون گفتگو نیز قابل تحقق اند) و کسب علم می کنیم تا بتوانیم از آن در جهت ارتقای آگاهی استفاده کنیم.
تناسخ به عقیده حقیر ازین بابت اهمیت دارد که نقطه مهمی در شناخت عالم هستی و "برنامه ای" است که خلقت برای ما در آستین دارد. البته آنقدر اهمیت ندارد که زندگی عادی و دیگر اهمات را تعطیل کنیم؛ اما جزو اولویت هاست. موضوع حیات پس از مرگ وچگونگی آن، اگر اهمیت نداشت، در شریعت و کتاب مقدس این همه به معاد توجه نشده بود؛ در مکاتب شرقی هم به همین نحو البته با گذر از چرخه ۸۶ و باورهای موسوم به تناسخ.

حاشیه ۲) با عنایت به این نکته، گفتگو شبیه نوعی مشاوره گرفتن است و بی طرفی شرط عمل کردن به نظر احسن است؛ چراکه اغلب رای برتر و متفاوت با باورهای قبلی ما، به مذاقمان خوش نیاید! قانون اینرسی بیشتر از آنکه بر جهان مادی حاکم باشد بر عالم ذهن حکم فرماست. کلیسا با آن همه عظمتش و گذشت صدها سال از امپراطوری بی چون و چرایش، حاضر به پذیرش حقیقت مسلم گرد بودن زمین نبود. حقیقت چندان هم شیرین و رمانتیک نیست!
جناب مولوی هم به نیکی اهمیت این موضوع را بیان کرده:

نکته ها چون تیغ پولاد است تیز

گر نداری تو سپر واپس گریز

پیش این الماس بی اسپر میا

کز بریدن تیغ را نبود حیا



بهترین سپر بی طرفی است. وگرنه زخم تیغ، درد برجا خواهد گذاشت، درد هم باعث کدورت و پریشانی میشود! میخواهم بگویم آمادگی شنیدن آرای متفاوت را داشته باشیم و شهامت پذیرش رای برتر و پسندیده تر را. و لازمه پذیرش رای برتر، حداقل در طول پروسه گفتگو، بی طرفی است. با پیش فرض داشتن و خود را محق دانستن و دیگران را به سیاه و سفید و خوب و بد و حق و باطل تقسیم کردن هیچ تبادل علمی رخ نخواهد داد. بی طرفی هم ناگفته این نیست که باور داشته باشیم باورهایمان نادرست هستند! لااقل در طول گفتگو آماده باشیم باورهایمان به چالش کشیده شوند و خوب چکش کاری شوند و اگر قول احسنی نداشتیم به دنبال مطالعه و تحقیق بیشتر برویم و خلاصه اینکه تعصب را از حیطه اندیشه ها دور کنیم. در تبادل آرا و اندیشه ها تلاش نکنیم چیزی را اثبات کنیم یا لااقل اگر هریک از دوستان حاضر یا غائب به مقامی رسیده اند که منتهی الحقائق است بفرمایند تا ان شاءالله بعد از طرح اهم معضلات و مشکلات اعتقادی که بشر دیروز و امروز تا به حال داشته و دریافت پاسخ، به دامانشان چنگ بزنیم و به فراخور ظرفیت محدودمان از مشرب زلالشان سیراب شویم.

حاشیه ۳) دوست گرامی mohammad باب گفتگو رو با سوال اینکه "آیا به تناسخ اعتقاد داریم" شروع کردند که نقطه شروعی برای باز شدن موضوع بود اما این سوال از نظر حقیر سوال سودمندی نیست؛ از این نظر که اگر شما یا فرد دیگری به چیزی اعتقاد داشته یا نداشته باشید "کمکی" به من نخواهد کرد. مهم این است که همانطور که از آیه طلایی "فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه" بر می آید، با آراء و اندیشه های مطرح زمان خودمان آشنا باشیم؛

اینکه در نهایت به چه اعتقای دست خواهیم یافت دیگر مساله شخصی است و به برداشت ها و ذهنیت ها و تفسیرها و پیش فرضها و دلائل عمده دیگر در فرد بر میگردد که چگونه در مقابل داده ها و اطلاعات موجود تصمیم گیری کند و اعتقاد شخصی پیدا کند. علت تفاوت آرای این همه فیلسوف، این همه عارف، و حتی این همه دانشمند در ذات معرفت و دانش نیست. در تعبیر و تفسیر و برداشت هاست. در این است که هم ظرف ما در پذیرش آب حقیقت محدود است، هم کمی زنگار و رسوب و رنگ و لعاب دارد. زنگار پیش فرضها، خطاهای شناختی، قضاوت ها، کج فهمی ها و تعصبات ما که چون غباری ناخواسته چشم را در دیدن حتی همان "ستون" و "تخت" و "مار" و "بادبزن" داستان فیل جناب مولوی می پوشاند؛ در همه حوزه های چهارگانه معرفت شناسی در مقدمه (۲) یادداشت پیشین هم وارد است.
چه دانشمند دینی و چه دانشمند تجربی اگر احساساتی شود/مجهز به ابزارهای درست اندیشیدن نباشد/توهم همه چیز دانی به او دست دهد/اسیر دست اندازهای عالم ذهن شود و نظایر آن...  عینک شناخت و معرفت بینی اش غبار خواهد گرفت.


ارادتمند
سائنا


برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط SANAAAZ » شنبه اسفند ماه 15, 1388 06:11

سلام به نظر من که تناسخ هیچ کدام از گفته‌های قرآن را تکذیب نمی‌کنه...بهشت و جهنم که هست توی همین دنیا...آخه روح که با آتش احساس درد نمی‌کنه...دیگه میوه و زنان زیبا براش معنی‌ نداره...قرآن حرفهای زیادی رو پشت پرده گفت که داره کشف می‌شه هنوز هم خیلی‌ چیزا هست که ما نمی‌دونیم                            تازه هر لحظه که از دست میره دیگه بر نمیگرده  پس می‌شه گفت منظور اینکه دیگه اون لحظه بر نمیگرده  !
اون کافر در زندگی‌ بعدش میره جهنم تا بالا خره بفهمه اشتباهش کجاست...انقدر ادامه پیدا می‌کنه تا تمام کملات خدا و  را بفهمه...یاد بگیره , پس به خدا میرسه... اگه قرار باشه زندگی‌ کنی‌ و بمیری , بدم همیشه زجر بکشی... که مثل شاگردی هست که تجدید می‌شه و از درس خوندن محروم بشه...عادلانه نیست...خدا حتما مهربون تر از اینست . ما با تجربه به آگاهی‌ میرسیم حتا مجازات هم نمیتونه درک اون کارو بهت بده...مجازات نمیتونه  اصلاح کنه فقط حس پشیمونی به همراه داره...عشق ورزیدن را فقط می‌شه تجربه کرد...

برای نویسنده این مطلب SANAAAZ تشکر کننده ها: 2
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), saaena (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
SANAAAZ
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 8
تاريخ عضويت: شنبه بهمن ماه 16, 1388 01:00
تشکر کرده: 2 بار
تشکر شده: 10 بار
امتياز: 0

پستتوسط Seyyed » شنبه اسفند ماه 15, 1388 23:24

««
سلام به نظر من که تناسخ هیچ کدام از گفته‌های قرآن را تکذیب نمی‌کنه...بهشت و جهنم که هست توی همین دنیا...آخه روح که با آتش احساس درد نمی‌کنه...دیگه میوه و زنان زیبا براش معنی‌ نداره...قرآن حرفهای زیادی رو پشت پرده گفت که داره کشف می‌شه هنوز هم خیلی‌ چیزا هست که ما نمی‌دونیم                          تازه هر لحظه که از دست میره دیگه بر نمیگرده پس می‌شه گفت منظور اینکه دیگه اون لحظه بر نمیگرده !
اون کافر در زندگی‌ بعدش میره جهنم تا بالا خره بفهمه اشتباهش کجاست...انقدر ادامه پیدا می‌کنه تا تمام کملات خدا و را بفهمه...یاد بگیره , پس به خدا میرسه... اگه قرار باشه زندگی‌ کنی‌ و بمیری , بدم همیشه زجر بکشی... که مثل شاگردی هست که تجدید می‌شه و از درس خوندن محروم بشه...عادلانه نیست...خدا حتما مهربون تر از اینست . ما با تجربه به آگاهی‌ میرسیم حتا مجازات هم نمیتونه درک اون کارو بهت بده...مجازات نمیتونه اصلاح کنه فقط حس پشیمونی به همراه داره...عشق ورزیدن را فقط می‌شه تجربه کرد...»»



سلام، تناسخ با آیهٔ 99 و 100 سورهٔ مؤمنون تناقض دارد... بهشت و جهنم هم در باطن دنیا هست یعنی برزخ ، علاوه بر بهشت و جهنم عالم قیامت، بعد از مرگ انسان در کالبدی به نام بدن مثالی یا بدن برزخی محشور می شود و برای آن کالبد مثالی که برون فکنی توسط آن صورت می گیرد بعد از مرگ لذت و الم معنا دارد، زمان و لحظه مختص عالم طبیعته، عدت للکافرین با استناد به آیاتی که اشاره می کنند فاجر و مفسد و معصیت کار به جهنم می رود قابل اثبات است، ابلیس و کافر طبق بیان صریح قرآن مخلد یعنی جاودان در آتشند و به خدا هم تقرب پیدا می کنند ولی تقرب به قهر خدا نه مهر او و تقرب به قهر خداوند کمال نیست، خیلی ها به بهشت می روند من جمله سگ اصحاب کهف یا الاغ یکی از انبیاء یا دیوانه و بچه مکلف نشده این نشان از غلبهٔ رحمت خدا بر غضبش دارد اما با وجود این همه کتاب و رسل و عقل و پذیرش توبه از جانب خدا اگر کسی قسم خورد که فاجر و کافر بماند خوب این به عدالت خداوند بر نمی گردد خودش خواسته مثل کسی که با وجود توصیهٔ دلسوزانش با بی احتیاطی یا عمدا چشم خود را کور کند آیا کوری او تا آخر عمر بواسطه کوتاهی خودش بی عدالتی است؟

برای نویسنده این مطلب Seyyed تشکر کننده ها: 2
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), noor-0-7 (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
Seyyed
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: سه شنبه بهمن ماه 26, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » يکشنبه اسفند ماه 15, 1388 00:55

دوست گرامی، Seyyed عزیز،

۱- آیا بهتر نیست تعریف دقیق شما از تناسخ رو بدونیم. (جسارتا در لینکی که از کتاب "منشور جاوید" اثرآیه ا.. سبحانی http://www.hawzah.net/Per/A/do.asp?a=AJH1.htm آورده اید، ایرادات متعدد منطقی و استدلالی به نظر میرسه.) بهتر است برای روشن تر شدن بحث یک تعریف ارائه کنیم. البته به زبان ساده لری! ضمنا در خصوص مقدماتی که در یادداشت های قبلی همینطور حواشی آخرین یادداشت عرض شد اگر نقد یا ایرادی میبینید بفرمائید تا بتونیم به لطف خدا گفتگوی موثرتری  رو ادامه بدیم. باز هم تاکید دارم: توافق و تفاهم در مبانی و اشتراکات لااقل در طول گفتگو و مباحثه سازنده


۲- ظاهرا داریم به حیطه تقول و یقولون که حضرت امیر ابن عباس رو از اون برحذر داشتند وارد میشیم :) . لطفا به این نکته عنایت داشته باشیم که با قرآن نمیشه چیزی رو نفی یا اثبات کرد. منظورم از "چیز" اخبار و گزاره هایی نیست که خاص این کتابه و در حوزه دستورات و آموزه های اخلاقی و آداب مذهبیه. چرا که اینها که اثبات پذیر نیستند (مثلا اثبات کنیم باید مناسک حج چطور باشه) منظور، نظریه ها و موضوعات و مباحث تحقیقی است. البته از قرآن برای نظریه ها می توانیم شاهد بیاوریم، دلیل و برهان اما خیر.

به هر حال صرفا برای اینکه نشون بدم، این روش موثر نیست، در خصوص دو آیه ای که اشاره شد، نکاتی رو عرض میکنم.
متن صریح آیات ۹۹ و ۱۰۰ سوره مبارکه مومنون (با توجه به استفاده از ضمائر اشارات لاجرم باید آیات قبلی را هم مد نظر قرار داد. من اینجا از ترجمه فارسی بهاءالدین خرمشاهی که از مترجمین دقیق و قرآن پژوهان به نام هستند استفاده کردند. البته برماست که قرآن را به عربی بفهمیم)

وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ  (۹۸) = و پناه بر تو پروردگارا از اینکه آنان نزد من حاضر شوند.

حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (۹۹)  = آنگاه که یکی از ایشان را مرگ فرا رسد، گوید پروردگارا، مرا باز گردانید.

لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (۱۰۰) = باشد که در آنچه فروگذار کرده ام، کاری شایسته پیش گیرم؛ حاشا، این سخنی است که او [ظاهرا] گوینده آن است؛ و پیشاپیش آنان [زندگی] برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.

فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءلُونَ  (۱۰۱) = آنگاه که در صور دمیده شود، در آن روز پیوند و خویشی در میانشان برقرار نماند، و از هم پرس و جو نکنند.


و اما نکات:
۱- اینکه دوست گرامی Seyyed عزیز، از آیات ۹۹ و ۱۰۰ نتیجه تعمیم آمیز گرفته اند و این موضوع رو به همه آدمیان در همه اعصار نسبت داده اند، خطایی آشکار است. در آیه ۹۹ آمده است احدهم که از ضمیر هم استفاده شده به معنی "یکی از ایشان". لطفا با رجوع تحقیق نمائیم که "ایشان" به چه کسی بر میگردد. برای پرهیز از اطاله کلام صرفا نتیجه گیری میکنم که با دقت به آیات قبلی (شروع از آیه ۲۳ در خصوص نوح  پیامبر و مخالفینش) ضمیر "هم" به مخالفین بعثت پیامبران و وعده های آنان بر میگردد. بنابراین معنای مورد نظر دوستمان در خصوص تعمیم این آیه به همه بنی بشر صحیح نیست. البته شاید سوال شود این به عنوان یک مثال نقض است ازین نظر که وقتی یک نفر برنگردد پس حکم به برگشت همه انسانها باطل است. در این صورت پاسخ این خواهد بود که در دیدگاه "تناسخ" (بنده از عبارت زندگی های متوالی به طریق سیر صعودی بیشتر دفاع میکنم) ادعا نمیشود که همه تحت هر شرایطی حتما به زمین برخواهند گشت. توضیح بیشتر بماند ذیل تعریفی که از  "تناسخ" بایدارائه کنیم.

۲- در آیه ۱۰۰ هیچ پاسخی مبنی بر اینکه این افراد باز می گردند یا نمی گردند داده نمیشود. صرفا عبارت "کلا" آمده است. که می تواند و معقول تر است به ادعای آنها برگردد که صرف حرف میگویند حاضریم جبران مافات کنیم... مجددا از اینکه چطور دوستمان پاسخی رو برداشت کرده اند که یعنی "هرگز برنمی گردند به دنیا" در تعجبم.

۳- حتی اگر فرض کنیم از آیه ۱۰۰ اینطور مستفاد شود که به آنها اجازه برگشت داده نمی شود دو نتیجه قابل تصور است: الف) وقتی آنها می خواهند برگردند به آنها اجازه داده نمیشود. این یعنی ممکن است زمان برگشت زمان دیگری باشد که خداوند مقدر کرده نه اینکه هر وقت آنها بخواهند. ب) اجازه عدم برگشت تنها به این عده خاص داده نمی شود و ممکن است عده دیگری از انسانها که شامل انسانهای موضوع این آیات نمیشوند باشند که وقتی میخواهند برگردند به آنها اذن برگشت داده شود (مثلا زودتر از موعد مقرر نظیر اساتید و اولیا و هدایتگرانی که همچون معلمی رسالت خویش را ارتقای آگاهی دیگر همنوعان قرار داده اند...)

۴- طبق آیه ۹۹ که این دسته افراد خاص تقاضای برگشت می کنند .... نفس تقاضای برگشت امکان برگشت را میتواند ثابت کند. یعنی در سطح آگاهی که انسان پس از مرگ به او دست میدهد، بازگشت از طریق سیرصعوی (فعلن بخوانیم تناسخ تا تناسخ و انواع آن را دقیق تر تعریف کنیم) امکان پذیر است و برای همین است که این افراد چنین تقاضایی میکنند.  و در اینصورت نکته ( ۳ الف) نتیجه خواهد شد. در واقع در این نگاه، اگر بازگشت به زمین امری محال باشد یعنی به طور ذاتی امکان پذیر نباشد طرح چنین تقاضایی عبث وبیهوده است.
۵- طبق جمله آخر آیه ۱۰۰، "... پیشاپیش آنها برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند". در ابتدای آیه فرموده است حاشا این صرفا حرف و ادعاست و در ادامه می گوید در پیش آنها برزخ و حائل و واسطی است تا رسیدن روز بازگشت و بعثت و برانگیختگی.... این جمله دوم را نیز میتوان به تعبیر نوعی از حیات (نه لزوما فیزیکی بلکه در عالم برزخ) فهمید که موید اندیشه یا نظریه سیرصعودی است. نتیجه آنکه برای این دسته بعد از پایان زندگی فیزیکی، امکان بازگشت و جبران به اصطلاح کارما در عالم فیزیک وجود نخواهد داشت و آنها این مسیر را باید در عوالم دیگری ادامه دهند. که البته از این جمله اخر معانی دیگری رو نیز میتوان استخراج کرد که برای پرهیز از اطاله کلام ب خوانندگان محترم واگذار میکنم.


دوستان دقت کنند بنده به دنبال اثبات "تناسخ" یا زندگی های متوالی از طریق این آیات نیستم (آیاتی که دوست مان Seyyed عزیز معتقدند اتفاقا در رد تناسخ می تواند به کار برود!) و صرفا سعی دارم نشان دهم استناد به آیات قرآن برای دفاع از یک نظریه ما را به جایی نمیرساند بلکه دورتر هم می سازد.

ضمنا توجه داشته باشیم به این روش استناد به آیات قرآن اگر بخواهیم دست به تفسیر و اثبات نظریه ها و تئوری ها بزنیم خیلی نتایج نامعمول و دور از ذهن متبادر خواهد شد، امری که در طول تاریخ اسلام بارها اتفاق افتاده تا جایی که حتی برخی از اندیشمندان مسلمان و عرفای شیعه عقیده بازگشت روح به جسم رو امکان پذیر دونسته اند.


ارادتمند
سائنا


آخرين ويرايش توسط saaena on دوشنبه اسفند ماه 17, 1388 19:39, ويرايش شده در 2.

برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها: 2
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), hemmati (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » يکشنبه اسفند ماه 15, 1388 02:21

بازگشت دوباره  به زندگی زمینی

تعریفی که من به زبان ساده و قابل فهم و دور از عبارات پیچیده و قلنبه و سلنبه فلسفی از تناسخ مد نظر دارم و اون رو به همون اندازه که غیرقابل "اثبات" میدونم معقول و قابل دفاع میدونم (چیزی شبیه تکافوی ادله) به این شرحه:

زندگی های متوالی به طریق سیر صعودی (اگر دوست داریم اسمش را میتوانیم بگذاریم سیب زمینی یا تناسخ! )
سیر کمال معنوی یک فرایند بسیار طولانی است که طی آن روح ملکوتی پرورش می یابد تا به انتهای رشد خود برسد و کامل شود. در این جریان، روح ملکوتی در چرخه زندگی های متوالی قرار میگیرد، تا با کسب تجربیات لازم، اثرات گوناگون مراتب خلقت خود را در خود حل کند. مراحل اولیه این فرآیند باید به طور قطع در محیط ماده طی شود، یعنی لازم است که روح ملکوتی انسان مراحل اولی سیر کمالش را در کره خاکی بگذراند.
روح ملکوتی انسان در قالب جسم خاکی قرار میگیرد تا زیربنای مراحل تربیتی اش برای رسیدن به کمال معنوی را پی ریزی کند، هرچند که عموما کمال را در بعدی دیگر، یعنی در عال برزخ به دست می آورد.
پی ریزی چنین کاری چنان عظیم است که معمولا در طول یک زندگی زمینی میسر نیست. از این رو انسان برای رسیدن به کمال، نیاز به زندگی های پیاپی و متعدد دارد. توالی زندگی های زمینی، در اصل مسیری است صعودی، رو به پیشرفت و رشد. به شرط استفاده صحیح از اختیارش، انسان از یک زندگی به زندگی دیگر در جهت تعالی، پیش خواهد رفت. چنین فرایندی زندگی های متوالی به طریق سیر صعودی نامیده میشود. زندگی های متوالی کلید سیر کمال است.

