با سلام خدمت دوست بزرگوارم جناب سید و سایر دوستان عزیز
پاسخ خود را به فرمایشات جنابعالی ذیلا ذکر می نمایم.
با تشکر از توضيحات شما ضمن تأييد برخي مطالب عنوان شده سوء تفاهم ها و اختلاف نظرهايي است که خدمتتان عرض مي کنم : البته بنده قصد کشاندن بحث به خط قرمزهاي شخصي و اعتقادي را نداشتم و ندارم بلکه فقط مي خواستم دوستان ديگر را آگاه کنم که وارد حريم خط قرمز شده اند حاﻻ خواسته يا ناخواسته و اساساً موضوع همين تايپيک و بحث تناسخ ناخواسته به خط قرمزها برمي گردد گرچه بعضي آگاهي نسبت به اين مهم نداشته باشند .
دوست عزيز جناب سيد، درود بر شما
سيد بزرگوار، قبل از پاسخگويي به فرمايشات گرانقدرتان چند نکته را متذکر گردم، اول از همه اينکه فکر مي کنم سوء تفاهم براي شما پيش آمده است نه بنده، و آنهم اينکه شما پنداشته ايد عده اي از پيروان مسالک بوديسم و هندوييسم که معتقد به تناسخ مي باشند؛ یا شاید هم جمعی از "خوارج" دین در اينجا گرد هم آمده اند، و بر خود واجب دانستيد که تکليف الهي امر به معروف و نهي از منکر را ادا فرموده و اين قوم "ضالين" را از سقوط در دره "مغضوب علیهم" رهایی بخشیده و به ساحل نجات و "صراط مستقيم"رهنمون گرديد. بايد خدمت شما دوست عزيز و بزرگوارم عرض کنم که اينگونه نيست، و بعيد مي دانم کسي از خط قرمز عبور نموده باشد. اينکه عرض کردم مراقب باشيم تا بحث به حريمهاي دين و خط قرمزهاي اعتقادي وارد نگردد، مهر تاييدي است بر اجتناب بنده و سايرين از ورود به حريمها و خط قرمزها. در اينجا فقط گروهي از جويندگان حقيقت گرد آمده اند و قصد دارند با يکديگر تبادل نظر نمايند. اين فرمايش شما که در پاسخ استاد آرام فرموده ايد: "چرا بين همين اعضاي سايت که مدعي علوم غريبه و هيپنوتيزم مي باشند، بر سر تناسخ اختلاف وجود دارد؟" نيز مهر تاييدي است بر اين نکته که در اينجا اشخاص مختلفي با عقايدي متفاوت گرد آمده اند، نه مريدان يک استاد يا طرفداران يک فرقه و مسلک خاص.
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اينهمه راه آمده ايم
اما بنظر من اين تاپيک از همان قدم اول با مشکل روبرو بود، و آن اينکه نظر استاد در خصوص مسئله تناسخ پرسيده شد، يعني ورود به حريم اعتقادات شخصي استاد آرام. نمي دانم براي ما شاگردان دانستن درباره اعتقادات شخصي استاد چه فايده اي مي تواند داشته باشد؟ بنظر من درسهايي که از استاد فرا مي گيريم براي ما کافي و حتي بيشتر از کافيست. هر چند که با بالا گرفتن بحثها استاد وارد بحث گرديده و با بزرگواري نظر خود را مرقوم فرمودند، اما بحث بالا گرفته و به چالش کشيده گرديد.
دربارهٔ عقل و تقسيم آن به عقل ممدوح و عقل مذموم مطالب قابل توجهي فرموديد و بنده مخالفتي با آن ندارم ولي فکر مي کنم طرفداري بنده از عقل گرايي موجب سوء تفاهم هايي شده باشد . نکته مهم اين است که انسان داراي قواي اربعه نفساني است شامل عقل، وهم، شهوت و غضب اگر سه قواي ديگر تحت تصرف عقلي که در دامن وحي پرورش پيدا کرده دربيايند انسان اهل سعادت و کمال است واﻻ شهوت يا غضب با سلطنت وهم عقل را در جهت خواسته هاي مذموم و پست خود به کار گيرند چنين انسانهايي بسيار خطرناک مي شوند چون قوهٔ غضب از عقل سوء استفاده را مي کند لذا مي بينيد با يک دستور هزاران آدم بي گناه به خاک و خون کشيده مي شوند و درنده ترين موجودات هم چون عاقل نيست چنين جنايتي نمي کند . پس عقلي که دين مدار است موجب کمال انسان و مطلوب ما است نه هر عقلي . موضوع بعدي دربارهٔ عقل استدﻻلي فلسفي و عقل ما عبد به الرحمان ... است . طبق شهود عرفا انسان داراي هفت کالبد است که متناسب با اين هفت کالبد هفت نشئه و عالم براي او قابل تصور است . و عقل ما عبد به الرحمان ... بعيد نيست مربوط به کالبد هفتم و يا همان فطرت انسان باشد که فقط اوتاد و اوحدي از انسانها موفق به فعليت رساندن آن مي شوند و اکثري مردم در همان مراحل تجرد وهم و خيال و عالم مثال که طبقات بسياري دارد مي مانند لذا انبياء الهي هميشه مهمترين اصول اعتقادي را براي تودهٔ مردم با برهان بيان مي کردند و البته به تزکيه نفس هم زياد تأکيد داشتند و علت تقدم برهان و استفاده از عقل استدﻻلي همان بود که عرض کردم اوحدي از انسانها موفق به شهود قلبي و استفاده از عقل ماعبد به الرحمان مي شوند و دعواي عرفا با فﻼسفه اين نبوده که فلسفه و علوم عقلي از ريشه مذموم است بلکه علت اختﻼف آنها اين بوده که توقف در اين مرحله و اکتفا نمودن به عقليات براي آگاهي درست نيست وگرنه خود رومي هم فيلسوف بوده بعد عارف شده چون فلسفه براي شهود عرفاني حکم منطق براي فلسفه را دارد اينقدر ﻻزم و ملزوم يکديگرند کسي که منطق نداند از فلسفه هم بهره زيادي نخواهد برد همچنانکه جاهل به فلسفه هم شهوداتش آميخته با غير واقع است و ابزاري براي تميز القاءات خود ندارد نمي داند القاء رحماني است يا نفساني يا شيطاني اينها را ضميمه کنيد به استاد حاذق و راه رفته که عارف رومي در اهميت آن فرموده ) : هيچکس بي اوستا چيزي نشد هيچ آهن خنجر تيزي نشد هر که گير پيشه اي بي اوستا ريشخندي شد به شهر و روستا ( لذا در بيان فيلسوف هر استدﻻلي جزء علوم فلسفه است و مولوي هم براهينش خواسته يا ناخواسته جزيي از فلسفه و علوم عقلي است . علوم عقلي و فلسفه براي پرواز ﻻزم است مثل اينکه شخصي بخواهد با هواپيما پرواز کند و مجبور باشد تا فرودگاه با اتوموبيل برود علوم شهودي مثال هواپيما است که بعد از سوار شدن بر آن از علوم حصولي يعني اتوموبيل انسان را بي نياز مي کند بلکه برگشت ننگ محسوب مي شود ولي قبل از رسيدن به فرودگاه داشتن اتومبيل ضروري است . البته استثناء هم هست که بدون دانستن علوم حصولي بواسطهٔ جوهر و استعداد بي نظيري که دارند توسط استاد واصل سريع مراتب سير و سلوک و عرفان را بدون دانستن فلسفه و علوم عقلي طي مي کنند ولي اين مسئله عموميت ندارد چون همه مستعد خلق نشده اند . و معصومين هم بالفعل به کمال رسيده اند.
دوست عزيزم در نهايت نمي توان انکار نمود که عقل مفلسف يا همان عقل فلسفي براي رسيدن به هدف که کمال مطلق است، کافي نيست، و مثال اتومبيل و هواپيما شايد چندان گوياي مطلب نباشد، زيرا اين عقل به منزله حجابي عظيم ومانع و عقبه بي بسيار سخت و دشوار مي باشد که سالک طريق حق , ناچار بايد از ان عقبه عبور کند و ان پرده را که دست بافت کارگاه علوم ظاهري و غرور محفوظات درسي اکتسابي است بشکافد , وگرنه تا ابد از درک سعادت که بهشت عدن با همه وسعت و صفا و نزهت و تجملاتش , نمودار تمثيلي کوچک و نارسا از اوست , محروم و بي نصيب خواهد ماند و اين پرده جهل مرکب همانست که در ايه شريفه قران مجيد ميخوانيم.
ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصار هم غشاوه و لهم عذاب عظيم , سوره بقره ج ايه , 7 فرايت من اتخذالهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قبله و جعل علي بصره غشاوه : جائيه ج 25 ايه .23
عقلا و علماي متحجر بقول مولوي هر قدر بيشتر به دانسته هاي اکتسابي خود خوش دل و خرسند باشند و به اموخته ها و ا ندوخته هاي علمي خود بيشتر ببالند و بنازند و در ميدان شکوک و ظنون و ستيزه جدل و مکابره تندتر و افزونتر بتازند, از غايت مراد و مقصد اعلي و مطلوب واقعي انسان که وصول به مقام کمال و سعادت مطلق روحاني و درک حقايق اسماني است , دورتر خواهند شد
هرچه کني سعي بيش , پاي فروتر شود.
همان چيزي که در ابتدا عرض کردم، عقل شرط لازم است اما شرط کافي نيست، و فکر نمي کنم بر سر اين مسئله با هم اختلاف نظری داشته باشيم.
بله عدم بازگشت فعل به قوه محال است استثناءها نقض کنندهٔ يک اصل و قابل تعميم به کل اصل نيستند چنانکه مثلاً علم ثابت کرده آب در 100 درجه ميجوشد و همه قبول دارند اما استثناء هم وجود دارد در شرايطي که فشار هوا زياد باشد نقطهٔ جوش آب تغيير ميکند اما اصل به جوش آمدن آن در 100 درجه سانتيبگراد نقض نميشود و اين استثناء همانند خود اصل نزد همه پذيرفته شده است. لذا يکي در آن زمان نبوده به عمر بگويد اگر پيامبر مثل مسيح به آسمانها رفته پس آن جسم مبارک ايشان که صدها آدم شاهد تشييع و به خاک سپاري آن بودند چيست؟ ولي حضرت مسيح به آسمانها رفت اگر تعبداً معتقد به قرآن و روايات متعدد معتبر باشيم. لذا استثناءها خدشهاي به اصول وارد نميکنند.
همانگونه که اينها را استثنا مي دانيد شايد بسياري استثناهاي ديگر نيز وجود داشته باشد که از ديده بنده و شما پنهان مانده باشد! هر چند که در همان مثال شما هم جوشیدن آب در 100 درجه سانتیگراد "بشرطٍ و بشروطها" می باشد، از قبیل خالص بودن آب، فشار هوای نرمال و ... اما شما وقتی می فرمایید عدم بازگشت فعل به قوه محال است، یعنی به هیچ عنوان خلاف آن ممکن نیست. قیاسی که شما برای اثبات فرمایشاتتان استفاده فرمودید قیاس خلف بود؛ در این قیاس نقیض مطلوب (یعنی قضیه مورد نظرمان)را در نظر می گیریم و سپس گونه ای حرکت می کنیم تا در نهایت بطلان نقیض مطلوب را اثبات کنیم؛ یعنی نقیض قضیه مورد نظرمان را ابطال کنیم و چون بدین ترتیب، نقیض مطلوب ما ابطال شده است، مطلوب ما ثابت می شود.
نکته اصلی در این نتیجه گیری؛ یعنی از ابطال نقیض مطلوب، صدق مطلوب را نتیجه گرفتن، این است که دو نقیض ( که نقیض همدیگرند) هیچ وقت با هم کاذب (نادرست) نیستند. یعنی چون اجتماع نقیضین محال است، بنابراین از ابطال نقیض هر قضیه، صدق خود آن قضیه معلوم می شود.
این نوع حرکت و قیاس؛ یعنی ابطال نقیض مطلوب برای اثبات مطلوب را قیاس خلف می نامند.
بر این اساس قیاس خلف را اینگونه تعریف می کنند: قیاس خلف قیاس مرکبی است که مطلوب را از راه ابطال نقیض آن اثبات می کند.
با توجه به این نکته، برای ابطال این قیاس یک مثال نقض نیز بسنده می نماید.
در منطق قیاسی وقتی چیزی بعنوان اصل بیان می گردد، یک مثال نقض کافیست تا اصل نقض گردد. مگر اینکه از منطق چند ارزشی(فازی) استفاده نمایید که آنهم کمکی نخواهد کرد و شرایط را حداقل در این مورد سخت تر خواهد نمود.
عرايض بنده دو پهلو نيست چون بيان قاصر و مقصر اتفاقاً با عدالت خداوند سازگار است چون سگ اصحاب کهف و ديوانه و بچه هم بهشت ميروند آيا مرتبهٔ اينها با عارف بالله که به بهشت ذات رسيده يکي است؟ بهشت مراتبي دارد: بهشت اعمال، بهشت صفات و بهشت ذات. اشراق هم مراتبي دارد شايد براي شخصي برون فکني کالبد اختري و خواب شفاف و فعالسازي چاکراه و هيپنوتيزم هم اشراق محسوب شود اما براي شخص ديگر تجليات اسماء و صفات حق در قلب و روحش اشراق باشد اين کجا و آن کجا. و مطمئن باشيد بدون دين کامل ولايت معصومين رسيدن به مراحل بالاي کمال ناممکن است و آن انساني که حتي ناخواسته هم دينش کامل نيست از اين موهبت بي بهره ميمانند و اين مسئله با عدالت خداوند ناسازگاري ندارد چون خداوند حکيم است و اين خلقت او بهترين حالت و ترکيب است و بهتر از اين نميتوانسته باشد. براي خداوند هم فرقي نميکند همه عارف بالله شوند يا کافر و ملحد اما خداوند حکيم است و طبق حکمت خدا رحمت وي گزاف و بي حساب نيست هر چند غفور و بخشنده هم هست و با عدالتش اگر با ما برخورد کند اکثريت در آخرت اهل شقاوت هستيم.
سيد عزيز، باز هم تکرار مي کنم که بنظر نمي رسد اين رفتار سوداگرانه اي که فرموده ايد، در ذات خدا باشد:
خدا کي جان و نان با شرط ايمان مي دهد شخص را
چرا اللهيان اين را ندانستند حافظ جان
همه ما بالقوه اين قدرت را داريم که به بالاترين درجات و مراتب برسيم، چون روح الهي در ما به وديعه گذاشته شده است. اگر اين اتفاق نيفتد، چگونه مي توان از عدالت الهي دم زد ؟
البته اين را که براي رسيدن به بالاترين درجات يک نظام اعتقادي لازم است قبول دارم، اما تناقض عجیبی در اینجاست که هر انسانی باید به حقیقت وجودی خویشتن برسد، و این ممکنست برای همه انسانها یک نقطه نباشد، اما در نهایت همه باید به بالاترین درجه و مراتب برسیم. بعنوان مثال همه می خواهیم به نقطه ای مسافرت نماییم، یکی با هواپیما، یکی با اتومبیل و دیگری با اسب، و در نهایت گروهی پیاده به سمت مقصد عزیمت می نمایند. در مسیر هر شخص تجربیات متفاوتی دارد، اما در نهایت مقصد همه مسافران یکیست(انا لله و انا الیه راجعون)
البته به دلیل نزدیک شدن به خط قرمزهای فوق العاده خطرناک به همین بسنده می نمایم.
درست است عقل شرط لازم است ولي کافي نيست توضيحات اين مسئله چند سطر بالاتر عرض شد ولي اگر با ديدهٔ عقل هم عمل امام حسين(ع) بررسي شود باز هم درست بوده چون حفظ اسلام اهم حفظ جان و فرزند و ... است لذا بنده بر خلاف آنهايي که اين عمل شجاعانه و عاشقانه حضرت را خارج از حدود تأييد عقلي ميدانند تأييد نميکنم بلکه عقل را هم در مرتبهٔ خودش مؤيد اين موضوع ميدانم.
بسیار عاقلان بودند که در آن زمان این کار را ستودند اما حرکتی برای پیوستن به این جریان انجام ندادند. منهم باز تکرار می کنم که عقل شرط لازم است اما کافی نیست و نمی تواند نیروی محرکه لازم را برای سالکان طریقت حق تامین نماید. مثالی برایتان بزنم از دوران جنگ و جبهه (نمی دانم از نظر سنی در چه جایگاهی قرار دارید و آیا حال و هوای دوران جنگ را شخصا درک کرده اید یا خیر؟)آیا کار رزمندگان عزیزی که در راه دفاع از میهن عزیزمان جانشان را فدا کردند، کسی می تواند از نظر عقلی رد کند؟ اما بسیار بودند عاقلانی که در آن زمان در حاشیه عافیت نشسته و کار این عزیزان را تصدیق می کردند، اما قدم از قدم برنمی داشتند چرا که جان برایشان بس عزیز بود.
دوست عزیزی بود که شبی برای صدها نفر داد سخن داده و از شوق خود برای رفتن به خطوط مقدم ناله سر می داد و خود را با حضرت ابالفضل مقایسه نموده و می گفت: "ضاقت صدری" و آنها را تشویق به رفتن می نمود، اما دو روز بعد از اعزام رزمندگان او را در تهران دیدم! پرسیدم پس چه شد شما برگشتید؟ گفت: اصلا اوضاع جالبی نبود و خطر فراوانی بود، انشاالله در فرصت مناسبتری خداوند توفیق حاصل کند خواهم رفت. الان ممکنست خون من هدر گردد و .... او دوست بسیار عاقلی بود و انصافا در بسیاری از زمینه ها قبولش داشتم، اما عاشق نبود!
آنکه مردن پیش چشمش تهلکه است
حکم لا تلقوا بگیرد او بدست
آنکه مردن شد مر او را فتح باب
سارعوا آید مر او را در خطاب
پس می بینید که عقل فقط راهنمایی می کند اما حرکتی را مقدور نمی سازد مگر اینکه انسان از خطر ماندن و تن آسانی در آن بگذرد و پیش برود.
علت الوالعزم بودن پنچ پيامبر نسبت به مابقي انبياء وسعت تبليغ آنها بوده که کل بشريت آن زمان را در بر ميگرفته لذا اگر با آمدن دين کاملتر هجرت انسانها از دين سابق به دين جديد طبق گفتهٔ شما لازم نبود پس اصلاً براي چه دين کاملتر نازل شد همان قبلي کافي بود ديگر معاذالله خداوند کار عبث انجام داده؟ اينطور نيست پيامبر اسلام صريحاً پيروان اديان ديگر را به اسلام يعني کاملترين دين تا قيامت دعوت کرد و همانطور که مستحضريد با مخالفت برخي آنها مواجه شد و چه آزارهايي که از جانب يهود نديدند و البته برخي هم همان ابتدا به دين اسلام ايمان آوردند. همهٔ کتب آسماني در خطوط کلي يک هدف ثابت دارند اما در فروع بنابر اقتضاي زمان تغيير کردهاند و کاملتر شدهاند. بحث خودبيني هم در گفتن اين حقيقت که اسلام دين کامل است نيست ولي خوب است بگوييم کجاست شخصي که اسلام متمثل باشد و دين را در اعتقادات و اخلاقيات و اعمال کاملاً در خود و بعد جامعه اجرا کرده باشد کم هستند چون اکثراً دينشان تقليدي است نه تحقيقي اين هم ضد تکبر اگر واقف به آن باشيم.
در اینجا خطوط قرمز فراوانی وجود دارد که سعی دارم پای به محدوده آنها نگذارم. اما اگر اینگونه است که شما می فرمایید، چگونه است که خداوند از همان روز نخست یکمرتبه دین اسلام را فرو نفرستاد تا سعادت کل بشریت را تضمین نماید؟ و گناه پیشینیان چه بوده که زودتر به دنیا آمدند و ناچار شدند دینی را بپذیرند که به مراتب از دین جدید پایینتر و ناقصتر بوده و آنها را به مراتب پایینتری خواهد رساند؟ مگر نه اینکه انسانها در پیشگاه خدا همچون دندانه های شانه برابرند؟ این با عدالت منافاتی ندارد؟
شاید بگویید که آنها نیز در صورت رعایت کامل همه دستورات آن دین و پیروی کامل از آن به درجه ای خواهند رسید که مسلمین نیز می توانند در صورت پیروی کامل از اسلام برسند. این نیز با فرمایشات قبلی شما متناقض خواهد بود، یعنی با رعایت کامل دستورات هر دینی می توان به متنهی الیه درجات رسید، چیزی که شما نفی نموده و خواهید نمود.
در ضمن، بیایید جدی باشیم؛ اکنون در جهان مسلمانان زیادی داریم، در چند درصد پیشرفتهای علمی، تکنولوژیکی، مدنی، اخلاقی، و حتی مذهبی شریک هستند؟ فقر، قانون ستیزی، و بسیاری مشکلات دیگر در بین مسلمانان بیشتر است یا سایر کشورها؟ قصدم این نیست که نعوذ بالله دین اسلام را زیر سوال ببرم، اما بنظر بنده اگر دین "ناقص" و "تحریف شده" ای به درستی اجرا گردد بهتر است از اینکه دین کاملی را فقط به ظواهر آن بسنده نموده و ذات آنرا رها نمایند.
کتاب مثنوي آکنده از تمثيلات است و اين تمثيلات براي تقريب ذهني عوام هستند لذا درست است بگوييم مولوي از شکر و پيمانه و دانه و مغز و طوطي و سگ و... مايه گذاشته؟ عارفي فرمود وقتي من کنار درياي بي نهايت هستم چطور به طرف چالهٔ آب که در پاک بودن همان آبش هم شک دارم دست دراز کنم. اين نقل قول اين عارف بزرگوار و واصل بود نه حرف بندهٔ بي ادعاي در راه مانده. اما شهود را چطور ميشود به شکل همان شهود براي اثبات در فروم و فضاي سايبر آورد هنوز معلوم نيست ولي آنطور که بنده اطلاع دارم تلاش تمام عرفاي واصل در بيان حقايقي که شهود کردند تبديل آنها به معقولات بوده و راهي جزء اين نيست گرچه معقول تمام جنبههاي شهود را مسلماً نميرساند ولي براي اکثريت که نميخواهند دست از طبيعت و دنيا بردارند يا براي کساني که هنوز به شهود قلبي نرسيدهاند بسيار راه گشا است مثل 9 جلد کتاب اسفار اربعه ملاصدار که حاصل شهود وي بود يا بخش هايي از اشارات شيخ الرئيس يا مثنوي مولوي يا فتوحات مکيه محيي الدين ابن عربي و .... در اصول دين تعبد و پيروي کورکورانه حتي از ائمه جايز نيست و همه بايد در اصول دين به اندازه فهم خود مجتهد باشند و با دليل و برهان آن را بفهمند و بعد با رياضات علمي و عملي به آن ايمان بياورند اما در فروع دين و احکام يا بايد مجتهد بود يا مقلد در مواردي مجتهد هم مجبور به تقليد و تعبد از قرآن و معصوم است چون برخي مسائل را جزء خدا و معصوم احدي نميداند علت اصلي و تام آن چيست گرچه عوارضي از حکمت آن را بداند تازه علت اصلي نيست. راه رسيدن به خدا نسبي نيست مشخص شده است و نسبي گرايي مرضي است که اکثر ما مبتلا به آن هستيم همه حقند همه خوبند اگر همه حقند پس نا حق چيست؟ همه کاملند. لذا تشخيص تميز حق و کامل نياز به قوهٔ تشخيص عقل و شهود واقعي و عقل دارد.
سید عزیز، بنظر می رسد در اینجا نیز دچار سوء تفاهم شده اید. منظور بنده از اینکه عرض کردم از آن "دریا" و "چاله آب" مایه نگذاریم، این نبود که از تمثیلات استفاده ننماییم، بلکه این بود که نقل قولها را به کناری نهاده و صرفا نظرات خود را بیان کنیم. در تبدیل نمودن شهود به علوم عقلی من تا حدودی حرف شما را قبول دارم، اما علوم عقلی فقط راهنما هستند و نیروی محرکه ما را برای پیمودن راه تامین نخواهند نمود. فرض کنید که به سفری می خواهید بروید و همه مسیر را کاملا در خاطر دارید، اما وسیله ای برای پیمودن راه ندارید.علوم عقلی هم خطر بزرگی در مسیر عارفان ایجاد می کنند و آنها را به کنج عافیتی رهنمون می سازند که در همانجا باقی خواهند ماند
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
در ضمن در خصوص فرمایش شما در مورد تقلید، آیا کسی که اصول دین را خود فهمیده و ایمان آورد، در فروع خواهد ماند؟ همان فهم کامل اصول دین عمری می خواهد به درازای ابدیت! من تقلید را مذموم نمی دانم، اما تقلید کورکورانه را مذموم و مستوجب سرزنش می دانم. در ضمن شما می فرمایید راه رسیدن به خدا مطلق است و مشخص گردیده است، اگر خاطرتان باشد از استاد آرام پرسیده بودید که "اگر این تجربه مثل روشن شدن لامپ واضح و غیر قابل انکار است چرا به قول شما اینقدر بر سر بودن یا نبودن آن بحث هست به طوریکه همکاران و دوستان شما هم که مسلط بر فراعلم و متافیزیک هستند و استاد در خود هیپنوتیزمی و دگر هیپنوتیزمی منکر تناسخ و زندگیهای متوالی شدند اگر تجربه ها یکسان است به وضوح تجربیات حسی، این ضد و نقیص ها در تنیجه گیری تجربه چیست پس یک مطلب و حقیقت نمی تواند هم باشد هم نباشد" بنده هم همین سوال را از شما دارم که اگر راه رسیدن به خدا در اسلام به وضوح مشخص گردیده است پس سبب ایجاد این همه فرقه های مختلف در دین اسلام چیست؟ و چرا حتی پیروان یک فرقه خود نیز اختلافاتی در خصوص مفاهیم دارند؟ اگر مسیر مشخص است پس دیگر عقل برای چه به انسان داده شده است؟ دیگر این همه جنجالها بر سر درست یا نادرست بودن مسیر چیست؟
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
وقتی ما دوگانگی ، خوب-بد، درست-نادرست، حق-باطل و مفاهیمی اینگونه را به کناری نهاده و بدون هیچ پیشداوری نظاره کنیم، آنگاه حقیقت را خواهیم یافت. وقتی ذهن خود را عادت دهیم که بدون برچسب زدن و پیشداوری به همه چیز بنگریم، حقیقت را خواهیم یافت که درست در یک قدمی ما قرار دارد اما این پرده های غفلت مانع از دیدن آن گردیده اند.
در پایان از بزرگواری و بردباری شما تشکر نموده و استدعا دارم که جسارت این حقیر را به بزرگواری خود ببخشایید.
به دلیل خطر نزدیک شدن به خطوط قرمز و تذکراتی که در این خصوص به بنده داده شده است، ترجیح می دهم بحث را در همین جا خاتمه دهم و اگر دوستان دیگر در این خصوص مطلبی دارند، خواهشمندم نظر ات ارزشمندشان را بیان نمایند. برای شما سید عزیز در همه مراحل زندگیتان بهترینها را آرزومندم و امیدوارم که در مسیر خود بسوی حقیقت، موفق و پیروز باشید.
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز