توسط delta18 » پنج شنبه ارديبهشت ماه 30, 1389 17:49
زندگی ما؟!
نمی تونم بگم اینها اتفاقی جلوئ پای من افتادن
در سایت قبلی این بخشی رو ایجاد کردم پر طرف دارترین بخش های سایت شده بود
که اون سایت به زندگی قبلیم تشبیه می کنم
قبلا این بخش رو که ایجاد کرده بودم گفتم می بندنش اما نشود
بعد از 5 ماه والا مقام ها نظر دادن باید بسته شده
ولی گذشته ها گذشته .....
توسط delta18 » پنج شنبه ارديبهشت ماه 30, 1389 17:59
زمانی که انسان فهمید کیست از خود فرار کرد
زمانی که فهمید چیست خود را پنهان کرد
زمانی خود را دید ترسید
زمانی که درون خود را دید ایمان اورد
زمانی که خوب بودیم
در کنار هم
زمانی که بودیم باهم
زمانی که احترام بود جای خالی
زمانی که رفاقت بود جای تنهای
زمانی که گناه نبود نیک بود
زمانی که جای برای ساعی بود
زمانی که خوب بودیم با هم در کنار هم بودیم باهم
اما چه شد جای خوبی؟
چه شد جای رفاقت ؟کجا رفت ؟
چه ان همه نیکی و دوستی میان ما؟
چه شد ساعت ها نشستن برای یک لحظه دیدار؟
رفاقت نبود خار بود
خدا نبود گناه بود
درون ما سیاه بود
تعصب بود صفا نبود
خودبینی بود هنر نبود
ازار بود خوبی نبود
یک زمان تعداد ارسالم روزانه بالغ بر 15 عدد پست بود
الان اتیشم خوابیده
نمیدونم سایت هیچ کس نیست؟
کسی صدای ازش در نمیاد مدیران هم نیستند
خوبیش اینه خودم و خودم
یه بار یه جایی نوشتم
اگه کتاب زندگی تون رو پیدا کردید اون مخفی کنید و از چشم دیگران پنهان کنید
الان میفهمم که همه دارن همین کارو می کنن
من چند سالیه عقبم
اگه دوستی اومد اینجا نظر داد من خیلی خوشحال میشم
وقتی به گذشته بر میگردم دیونه میشم
احساس می کنم تمام ثانیه های رو که اونجا صرف کردم رو ریختم دور
عمر رو تلف کردم
ولی روح من همیشه به دنبالشون می گرده تا انتقام خودش رو ازونا بگیره
ولی بعد میگم نه این درست نیست بزار مثل باد باشه
بزار بره
چقدر زود گذشت
چقدر زود خاطرات گذشت
چقدر زود زندگی از جریان افتاد
چقدر زود از هم بریدیم
چقدر زود نقشه ها مون تمون شد
چقدر زود گذشت
چقدر زود خاطرات گذشت
ما داریم با زندگی بازی می کنیم یا زندگی با ما؟
چقدر زود فریاد فرو کش کرد
به امید زندگی نو
به امید رسیدن به خانه
به امید بی امیدی
باز هم بازگشتیم سر جای اول
ما تو چرخه ای هستیم که تمومی نداره
برای پایان باید کشید کنار
لحظه هایی که جمع شد عمر ما شد
لحظه هایی که در نگاه یاد ما شد
لحظه هایی که فقط لحظه بود ولی عمر ما بود
لحظه هایی که سنگ بود ولی خاطره بود
لحظه هایی که اصلا نبود ولی خواب بود
لحظه هایی که تنهایی بود ولی خدا بود
در پی این همه لحظه
در پی چرخش این همه لحظه
گهی شاد بودیم گهی ناراحت
گهی از غصه مرده
گهی از شادیو خنده