اصول کلی
زندگی های متوالی به طریق سیر صعودی، تابع اصولی است که بر آن اساس به همه اجازه داده می شود تا به طور یکسان از مناسب ترین شرایط سیر کمال برخوردار شوند. برای طی مراحل آموزشی دوره سیر کمال، هر کسی چندین هزار سال مهلت دارد (این عدد را فرضی در نظر بگیرید. برخی معتقدند ۸۶ هزار سال برخی ۵۰ هزار سال و نظایر آن اما اینجا برای من اشاره به محدود بودنش مهم است) روح ملکوتی جز این سالیان، مهلتی هم در عالم برزخ دارد. تجاوز از این مهلت ممکن نیست، اما امکان دارد کسانی پیش از سر رسیدن مهلت، چه در این دنیا چه در عالم برزخ به کمال برسند. به کمال رسیدن در زمین، مستلزم داشتن قابلیت های استثنایی و کوشش فوق بشری است. با این همه، این امکان هم وجود دارد که کسی استثنائا به صورت خیلی نادر، همه مراحل آموزشی سیر کمال را فقط در یک زندگی زمینی طی کند. معمولا برای نیل به مقصود، انسان اگر نه به تمامی مهلت مقرر، لااقل به زندگی های متعدد نیاز دارد.

در فاصله میان دو زندگی زمینی، انسان ناگزیر است زمانی بیش و کم طولانی را در عالم معنوی واسطی موسوح به عالم برزخ سپری کند. (عالم معنوی موقتی که بین دنیای خاکی و عالم های معنوی ابدی واقع شده است) و در این میان، اکتسابات مثبت یا منفی حاصل از زندگی های مختلف (در زمین یا برزخ) را بر هم انباشته می کند. بدین ترتیب، ضمن زندگی در جسم های الف، ب، ج، د و غیره اکتسابات الف، ب، ج، د و غیره را در وجود خود ضبط می کند، بدون اینکه هویت و احساس آگاهی اش از "خود" تغییر یابد.

هربار که انسان به زمین باز میگردد، هیاتی مادی به نام جسم-محیط به فراخور آنچه در طول زندگی های قبلی کسب کرده و متناسب با آنچه که در زمینه تعلیمات معنوی می باید فراگیرد، برایش تعیین میشود. این "جسم-محیط" مجموعه ای است متشکل از:

الف) جسم بیولوژیکی که رو بشری به آن جان میدهد
ب) محیط اعم از محیط خانوادگی و اجتماعی-فرهنگی ای که در آن باید رشد کند

بنابراین انسان در حد اختیار خود، در تعیین شرایط مطلوب یا نامطلوب "جسم-محیط" آینده اش سهیم است. مقصود از شرایط مطلوب شرایطی است که برای رشد روحی اش مساعد باشد.


موارد خاص
موارد خاصی در زندگی های متوالی به طریق سیر صعودی وجود دارد که خارج از مسیر عادی است. مثلا ممکن است شخصی استحقاق یابد که از بازگشت به یک یا چند زندگی زمینی معاف شود و در عین حال از مزایای آن بهره مند گردد. بر عکس گاه لازم است که اشخاص تبهکار به عنوان تادیب، به گذراندن یک یا چند زندگی در جامه گناه محکوم شوند یا در موارد سخت تر، روحا با حیوان، گیاه و یا حتی جماد اتصال یابند.

منظور از جامه گناه، زندگانی سخت و پرمشقتی است که با بی ایمانی سپری میشود و توام با فقر، بیماری، ناتوانی، محرومیت، ناکامی و غیره است. اتصال به قالب حیوان، گیاه یا جماد، عذابی است که تحمل آن برای روح ملکوتی به مراتب دشوارتر از جامه گناه است، زیرا در این حال روح از حال خود آگاه است و رنجی مضاعف تحمل میکند: رنج ناشی از تحقیر که یکی از دردناک ترین عذاب ها برای روح است. در جامه گناه، از آنجا که روح ملکوتی در جسم انسانی قرار دارد، این عذاب بخصوص را نمی بیند.

گذر از این گونه جامه ها یا قالب ها، مجازاتی است که مدت آن معین است و جزء مهلت سیر کمال به حساب نمی آید. این مجازات ها به کسانی اختصاص دارد که عالما و عامدا و بدون احساس پشیمانی، مرتکب اعمال غیر انسانی از قبیل تجاوزات مکرر به حقوق دیگران، جنایات سنگین و غیره شده اند. اکنون در وضعی قرار گرفته اند که طعم عذاب هایی را که به دیگران داده اند، خود باید بچشند تا شاید روح بیمارشان درمان شود و بتوانند راه درست را دوباره در پیش گیرند.

یه طور کلی این امکان وجود دارد که رشد روح ملکوتی طی راه متوقف شود یا حتی روح پسرفت کند. اما در نهایت محال است که برای همیشه به مرحله ای پایین تر از مرحله بشری تنزل یابد. از آنجا که روح ملکوتی از نفخه دم پروردگاری است، مرتبه خلقتی اش به گونه ای است که خطاهایش هر چه باشد، هرگز تغییر ماهیت نمی دهد و هیچ گاه مثلا به روح حیوانی یا نباتی تبدیل نمی شود، چون ماهیتا با روح حیوان و گیاه متفاوت است.


در اینجا ممکن است این شبهه پیش آید: از آنجا که انسان زندگی های گذشته اش را به یاد ندارد و علت مجازات را هم نمی داند گذراندن این مجازات ها چه سودی می تواند داشته باشد؟
پاسخ این است که اکتسابات مثبت و منفی هر زندگی، به طور کامل، در ضمیر ناخودآگاه انسان ثبت می شود. ضمیر ناخودآگاه هم همواره و به طور فعال با ضمیر خودآگاه برهمکنش دارد. بدین ترتیب این امکان فراهم میشود تا شخص بتواند به این وسیله اعمال یا نیاتی را که باعث به وجود آمدن عکس العمل های آنچنانی شده است تکرار نکند.


به بیان دیگر در اینجا ما با یک سیستم آموزشی هدفمند و کمال گرا مواجهیم که برنامه ای هدفمند برای رشد روح بشر دارد: برنامه ای که در آن به زیباترین شکل ممکن همه روح ها امکان می یابند به فراخور تلاش و استعدادشان رو به کمال سیر کنند و در این مسیر طی کمال، تجربه ها و درس های معنوی لازم را فراگیرند.

پانوشت ۱: شاهد از قرآن برای دیدگاههای فوق بسیار است. دلیل اما  نخواهید نه از من که نه از هیچ فردی. همواره تاکید دارم قرآن کتاب دلیل و برهان و استدلال برای نفی یا اثبات فرضیات و نظریه ها و دیدگاهها نیست.
پانوشت ۲: حال این دیدگاه را مقایسه کنیم با اینکه یک بار زندگی میکنیم و میمیریم. عده ای به جهنم می روند تا ابد و عده ای هم به بهشت میروند تا ابد.........!؟؟؟

ارادتمند
سائنا

برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها: 2
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), hemmati (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » سه شنبه اسفند ماه 17, 1388 02:15

SANAAAZ نوشته است:ketabe zendegihaye besyar,ostadan besyar
pishnahad mikonan in ketabo ham bekhonid vali nevisandasho moteasefane yadam nist

کتاب زندگی بسیار،استادان بسیار
پیشنهاد می‌کنن این کتاب هم بخونید ولی‌ نویسندشو متاسفانه یادم نیست

ویرایش شده توسط amirhvr توسط لینک زیر

http://www.behnevis.com/api/example.html


با سلام، نویسنده کتاب دکتر برایان ال وایس است. کتاب دیگری نیز به فارسی از ایشان ترجمه شده با نام "تنها عشق حقیقت دارد" که ماجرای مستندی است از تعدادی از مراجعه کنندگان ایشان.

"سفر روح" مایکل نیوتن، همینطور "راه کمال" استاد دکتر بهرام الهی هم منابع خوب مستند دیگری در این زمینه هستند.


عشق برای شما

سائنا

برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

Re: تناسخ اسلام و ..

پستتوسط saaena » سه شنبه اسفند ماه 17, 1388 03:08

aram نوشته است:سلام .
دوست عزيز در اين بخش ما دنبال اثبات يا رد تناسخ نيستيم فقط مي خواهيم تجربه هاي خود را با ديگران درميان بگذاريم. تجربه اي كه من و دوستانمان داشته ايم اين است كه بيش از 80 درصد كساني كه با استفاده از هيپنوتيزم به زمان گذشته فرستاده مي شوند ادعا مي كنند كه داراي زندگي ديگري هستند. كه گاها تعداد اين زندگي ها ممكن است به بيش از 8 عدد مي رسند. اين واقعه نيازي به اينكه 100 يا 1000 سال قبل ديگران چه گفته اند ندارد و همه مي توانند با يادگيري هيپنوتيزم خودشان تجربه كنند. حالا بعضي دوست دارند اين را تناسخ بنامند يا چيز ديگري يا اينكه گروهي ممكن است چشمانشان را ببندند و بگويند اين امكان ندارد.
حال اين سوال پيش مي ايد كه : تجربه هاي گوناگوني كه افراد ادعا مي كنند در گذشته داشته اند چيست .
در يك تحقيق روي 20000  نفر اين كار انجام شده است و همه انها 8 الي 10 زندگي را ادعا مي كنند كه داشته اند آيا همه انها اشتباه مي كنند. تمام اين تجارب توسط كساني افتاده است كه اعتقاد داشته اند تناسخ وجود ندارد. چون اگر اعتقاد داشتند كه تناسخ وجود دارد كه ديگر نيازي به آزمايش ان نداشتند.
بسيار از مشكلات رواني و حتي جسمي افراد با تجزيه زندگي گذشته افراد از بين مي رود چرا بايد چنين اتفاقي بيفتد.

پس به جاي اينكه از تجربه هاي ديگران كه شايد منظور ديگري داشته اند بهتر است خودمان تجربه اي را داشته باشيم تا ديگر نيازي به اينكه از ديگرا نقل قول كنيم نباشد.
شايد انچه در كتاب هاي مقدس مثل قران امده است با انچه افراد در هيپنوتيم و شرايط روحي ديگر تجربه مي كنند دو موضوع متفاوت باشد .  حالا از شما مي خوام جواب سوال هاي بالا را برايم بفرستيد
از شما و ديگران متشكرم


با سلام خدمت استاد گرانقدر و تشکر از استقبال شما از تبادل آرا و افکار و اندیشه ها، مواردی رو عرض میکنم و ممنون میشم متقابلا از نقطه نظرات مفید شما بهره مند بشم.

۱- تجربه به یاد آوردن زندگی های قبلی، برای همه سوژه ها رخ نمیدهد. همینطور گزارش های بعضا متناقضی نیز از سوژه ها گزارش میشود. اگر در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم، قائدتا با استناد به نظریه  "زندگی های متوالی" (یا تناسخ اگر به این کلمه معانی متعدد و نامعقول حلول روح در دو بدن و امثال اون رو حمل نکنیم )، بیشتر روح ها باید بارها و بارها به زندگی زمینی آمده باشند. در این صورت انتظار میرود هم گزارش ها سازگار و هم یادآوری تجارب زندگی های قبلی بیش از این با موفقیت روبرو و توسط جامعه علمی به رسمیت شناخته شده باشد. همانطور که احتمالا مستحضرید به دلیل ناسازگاری گزارش هایی که بعضا در افراد به هنگام هیپنوتیزم  مشاهده میشه، استناد به این گزارش ها در مراجع قضایی قابل قبول نیست. ازین نظر اجماع جهانی در مورد صحت گزارش ها وجود نداره

۲- اگر بخواهیم گزارش ها رو به فرض صحیح و راست بدانیم، انتظار میره مثلا گزارش من از زندگی قبلیم از شما، با گزارش شما از همان زندگی مشترک از من یکی باشه. بنده تا به حال در هیچ یک از کتب ترجمه شده فارسی تایید چنین نکته ای رو ندیدم. چون اساسا یکی از روش های تایید یک واقعیت،  تکرار پذیری اونه. در  تجربه یادآوری زندگی های گذشته، به این روش به راحتی میتوان صحت گزارش ها رو محک زد. اگر شما اطلاعاتی دال بر تاکید این موضوع دارید ممنون میشم راهنمایی بفرمائید.

۳- با استناد به روان شناسی یونگ، و ضمیر ناخودآگاه جمعی او، و ریشه هاdی این نظریه در اندیشه های کریشنا مورتی (مثلا در کتاب شبکه فکری که میگوید " ما یک کل واحدیم")، بدون نیاز به نظریه تناسخ میتوان گزارش های افراد هیپتنوتیزم شده را توجیه علمی نمود. البته کریشنا مورتی به تناسخ اعتقاد دارد و منظورش از آن جمله دفاع از ناخودآگاه جمعی یونگ نیست اما این دو اندیشه به خوبی با هم پیوند میخورند بدون نیاز به الزام به تناسخ. توضیحات بیشتر رو اگه لازم میدونین در پست جداگانه عرض خواهم کرد.

۴- طبق مطالعاتی که شخصا از گزارش های مستندی که فرمودید داشته ام، به تایید پژوهشگران، اغلب افرادی که زندگی های گذشته خود را به یاد می آورند، از ذکر جزئیات آنچنانی عاجزند و اغلب یک زندگی کامل را در یک یا چند درس معنوی خلاصه می بینند. اگر روح با آمادگی به زمین آمده است تا در سیستم آموزشی تناسخ درس های معنوی بیاموزد و امادگی لازم برای ورود به عوالم بعدی را بیابد، این همه سال تجربه یک زندگی و انواع درس ها و نکته هایی که از آن می توانیم بیاموزیم چطور تنها در یک یا چند درس می تواند خلاصه شود؟ البته پاسخ های خوبی میتوان برای این سوالات طرح کرد. اما از نظر حقیر، بیشتر این گزارش ها چیزی شبیه به یاد آوردن خاطرات از گذشته است. مثل اینکه از ما بپرسند مهم ترین خاطرات دوران کودکی تان چیست؟ و ما نهایتا دو یا سه خاطره مهم را آن هم بعضا با جزئیات بسیار زیاد به خاطر بیاوریم اما در عمل سالها در کودکی زیسته ایم و درس ها آموخته ایم. ضمنا از این سیستم آموزشی انتظار میرود تا میتواند درس های معنوی را برای روح ها آماده کند تا هرچه سریع تر آمادگی انتقال به عوالم بالاتر را پیدا کنند نه اینکه روز به روز بر تعداد مردودشدگان افزوده شود؛ با استناد به افزایش چشم گیر جمعیت جهان در گذر تاریخ و افزوده شدن تعداد روح هایی که همزمان با هم زیست می کنند. البته این ایراد تنها یک راه دارد و آن خلق روح های جدید است. در این صورت باید به سوال جدیدی پاسخ گفت و ان اینکه چرا این همه روح خلق میشود؟! چرا قبلن این همه روح خلق نشده بود و سوالاتی ازین دست...

تا اینجای گفتگو، موقتا نتیجه گیری میکنم که به نظر می آید، همانطور که پیش تر هم فرمودید نکات ابهام در خصوص تناسخ به آن معنی که مورد نظر ماست متعدد است.
مشتاقانه منتظر دریافت شنیدن نقطه نظرات ارزشمندتان هستم.
با تشکر و آرزوی عشق الهی برای شما

ارادتمند
سائنا

برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط hemmati » چهارشنبه اسفند ماه 19, 1388 19:20

دوست عزيز جناب سيد
در پاسخ به فرمايشات جنابعالي بايستي موارد زير را ذکر نمايم
"اگر ادامه بحث به اجبار مقدور نيست و بايد يکطرفه قطع شود که هيچ ..."
1. منظور بنده از اتمام بحث، خاتمه دادن به آن بطور کلي نبوده بلکه خاتمه دادن به اظهارات متن ارسالي قبلي مي باشد. بديهي است که خاتمه دادن يکطرفه بحث بدون نتيجه گيري و اطلاع و هماهنگی طرف مقابل دور از ادب و انصاف مي باشد.
2. در فرمايشات اخير جنابعالي در خصوص روشن نمودن حقيقت ايراداتي جدي مطرح است. شما حقيقت را آنگونه مي نمايید که خود مي خواهید، نه آنگونه که وجود دارد. شواهد عقلي، روايات معصومين و ساير مواردي که ذکر فرموديد هيچکدام صراحتا تناسخ را رد ننموده اند، مگر اينکه بخواهيم اينگونه آنها را تفسير نماييم!
"اما حسن اين بحثها اين است که باعث تحقيق بيشتر و يادآوري مسائل مي شود... "
3. خدا را شکر مي نمايم که این حقير سراپا تقصیر سبب خير گرديده ام و به برکت اينگونه بحثها دوستان عزيزي منجمله شما روي به مطالعه و تحقيق بيشتر آورده اند، و اميدوارم که اين مطالعات براي حرکت به سوي حقيقت باشد نه اثبات حقانيت خود، چرا که مهم نيست که حق با کيست، مهم اين است که حقيقت چيست.
"رجعت از جنس تناسخ نیست..."
4. اما در خصوص تفاوت رجعت با تناسخ شما تنزل روح به بدن قبلي را بعنوان تفاوت اصلي ذکر فرموده ايد، و از کرامات حضرت مسيح در اين خصوص فرموده ايد، شما هر وقت بخواهيد از اديان ديگر نيز در اين باب هزينه می فرماييد و هر جا که به مذاق شريفتان خوش نيايد ، آنها را نفي نموده و برچسب تحريف و نقص به آنها مي زنيد. اما نکته اين است که روح را به بدن سابق خود محدود نموده ايد، چيزي که هيچ منطقي ندارد. بديهي است که وابستگي و تعلق روح به جسم پس از مرگ از بين خواهد رفت و اين قابل انکار نيست.
"اگر قرآن خوانده باشید..."
5.بر كام خشك ما به حقارت نظر مكن
ما هم رفيقِ ساغر و پيمانه بوده ايم
در نوجواني سعادت اين را داشته ام که جزو حافظان قرآن باشم، اما هرگز آنرا بعنوان مستمسک و وجه المصالحه در اينگونه بحثها قرار نخواهم داد.
"خداوند بخيل نيست و جود و بخشش او بي نهايت است اما..."
6. متاسفانه شما حاضر نيستيد بپذيريد که همه ما به يک مسير حرکت مي کنيم و تصور مي نماييد که خداي متعال انسانها را طبقه بندي خواهد نمود و هر کس در درجه اي قرار خواهد گرفت، اسم اينرا هم گذاشته ايد عدالت. سوال بنده در اين خصوص که چرا خداوند يکمرتبه دين اسلام را فرو نفرستاد تا اين مشکلات به وجود نيايد، کماکان بي پاسخ مانده است. همين دوگانگي قائل شدن ما را از حقيقت به دور نگه خواهد داشت.بياد بياوريد که شيطان فقط يک لحظه به خود غره شد و عنوان نمود که چرا انسان خاکي از او برتر مي باشد، و بلافاصله همه عبادات 6000 ساله او نابود گرديده و خداوند متعال او را مورد عتاب خود قرار داد. در ضمن تعريف شما از مدينه فاضله چيست، و چرا با عنوان نمودن مواردي نظير ازدواج مرد با مرد و همچنين کشاندن بحث به سوي کشور اسلاميمان ، باب عبور از خط قرمز ديگري تحت عنوان خط قرمز سياسي را نيز گشوده ايد؟ ظاهرا برداشت شما از جوامع مسلمان، محدود به مطالعات خودتان است و نه تحقيق و بررسي . گويي در کنج عافيتي نشسته ايد و فارغ از احوال جهان!؟ بگذارید بعنوان مثالی جواب شما را در خصوص ازدواج مرد با مرد بدهم: روانشناسان و روانپزشکان در جهان، بیمار بودن همجنسگرایان و روانی بودن همجنسگرایی را رد کرده اند. این مؤسسات همچنان هرگونه فشار به همجنسگرایان و تلاش برای تغییر جنسیت و «مداوای» همجنسگرایان را رد کرده و اعلام کرده اند که اینگونه تلاشها مضر هستند و در عوض درخواست کرده اند که افراد و مؤسسات عضو می بایست در مبارزه با پیشداوری و تعصب نسبت به همجنسگرایی شرکت کرده و به آگاهی رسانی کمک کنند. پس قضیه بیمار روانی بودن همجنسگرایان تمام شده و این پدیده ای است که خلقت خداست نه نتیجه لاییک بودن و مدرنیسم و لیبرالیسم! حتی در کشور خودمان هم در برخی منابع و سایتها به این پدیده اشاره گردیده است.
http://eskafi.com/2008/07/post_135.html
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9% ... B%8C%DB%8C
7. متاسفانه حرفه و شغل اصلي بنده بر خلاف شما تبلیغ و اشاعه علوم و تفکرات مذهبی و معنوی نمي باشد و با نزديک شدن به انتهاي سال و فشار کاري فراوان، زمان اندکي براي پاسخگويي به فرمايشات شما دارم. از اين رو وقفه هاي طولاني ممکنست در ارسال پاسخ ايجاد گردد که پيشاپيش از شما و ساير دوستان عذرخواهي مي نمايم.

با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط hemmati در پنج شنبه اسفند ماه 20, 1388 10:40 .
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 221
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط Seyyed » پنج شنبه اسفند ماه 19, 1388 00:20

سلام بر دوستان و دوست عزیز و محترم saaena

««- آیا بهتر نیست تعریف دقیق شما از تناسخ رو بدونیم. (جسارتا در لینکی که از کتاب "منشور جاوید" اثرآیه ا.. سبحانی

عضويت  / ورود
آورده اید، ایرادات متعدد منطقی و استدلالی به نظر میرسه.) بهتر است برای روشن تر شدن بحث یک تعریف ارائه کنیم. البته به زبان ساده لری! ضمنا در خصوص مقدماتی که در یادداشت های قبلی همینطور حواشی آخرین یادداشت عرض شد اگر نقد یا ایرادی میبینید بفرمائید تا بتونیم به لطف خدا گفتگوی موثرتری رو ادامه بدیم. باز هم تاکید دارم: توافق و تفاهم در مبانی و اشتراکات لااقل در طول گفتگو و مباحثه سازنده
»»

تناسخ برگشت مجدد روح به بدنی غیر از بدن اولیهٔ خود در بازگشت دوباره به عالم طبیعت گفته می شود. هدفم از قرار دادن لینک کتاب منشور جاوید نبود چون کتاب را نخواندم تا اظهار نظری دربارهٔ آن داشته باشم صرفا هدفم رعایت ذکر منبع در آوردن قسمتی از تفسیر المیزان بود در رابطه با تفاوت رجعت و تناسخ.
در مورد حواشی و آسیب شناسی بحث البته مجال دیگر می طلبد اما دو مورد اول اینکه تا منبع دریافت عقاید و افکار منبعی قابل اعتماد و وابسته به جایی محکم نباشد با تفاوت اصول در دریافت عقاید از منابع مختلف اختلاف نظرهای شدیدی ایجاد می شود. در مورد ابزار شناخت روش تجربی و حسی محدود بوده و برد کمی دارد نمی تواند پیرامون ماوراء بحث کند روش شهود که بهترین روش است شخصی است پس یک روش در بحث می ماند آن هم استدلال و براهین عقلی است و پذیرش و تعبد نسبت به وحی که موافق عقل است نه مخالف آن البته در صورتی که یکی از طرفین ملحد و ماتریالیست نباشد تا نقل از وحی را نفی کند.

««- ظاهرا داریم به حیطه تقول و یقولون که حضرت امیر ابن عباس رو از اون برحذر داشتند وارد میشیم . لطفا به این نکته عنایت داشته باشیم که با قرآن نمیشه چیزی رو نفی یا اثبات کرد. منظورم از "چیز" اخبار و گزاره هایی نیست که خاص این کتابه و در حوزه دستورات و آموزه های اخلاقی و آداب مذهبیه. چرا که اینها که اثبات پذیر نیستند (مثلا اثبات کنیم باید مناسک حج چطور باشه) منظور، نظریه ها و موضوعات و مباحث تحقیقی است. البته از قرآن برای نظریه ها می توانیم شاهد بیاوریم، دلیل و برهان اما خیر.......»»

همانطور که عرض شد قرآن و برهان مقابل یکدیگر نیستند بلکه در طول هم قرار دارند لذا برهان وجود خدا را مثلا با قانون علیت اثبات می کند قرآن هم تایید می کند لذا انسان هم عقلا و هم تعبدا وجود خدا را می پذیرد تمام حقایق کلی عالم هستی در قرآن هست ولی نیاز به مفسر و رمز گشا هست که معصومین مفسرین اسرار قرآن هستند چون اثر هر موجودی نشان از اوست خداوند در کمالات بی نهایت است پس اثر او هم بی نهایت است لذا تمام علوم اجماع در قرآن دارد و ظاهر قرآن و مقدار فهم ما دلیل بر محدودیت آن نیست تحقیق با مبنا و اصول قرآنی اعتبار پیدا می کند.

در مورد موارد و برداشت مختلف شما از آیه قرآن اگر ما با قرآن تعبدا ثابت کنیم که بعد از مرگ برزخ تا قیامت ادامه دارد عملا تناسخ نقض شده است بعد هم دلایل عقلی را ذکر می کنیم.

چند آيه قرآنى كه دلالت بر «برزخ» دارند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p>
پس از آنچه گذشت روشن گرديد: كه آيه شريفه بر حيات برزخى دلالت دارد و اين حيات برزخى همان عالم قبر است ، عالمى است متوسط ميان مرگ و قيامت كه در آن عالم ، افراد يا متنعم هستند و يا معذب ، تا آنكه قيامت ، قيام كند.<o:p></o:p>
و از جمله آياتيكه دلالت بر برزخ دارد آيه مشابه با آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: «و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون»، (تو مپندار كسانيكه در راه خدا كشته شده اند اموات هستند، بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزى ميخورند)، «فرحين بما ايتهم اللّه من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ، الا خوف عليهم و لا هم يحزنون»،<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه : 525<o:p></o:p>
به آنچه خدا از فضل خود بايشان داده خوشحالند و به يكديگر مژده ميدهند كه فلانى ها هم از دنبال ما خواهند آمد، در حاليكه ترس و اندوهى نداشته باشند) كه در سابق گفتيم : چگونه اين دو آيه بر وجود عالم برزخ دلالت دارد.<o:p></o:p>
و اگر مفسرينى كه گفته اند: اين آيات مربوط ب ه شهداء بدر است ، در آن دقت كنند، خواهند ديد كه سياق آنها دلالت دارد بر اين كه غير شهداى بدر هم با شهداى بدر در اين جهت شركت دارند و عموم مؤ منين بعد از مرگ داراى چنين حياتى و تنعماتى هستند.<o:p></o:p>
و نيز از آياتيكه دلالت بر مطلوب ما دارد آيه : «حتى اذا جاء احدهم الموت ، قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ، كلا انها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون» است ، كه مى فرمايد: (تا آنكه مرگ يكى از ايشان برسد، آنوقت ميگويد: پروردگارا مرا برگردانيد، تا شايد عمل هاى صالح كنم و آنچه را نكرده ام جبران نمايم ، حاشا اين سخنى است كه او (از در بيچارگى) مى زند، تازه در پشت سر برزخى دارند تا روزيكه مبعوث شوند).<o:p></o:p>
كه دلالت آن بر وجود حياتى متوسط ميان حيات دنيائى و حيات بعد از قيامت بسيار روشن است ، و انشاءاللّه تمامى حرفهائى كه در اين آيه داريم در تفسير خود آن خواهد آمد.<o:p></o:p>
باز از آياتيكه دلالت بر اين معنا دارد آيات : «و قال الذين لايرجون لقاءنا لو لا انزل علينا الملائكه ، اءو نرى ربنا، لقد استكبروا فى انفسهم ،و عتوا عتوا كبيرا يوم يرون الملائكة ، لا بشرى يومئذ للمجرمين ، و يقولون : حجرا محجورا و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا# اصحاب الجنة يومئذ خير مستقرا و احسن مقيلا # و يوم تشقق السماء بالغمام ، و نزل الملائكة تنزيلا # الملك يومئذ الحق للرحمن و كان يوما على الكافرين عسيرا» است كه چون ترجمه اش را بخوانى بروشنى بدلالت آن بر وجود عالم برزخ پى مى برى ، و اينك ترجمه آن : و كسانيكه اميد ديدار ما را ندارند، ميگويند: چرا ملائكه بر خود ما نازل نميشود؟ و يا چرا پروردگارمان را نمى بينيم ؟ راستى چقدر از خود راضى و در پيش خود طغيان كردند، و چه طغيانى بزرگ ، روزى كه ملائكه را مى بينند (و پر واضح است كه مراد به اين روز، اولين روزيست كه ملائكه را مى بينند و آن روزى است كه مرگشان مى رسد و به جان دادن مى افتند، چون آيات ديگر نيز بر اين معنا دلالت دارد) در آنروز ديگر براى مجرمان خوشى و بشارتى نيست و پى در پى امان ميخواهند و ما به آنچه كرده اند مى پردازيم و همه را هيچ و پوچ مى كنيم ، مردمان بهشتى در آنروز در بهترين قرارگاه و بهترين خوابگاه قرار مى گيرند روزيكه آسمان پاره پاره ميشود (و مراد به اين روز،<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه : 526<o:p></o:p>
روز قيامت است و ملائكه پشت سر هم نازل ميشوند در آنروز ملك حقيقى تنها از آن رحمان است ، و روزى است كه بر كافران بسيار سخت است).<o:p></o:p>
چون در اين آيات مى فرمايد كه قبل از پاره شدن آسمان در قيامت اصحاب جنت منزلگاهى دارند كه بهترين منزلها است ، پس بايد زندگى داشته باشند تا محتاج به منزل باشند و انشاءاللّه توضيح و تفصيل سخن در ذيل خود اين آيات خواهد آمد.<o:p></o:p>
نمونه هاى ديگرى از آيات قرآنى كه دلالت بر برزخ دارند<o:p></o:p>
و نيز از آياتيكه بر وجود برزخ دلالت دارد آيه : «قالوا: ربنا امتنا اثنتين ، و احييتنا اثنتين ، فاعترفنا بذنوبنا، فهل الى خروج من سبيل ؟» (گفتند: پروردگارا تو ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى ، اينك به گناهان خود اعتراف مى كنيم آيا راهى براى بيرون شدن هست ؟.<o:p></o:p>
كه مى فهماند در روزى كه اين سخن ميگويند، دو بار مرده اند و دو بار هم زنده شده اند، و اين جز با وجود برزخ تصور ندارد، بايد برزخى باشد تا آدمى يكبار در دنيا بميرد و يكبار در برزخ زنده شود، و يكبار هم در برزخ بميرد و در قيامت زنده شود، تا بشود دو بار مردن ، و دو بار زنده شدن ، و گرنه اگر زندگى منحصر در دو عالم باشد، يكى در دنيا و يكى در آخرت ، ديگر دوبار ميراندن درست نميشود، چون در اينصورت انسان فقط يكبار مى ميرد، در ذيل آيه : «كيف تكفرون باللّه و كنتم امواتا فاحياكم» نيز پاره اى مطالب درباره برزخ گذشت بدانجا مراجعه شود.<o:p></o:p>
و نيز از آياتيكه درباره برزخ گفتگو دارد آيه : «و حاق بآل فرعون سوء العذاب ، النار يعرضون عليها غدوا و عشيا، و يوم تقوم الساعة : ادخلوا آل فرعون اشد العذاب»، (آل فرعون را عذاب بدى فرا گرفت ، عذاب آتش كه هر صبح و شام بر آن عرضه ميشوند، و روزيكه قيامت بپا شود، بايشان گفته ميشود اى ملائكه آل فرعون را بدرون شديدترين عذاب در آوريد) ميباشد، براى اينكه همه ميدانيم كه روز قيامت صبح و شام ندارد روزى است غير ساير روزها علاوه بر اين در اول آيه كه بنظر ما راجع به برزخ است مى فرمايد آتش بايشان عرضه ميشود و در آخرش كه باز بنظر ما راجع به قيامت است ، مى فرمايد بدرون عذاب در آوريد پس معلوم ميشود عذاب اهل دوزخ دو نوع است ، يكى دلهره از ديدن آتش و يكى داخل شدن در آن ، پس يكى عذاب برزخ است و دومى عذاب قيامت .<o:p></o:p>
و آياتيكه از آن اين حقيقت قرآنى استفاده ميشود و يا به آن اشاره دارد، بسيار است ، مانند آيه : «تاللّه لقد ارسلنا الى امم من قبلك فزين لهم الشيطان اعمالهم فهو وليهم اليوم ، و لهم عذاب اليم»، (به خدا سوگند رسولانى بسوى امتها كه قبل از تو بودند گسيل داشتيم ، ولى شيطان اعمال زشت آنان را در نظرشان زيبا جلوه داد،<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه : 527<o:p></o:p>
امروز هم همان شيطان سرپرست آنها است ، و عذابى دردناك در پيش دارند)، كه مى رساند كفار همين الان در تحت سرپرستى شيطان زندگى دارند، تا در روز قيامت به عذاب دردناكى برسند، و همچنين آياتى ديگر.<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
بيان آياتاين آيات عذاب آخرتى را كه در خلال آيات قبل به مشركين وعده داد به طور مفصل بيان مى كند و آغاز آن را از روز مرگ تا قيامت و از قيامت تا ابديت معرفى مى كند، و اين معنا را خاطر نشان مى سازد كه زندگى دنيا كه ايشان را مغرور كرده ، و از آخرت باز داشته ، بسيار ناچيز و اندك است ، (اگر بخواهند بفهمند) و در آخر اين آيات كه آخر سوره است سوره را با خطابى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ختم مى كند، و در آن خطاب به وى دستور مى دهد كه از او درخواست كند همان چيزى را كه خودش از بندگان مؤ من خود و رستگاران در آخرت حكايت كرده بود، و آن اين بود كه گفتند: «رب اغفر و ارحم و انت خير الراحمين - پروردگارا بيامرز و رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگان هستى» اتفاقا سوره را هم با مساءله رستگارى همين طائفه افتتاح كرده و فرموده بود كه اينها وارث بهشتند.<o:p></o:p>
وصف حال مشركين در حال رويارو شدن با مرگ و تمناى بازگشت نمودن و عدم اجابت آن(قال ربّ ارجعون ...)<o:p></o:p>
حَتى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ رَب ارْجِعُونِكلمه «حتى» متعلق به ما قبل است كه به خداى تعالى نسبت ها مى دادند، كه منزه از آنها است ، يعنى ، همچنان اينگونه نسبت ها به او مى دهند، و به او شرك مى ورزند و با مال و فرزندان كه به ايشان داده ايم مغرور مى شوند تا مرگشان برسد، و آياتى كه ميان اين غايت «حتى» و آن مغيا (شرك ورزيدن آنان) فاصله شده ، جمله هاى معترضه هستند.<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 96<o:p></o:p>
«قال رب ارجعون» - ظاهرا خطاب در «برگردانيد مرا» به ملائكه موكل بر مرگ است ، و كلمه رب استغاثه اى است كه حرف ندايش (اى) حذف شده ، و اين استغاثه جمله اى است معترضه كه ميان «قال»،و «ارجعون» فاصله شده و تقدير آن گفت - در حالى كه به پروردگار خود استغاثه مى كند- برگردانيد مرا مى باشد.<o:p></o:p>
بعضى از مفسرين گفته اند: خطاب «ارجعون» به همان «رب» است ، و اگر آن را جمع آورده و گفته : «برگردانيد» از باب تعظيم است ، همچنان كه همسر فرعون بنا به حكايت قرآن كريم به شوهر خود فرعون گفت : «قرة عين لى و لك لا تقتلوه - نور چشم من و تو باشد و او را نكشيد»<o:p></o:p>
بعضى ديگر گفته اند: اين از باب جمع فعل است نه جمع فاعل ، به اين معنا كه مى رساند چند مرتبه مى گويد «پروردگارا ارجعنى ارجعنى ارجعنى» مرا برگردان برگردان ، برگردان ، همچنان كه بعضى در معناى شعر زير همين را گفته اند:<o:p></o:p>
قفانبك من ذكرى حبيب و منزل<o:p></o:p>
بسقط اللوى بين الدخول فحومل«برخيزيد، برخيزيد تا گريه كنيم از ياد محبوب و منزل واقع در سقط اللوى بين دخول و حومل» كه معناى قفا (كه صيغه تثنيه و دو نفرى است) «قف ، قف» است .<o:p></o:p>
ولى اين دو وجه شاذ و در محاورات عرب نادر است ، هم جمع آوردن به منظور تعظيم و هم به منظور جمع فعل ، و نبايد كلام فصيح خداى را بر چنين معانى حمل كرد.<o:p></o:p>
لَعَلى أَعْمَلُ صلِحاً فِيمَا تَرَكْتَكلا إِنَّهَا كلِمَةٌ هُوَ قَائلُهَاكلمه «لعل» براى اميدوارى است و در اينجا وقتى عذاب خداى را مى بينند كه مشرف بر ايشان شده اظهار چنين اميدى مى كنند كه اگر برگردند عمل صالح كنند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن وعده صريح به عمل صالح مى دهند و مى گويند: «فارجعنا نعمل صالحا» و در جاى ديگر همين معنا را با تعبير تمنى ذكر كرده ، كه مى گويند: «يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربّنا»<o:p></o:p>
«اعمل صالحا فيما تركت» - يعنى «اعمل عملا صالحا» تا به جاى آورم عملى صالح<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 97<o:p></o:p>
در آنچه كه (از اموال) از خود به جاى گذاشته ام يعنى آن اموال را در راه خير و احسان و هر راهى كه مايه رضاى خدا است خرج كنم .<o:p></o:p>
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از «ما تركت» دنيا است كه با مردن تركش كردند و مراد از عمل صالح تنها انفاق مالى نيست ، بلكه همه عبادات مالى و غير مالى از قبيل نماز، روزه ، حج ، و غيره است .<o:p></o:p>
گفتار اين مفسر بد نيست ولى احتمال اولى با ظاهر آيه بهتر وفق مى دهد.<o:p></o:p>
«كلاّ انها كلمة هو قائلها» - يعنى هرگز، او به دنيا برنمى گردد، و اين سخن (مرا برگردانيد باشد كه در آنچه به جاى نهاده ام عملى صالح كنم)، تنها سخنى است كه او مى گويد: يعنى سخنى است بى اثر، و اين كنايه است از اجابت نشدن آن .<o:p></o:p>
«و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ...»<o:p></o:p>
معناى «برزخ» و مراد از: «و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون»<o:p></o:p>
كلمه «برزخ» به معناى حائل در ميان دو چيز است ، همچنان كه در آيه «بينهما برزخ لا يبغيان» به اين معنا آمده ، و مراد از اينكه فرمود: برزخ در ماوراى ايشان است ، اين است كه اين برزخ در پيش روى ايشان قرار دارد، و محيط به ايشان است و اگر آينده ايشان را و راءى ايشان خوانده ، به اين عنايت است كه برزخ در طلب ايشان است ، همان طور كه زمان آينده امام و پيش روى انسان است و در عين حال گفته مى شود: «وراءك يوم كذا» معنايش اين است كه چنين روزى به دنبال تو است و اين تعبير به اين عنايت است كه زمان طالب آدمى است ، يعنى منتظر است كه آدمى از آن عبور كند، و اينهم كه بعضى گفته اند: كلمه «وراء» به معناى احاطه است معنايش همين است ، همچنان كه در آيه «و كان وراءهم ملك ياخذ كل سفينة غصبا هم معناى دنبال هست و هم معناى احاطه .<o:p></o:p>
و مراد از «برزخ» عالم قبر است كه عالم مثال باشد و مردم در آن عالم كه بعد از مرگ است زندگى مى كنند تا قيامت برسد اين آن معنايى است كه سياق آيه و آياتى ديگر و روايات بسيار از طرق شيعه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام) و نيز از طرق اهل سنت بر آن دلالت دارد و بحث پيرامون آن در جلد اول اين كتاب گذشت .<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
ترجمه تفسير الميزان جلد 15 صفحه : 98<o:p></o:p>
بعضى گفته اند: مراد از آيه اين است كه بين ايشان وبين دنيا حاجز و حائلى است كه نمى گذارد ايشان تا روز قيامت ديگر به دنيا باز گردند، بعد از قيامت هم كه ديگر بر نگشتن معلوم است پس اين جمله مى خواهد بر نگشتن به دنيا را تاءكيد كند و به كلى ماءيوسشان نمايد. ولى اين حرف صحيح نيست ، چون از ظاهر سياق بر مى آيد كه حائل و برزخ مذكور بين دنيا و روز قيامت كه در آن مبعوث مى شود امتداد دارد نه بين ايشان و برگشت به دنيا، چون اگر مراد حائل ميان ايشان و برگشت به دنيا بود قيد «الى يوم يبعثون» لغو مى شد، البته نه از اين جهت كه مفهوم جمله «تا روز قيامت بر نمى گردند» اين است كه بعد از قيامت بر مى گردند و آن هم محال است ، بلكه از اين جهت كه اصل اين تقييد لغو است و لو اينكه از خارج يا از آيات ديگر دانسته باشيم كه بعد از قيامت بازگشت محال است .<o:p></o:p>
علاوه بر اين ، بين اين سخن كه گفتند: «پس ، اين جمله مى خواهد بر نگشتن به دنيا را تاءكيد كند، و به كلى ماءيوسشان نمايد» و اينكه مى گويند بر نگشتن بعد از قيامت مفهوم از خارج است نظير تناقض  است ، بلكه بر گشت معنا به اين مى شود كه بخواهد بر نگشتن مطلق را كه از كلمه «كلا» استفاده مى شود با بر نگشتن موقت محدود به حد «الى يوم يبعثون» تاءكيد كند (دقت بفرماييد)

البته موارد بالا به قدری واضح هستند و کافی که نمی توان گفت قابل تعمیم نیستند. پس می شود با قرآن تعبدا و با برهان عقلا مسئله ای را تاییید و نفی کرد.
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>






















برای نویسنده این مطلب Seyyed تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
Seyyed
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: سه شنبه بهمن ماه 26, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 0

پستتوسط Seyyed » پنج شنبه اسفند ماه 19, 1388 00:35

««پی ریزی چنین کاری چنان عظیم است که معمولا در طول یک زندگی زمینی میسر نیست. از این رو انسان برای رسیدن به کمال، نیاز به زندگی های پیاپی و متعدد دارد. توالی زندگی های زمینی، در اصل مسیری است صعودی، رو به پیشرفت و رشد. به شرط استفاده صحیح از اختیارش، انسان از یک زندگی به زندگی دیگر در جهت تعالی، پیش خواهد رفت. چنین فرایندی زندگی های متوالی به طریق سیر صعودی نامیده میشود. زندگی های متوالی کلید سیر کمال است.
..............................»»

برای تکامل انسان با شرایط 18 سال کافی است اگر کوتاهی نکند چطور و بر چه مبنای عقلی و نقلی (وحی) انسان باید به طور متوالی و سالها برای تکامل به زمین برگردد؟ دوست عزیز اگر عقل انسان و تجربیات روحی او برای کسب عقاید و معارف هستی کافی بود پس غرض از انزال وحی به عنوان معیار و ملاک چه بوده؟ غرض از اعطاء عقل به عنوان فرقان و ترازو که مکمل وحی است چه بوده؟ مبنای عقلی و وحیانی فرمایشات شما چیست؟ شما فقط نظرات خود را بدون برهان و نقل وحیانی فرمودید پایه و منبع اینها چیست؟

««حال این دیدگاه را مقایسه کنیم با اینکه یک بار زندگی میکنیم و میمیریم. عده ای به جهنم می روند تا ابد و عده ای هم به بهشت میروند تا ابد.........!؟؟؟ »»

آیا نظر اسلام و شیعه در مورد زندگی پس از مرگ این بوده؟ یک بار زندگی با مخلد بودن انسان در جهنم برای کفار است ولی کسانی که در دنیا توبه کردند اهل بهشتند کسانی که نور ایمان داشتند و بدون توبه مردند بعد از عذاب برزخی به بهشت می روند برخی دیگر علاوه بر عذاب برزخی عذاب جهنم قیامتی هم دارند بعد به بهشت می روند اینها بر اساس عملکرد انسانها است و فقط کافر که منکر خدا و پیامبر او بوده مخلد در آتش است.

برای نویسنده این مطلب Seyyed تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
Seyyed
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: سه شنبه بهمن ماه 26, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » شنبه اسفند ماه 22, 1388 14:11

لطفا به یادداشت بعدی رجوع شود.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط saaena در يکشنبه اسفند ماه 23, 1388 13:22 .

برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط saaena » شنبه اسفند ماه 22, 1388 17:37

با سلام و تشکر خدمت دوست و همراه گرامی Seyyed

Seyyed نوشته است:سلام بر دوستان و دوست عزیز و محترم saaena
....
تناسخ برگشت مجدد روح به بدنی غیر از بدن اولیهٔ خود در بازگشت دوباره به عالم طبیعت گفته می شود. هدفم از قرار دادن لینک کتاب منشور جاوید نبود چون کتاب را نخواندم تا اظهار نظری دربارهٔ آن داشته باشم صرفا هدفم رعایت ذکر منبع در آوردن قسمتی از تفسیر المیزان بود در رابطه با تفاوت رجعت و تناسخ.
....


هامش ۱ - این تعریف صوابی است. موافقم و خواهشمندم ازین پس به تعاریف نامتداول و منسوخ که در طول تاریخ عده قلیلی طرفدار داشته یا دارند استناد نفرمائید چون باعث گمراهی افراد کم اطلاع میشود.
مفصل تر این تعریف را من در یادداشت قبلی آورده ام. در مورد این تعریف و برداشت از زندگی های دوباره، میان میلیاردها نفر از پیروان مکاتب غربی و شرقی اجماع و اتفاق نظر وجود دارد. برای اقلیت ما مسلمانان، و در بین مسلمانان برای ما اقلیت شیعه، و برای ما اقلیت شیعه اقلیت شیعیان مقیم ایران که به دلیل سیاست ها و قوانین تحریمی حکومتی، امکان دست یابی و شناخت دقیق این آراء وجود ندارد پایبندی به تعریف آنها از دین و آیین خودشان قطعا احسن است از تبعیت از تعاریفی که آنها هم خود قبولش ندارند!
تاکید من برای این است که وزارت خانه آن چند کتاب گذر کرده از هفت خان رستم را هم مجبور میکند اول و آخر و زیر و بالایش بنویسند که تناسخ از نظر شرع مقدس مردود است و .... در حالیکه آنچه "ایشان" از تناسخ مد نظر دارند با آنچه "اوشان" دارند فرق از زمین تا آسمان دارد و به این ترتیب قومی به کج فهمی و گمراهی و عصا زدن در تاریکی دچار میشوند. البته به نظر میرسد این قیمومیت فکری و پالایش استصوابی جز ما فقط در چند کشور معدود دیگر دنیا یافت میشود که شائبه ضعف نظر و سستی آراء را تداعی میکند.

Seyyed نوشته است:در مورد حواشی و آسیب شناسی بحث البته مجال دیگر می طلبد اما دو مورد اول اینکه تا منبع دریافت عقاید و افکار منبعی قابل اعتماد و وابسته به جایی محکم نباشد با تفاوت اصول در دریافت عقاید از منابع مختلف اختلاف نظرهای شدیدی ایجاد می شود. در مورد ابزار شناخت روش تجربی و حسی محدود بوده و برد کمی دارد نمی تواند پیرامون ماوراء بحث کند روش شهود که بهترین روش است شخصی است پس یک روش در بحث می ماند آن هم استدلال و براهین عقلی است و پذیرش و تعبد نسبت به وحی که موافق عقل است نه مخالف آن البته در صورتی که یکی از طرفین ملحد و ماتریالیست نباشد تا نقل از وحی را نفی کند.

هامش ۲- عقاید و افکار منبع قابل اعتماد ندارند. عقاید و افکار خاستگاهشان خود ما هستیم: عقل ما، ادراک ما، شهود ما، احساسات ما.. که اینها می تواند بر مبنای گزاره ها و معارف بیرونی شکل گرفته باشد.. یا نه، همینطوری! قبولشان داشته باشیم! پس عقاید و افکار که خاستگاهشان ذهن بشری است اگر هم بخواهند منبع قابل اتکایی داشته باشند می شود همان روش های چهارگانه شناخت که در یادداشت قبلی مطرح شد.
اما اگر منظور شما منبع معارف باشد، که از جایی محکم برخواسته باشد، این بحث هیچ فایده ای ندارد چرا که آنگاه موضوع بحث به شناخت منبع تبدیل میشود و باز برای شناخت منبع باید به روشهای چهارگانه شناخت مستمسک شویم. مثالی کوتاه عرض کنم: اگر گفته شود یک منبع محکم وحی است و از آن پس تعبدا نتایج وحی و پیام آنرا بپذریم، سوال بدل میشود به اینکه وحی چیست و چرا محکم است.... و پاسخ روشمند به این سوال، گریزی از قرار گرفتن در یکی از چهار روش شناخت نخواهد داشت.
همچنین گفته اید "یک روش در بحث می ماند و آن براهین عقلی است.." که اساسا به موضوع گفتگو بی ارتباط است. توجه داشته باشیم ما اینجا در مورد روش بحث گفتگو نمی کنیم، ما در مورد معرفت و شناخت گفتگو می کنیم و نیاز به روش های شناخت داریم نه روش های بحث!
به هر حال اگر منظورتان روش فلسفی و عقلانی است همان ایرادات محدود بودن و کم برد بودن شامل این روش هم میشود و عقل بشری از اساس کاستی و کمبود دارد.
این که استاد گرامی پیش تر هم نقل کردند که پای استدلالیون چوبین بود به همین نکته اشاره دارد.
ضمنا همه این روش ها هم ارز هم هستند و هیچ یک بر دیگری برتری ندارند چون همه می توانند بخش هایی از حقایق را بر ما مکشوف کنند. این روش های مثل ابزارهای مختلف هستند. اگر اصرار داشته باشیم که روش عقلانی از همه روش ها کامل تر و بهتر است باید بتوانیم با پیچ گوشتی کار کوبیدن میخ را هم انجام دهیم!

هامش ۳- پیش تر عرض کردم:
««- ظاهرا داریم به حیطه تقول و یقولون که حضرت امیر ابن عباس رو از اون برحذر داشتند وارد میشیم . لطفا به این نکته عنایت داشته باشیم که با قرآن نمیشه چیزی رو نفی یا اثبات کرد. منظورم از "چیز" اخبار و گزاره هایی نیست که خاص این کتابه و در حوزه دستورات و آموزه های اخلاقی و آداب مذهبیه. چرا که اینها که اثبات پذیر نیستند (مثلا اثبات کنیم باید مناسک حج چطور باشه) منظور، نظریه ها و موضوعات و مباحث تحقیقی است. البته از قرآن برای نظریه ها می توانیم شاهد بیاوریم، دلیل و برهان اما خیر.......»»
و پاسخ شما:
Seyyed نوشته است:همانطور که عرض شد قرآن و برهان مقابل یکدیگر نیستند بلکه در طول هم قرار دارند لذا برهان وجود خدا را مثلا با قانون علیت اثبات می کند قرآن هم تایید می کند لذا انسان هم عقلا و هم تعبدا وجود خدا را می پذیرد تمام حقایق کلی عالم هستی در قرآن هست ولی نیاز به مفسر و رمز گشا هست که معصومین مفسرین اسرار قرآن هستند چون اثر هر موجودی نشان از اوست خداوند در کمالات بی نهایت است پس اثر او هم بی نهایت است لذا تمام علوم اجماع در قرآن دارد و ظاهر قرآن و مقدار فهم ما دلیل بر محدودیت آن نیست تحقیق با مبنا و اصول قرآنی اعتبار پیدا می کند.

ضمن تشکر،
-     قرآن و برهان از یک جنس نیستند که مقایسه شان کنیم. برهان ابزار روش فلسفه است. محک و معیار راستی و ناراستی در فلسفه و شناخت استدلالی و عقلی است. قرآن کتاب است. گزارش محمد (ص) از پیام آور وحی جبرائیل. در قرآن برهان هایی است. شبیه هر کتاب دیگری که می تواند حاوی استدلالاتی باشد. برهان فی نفسه هم می تواند برای راست آزمایی گزاره های قرآنی به کار برود. این ها دو چیز جدا از هم هستند.
-     شاید منظور شما از برهان، عقل باشد. و عنایت به عبارت "ما حکم به عقل حکم به شرع و ما حکم به شرع حکم به عقل" داشته باشید. صرف نظر از جعلی بودن این حدیث، و دروغ بزرگ تاریخی بودن آن، در این صورت شکی نیست که دهها تعارض بین عقل و وحی وجود دارد. آنقدر بدیهی است که نیازی به ذکر دهها بلکه صدها آیه (با عینک عقل محض بلکه هزاران آیه) از قران که با فلسفه و شناخت عقلانی تعارض دارد نمی باشد. مراد من از عقل، عقلی که فلاسفه در تعریف آن اتفاق نظر دارند. عقل زمینی شده.
-     شاید معتقد باشید منظورتان از عقل هر عقلی نیست. عقل خواص و نه عقل عوام. خب در اینصورت بهتر است این خواص و عوام را تعریف کنیم. اما درخواست من از شما تعریف عقل است. مراد شما از عقل چیست؟
-     در خصوص اینکه برهان وجود خدا را اثبات می کند، برهان عدم وجود خدا را نیز اثبات میکند و بحث اثبات وجود خدا از نظر فلاسفه سالهاست یک بحث بی نتیجه است تا آنجا فلاسفه در این موضوع به "تکافوی ادله" رسیده اند که به زبان ساده میشود هرچند برهان که برای اثبات خدا داشته باشیم، به همان اندازه هم برهان برای عدم وجودش داریم و لذا این روش استدلالی در مورد وجود یا عدم وجود خدا منسوخ است.

Seyyed نوشته است:در مورد موارد و برداشت مختلف شما از آیه قرآن اگر ما با قرآن تعبدا ثابت کنیم که بعد از مرگ برزخ تا قیامت ادامه دارد عملا تناسخ نقض شده است بعد هم دلایل عقلی را ذکر می کنیم.

هامش ۴- در اینجا هم باز شما دنبال اثبات با قرآن هستید، البته به روش "تعبدا" که در هیچ منبع معرفت شناسی چیزی به عنوان "اثبات تعبدی" نمی بینیم!
مجددا تاکید دارم که قرآن کتاب فلسفه و منطق یا فیزیک و شیمی نیست که با آن بخواهیم چیزی را اثبات یا نفی کنیم. البته شاهد از آن می توان پیدا کرد. اما شاهدها هم اثبات نمی کنند و ممکن است با گذر زمان ادله و روشهای ما برای شناخت یک موضوع خاص تغییر کند که به این ترتیب حقایق معنوی و معارف غنی این کتاب مقدس عاری از نقد و جرح و تعرض خواهد شد. در غیر اینصورت ما این کتاب مقدس را سپر آرا و نظریه های خود کرده ایم و آنرا در معرض تیر معارضین قرار داده ایم که آثار تخریبی این کار کمتر از پناه بردن به آغوش ماتریالیست ها و مادی گراها نیست.
با توجه به پاسخی که ذیل آیات شریفه ۹۹ و ۱۰۰ سوره مومنون در رد دلالت این آیات برای نفی تناسخ رفت، در اینجا نکات مختصری رو عرض میکنم:
-     برزخ  تا قیامت ادامه دارد. در باب وجود برزخ نیازی به این همه آیه و تفسیر نیست. اما از وجود عالم برزخ نمی توانیم نتیجه بگیریم "حیات برزخی همه روح ها تا قیامت بدون وقفه یا بازگشت به زندگی زمینی ادامه می یابد". عالم برزخ یک عالم است (در اندیشه معصوم داریم هزاران عالم) و محل استقرار روح ها پس از تجربه مرگ در عالم فیزیک است. این عالم طبیعتا بقا و دوام دارد همانطور که عالم فیزیک. و همانطور که عوالم بالاتر. از قرآن هم شواهدی داریم بر این رای  نظیر آیه شریفه "ان جهنم لمحیطه بالکافرین". آیاتی که در تایید برزخ آورده اید مورد توافق است اما مصادره به مطلوب کرده اید.
-  آیه شریفه "و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون" که تفسیر آن را هم از المیزان نقل کرده اید بی ارتباط به بازگشت روح به زندگی زمینی یا عدم بازگشت آن است. آیه می گوید کشته شدگان در جنگ را مرده نپندارید بلکه زنده نزد پروردگارشان هستند. این زندگی قطعا در برزخ است. همان برزخی که در "زندگی های متوالی" هم وجودش تایید می شود. فرض کنیم روح بارها برگردد و هر بار در راه خدا شهید شود. آیه به هیچ مشکلی بر نمی خورد. آیه صرفا تاکیدی است بر اینکه قتل در راه خدای آنها مرگ و نیستی نیست و در برزخ مرزوق هستند. در مورد اینکه آیا بر میگردند یا همانجا می مانند سکوت دارد.
- از حضرت علامه طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل کرده اید "و نيز از آياتي كه دلالت بر مطلوب ما دارد آيه : «حتى اذا جاء احدهم الموت ، قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت ، كلا انها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون»" جسارتا ضمن پاسداشت مقام گرانقدر ایشان، و به تبعیت از کلام گرانقدر مولا امیر مومنان که مهم این است که چه می گوید نه اینکه که می گوید، عرض می شود این برخورد با آیات قرآن مصادره به مطلوب است. قرار نیست آیات بر مطلوب ما دلالت داشته باشند، مطلوب ما باید منطبق بر مطلوب آیات باشد. ضمنا در آیه مورد نظر نظیر آنچه در رد ادعای منسوب به آیات ۹۹ و ۱۰۰ سوره مومنون رفت، به ضمیر "هو" دقت نمایید.
- از ادامه بحث حول معانی آیات که بیشتر مورد مصادره به مطلوب واقع شدن است و مشمول "تقولوا و یقولون" صرف نظر میکنم. صرفا اشاره میکنم نه تنها همه این آیاتی که برای رد تناسخ ذکر شده و دیگران هم ذکر کرده اند جواب دارد بلکه موافقین نیز به همین شیوه در قرآن آیاتی را استخراج کرده اند که تناسخ را اثبات کنند. شان قرآن اجل از آن است که بازیچه دست عقل محدود و تفسیر ناقص بشری قرار گیرد و بنده از ورود بیشتر به این حوزه خودداری میکنم. از دوست گرامی نیز مجددا دعوت میکنم به دنبال اثبات یا نفی نظریه ای از دل قرآن نباشد. روش حضرت علامه هم اگر با این هدف انجام شده باشد بی نتیجه است. البته حضرت علامه روش منحصر به فردشان تفسیر قرآن با خود قرآن است که یکی از بهترین روش های فهم این کتاب آسمانی است و در حوزه روش هرمنوتیک قرار دارد و از موضوع گفتگوی فعلی نیز خارج است.
- در خصوص فرمایش پایانی شما هم که با قرآن تعبدا می شود چیزی را اثبات کرد! باز برای بنده جای سوال و ابهام است که چه طور تعبد که شیوه اهل دل و معرفت و سلوک باطنی است با اثبات و تایید و صغری و کبری که شیوه فلسفیون و اهل عقل است را می توان با هم جمع نمود. اولی چراغ درونی است دومی چراغ بیرونی. در تعبد قرار نیست چون شما در مقام پذیرش هستید همه چیز هم برایتان اثبات شده و مورد تایید باشد! اتفاقا کاملا موضوع برعکس است و حیرت که یکی از نتایج تعبد و پذیرش قلبی است با نتایج عقل گرایی که زدودن حیرت است کاملا در تضاد قرار دارد.




برای نویسنده این مطلب saaena تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
saaena
کاربر جدید
کاربر جدید
 
پست ها : 19
تاريخ عضويت: سه شنبه اسفند ماه 10, 1388 01:00
تشکر کرده: 10 بار
تشکر شده: 21 بار
امتياز: 0

پستتوسط yasamin » دوشنبه اسفند ماه 24, 1388 12:00

با سلام به دوستان
در قرآن به علوم مختلفی اشاره شده است که دانشمندان در تخصصهای مختلف به تازگی بسیاری از آنها را کشف کرده اند .که همه آنها مبین
اعجاز قرآن است .به طور مثال آیاتی که در مورد کروی بودن زمین است تا قبل از کشف این موضوع  تفسیر این آیات قبل و بعد از آن
متفاوت است.

یا آیات بسیاری که در مورد تولید مثل گیاهان است . از کشف اینها  مدت زیادی  نمی گذرد . اما قرآن 14 قرن پیش به آن اشاره کرده است . بالطبع تفسیر
این آیه در گذشته و حال با هم متفاوت است .

البته قرآن واقعیات جهان را مطرح می کند . اما انسان هر دوره بر اساس دید گاه و ظرفیت فکری خود آنرا تفسیر  می نماید
اینکه ما فقط به نظریات گذشتگان بسنده نماییم به دلیل این محدودیت کار درستی نیست و ایراد چندانی هم بر گذشتگان وارد نیست  .
همچنین در احادیث داریم که اگر علم 28 حرف باشد شاید تا زمان ظهور یک حرف آن کشف گردد
واین شامل علوم مادی و روحی است
حضرت علی می فرمایند درد در درون توست و درمان نیز در درون تو
و این بیانگر عظمت روح و تلاش برای پروراندن آن است
حتی شاید امروزه  می توان  فلسفه برخی از  دستورات دین را بهتر فهمید .
مثلا وضو وتاثیر آن بر روی چاکراها و هاله
ونماز که به نظر من یک نوع مدیتیشن قوی و قدرتمند است ....
در مورد دیدن زندگیهای مکرر مدتهاست فرضیه ای به ذهنم می رسد
در دین اشاره شده که ما انسانها زندگی در عالم ذر ،زندگی دنیوی و زندگی برزخی داریم .
از آنجا که قوانین حاکم بر آنها متفاوت است شاید ما تجسم زندگی در آنجا را به زبان دنیوی به این شکل می بینیم
مثلا در خواب و رویا .اگر کسی خواب بینید که پادشاه است و در کاخ زندگی می کند . مسلما تعبیر آن چیز دیگری است . مفهومی که این خواب در خود دارد

و به این شکل دیده شده است .نه اینکه فرد به  شاه تبدیل می شود .
شاید ما تجسم زندگی در آنجا را به زبان دنیوی به این شکل می بینیم
البته همه اینها فرضیه است

آنچه مسلم است هنوز ناشناخته های زیادی در دنیا وجود دارد .
پس بهتر است به جای بحث و کوبیدن یکدیگر در تعالی روحمان بکوشیم .
شاید در آینده موضوع این زندگیها کشف گردد .

برای نویسنده این مطلب yasamin تشکر کننده ها: 3
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), hemmati (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), saaena (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 25%
 
yasamin
 
پست ها : 1
تاريخ عضويت: شنبه اسفند ماه 21, 1388 01:00
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 3 بار
امتياز: 0

اين تالار فعلا بسته مي باشد.

پستتوسط aram » پنج شنبه اسفند ماه 27, 1388 11:50

با سلام بر همه دوستان .
بحث تناسخ به شدت بالا گرفته است .,  و از انجايي كه بيشتر مباحث مذهبي مطرح مي شود و  از انجايي كه محدوديتهاي در اين زمينه ها وجود دارد و براي جلو گيري از برخي مشكلات اين تالار فعلا بسته مي باشد.
همان طور كه گفته شد در تالاري ديگر دلايل رد تناسخ را خواهيم آورد.
با آرزوي سالي پر از نشاط و شادي
دوستدار شما آرام
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید
عضويت / ورود
-
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید
عضويت / ورود
-
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید
عضويت / ورود


برای نویسنده این مطلب aram تشکر کننده ها: 2
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), hemmati (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
aram
استاد آرام - مدیر سایت
 
پست ها : 338
تاريخ عضويت: يکشنبه مرداد ماه 24, 1388 00:00
تشکر کرده: 12 بار
تشکر شده: 253 بار
امتياز: 0

قبلي

بازگشت به تناسخ و زندگی گذشته

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان