جملات و داستان های زیبا

عرفان ، شمس ، مولانا ، مثنوي ، اسلامي ، ايراني ، غزل ، عاشقانه ، عرفاني ، سيرو سلوك ، شعر ،

مديران انجمن: amirhvr, mehdiaali

جملات و داستان های زیبا

پستتوسط amirhvr » شنبه دي ماه 26, 1388 13:16

افکار خوب معمار و آفرِيننده هستند و آرزو قلابي است که هرچيز رابه جانب ما ميتواند بکشد
ديل کارنگي
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » شنبه دي ماه 26, 1388 13:19

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان

برای نویسنده این مطلب amirhvr تشکر کننده ها: 2
aram (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), dina (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » سه شنبه دي ماه 29, 1388 13:09

يک تاجر آمريکايي نزديک يک روستاي مکزيکي ايستاده بود. در همان موقع يک قايق کوچک ماهي گيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود. از ماهي گير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟ ماهي گير: مدت خيلي کم. تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟ ماهي گير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است. تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟ ماهي گير: تا دير وقت مي خوابم. يه کم ماهي گيري ميکنم. با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع مي کنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي. تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهي گيري کني. اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با در آمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه مي کني. اون وقت يک عالمه قايق براي ماهي گيري داري. ماهي گير: خوب بعدش چي؟ تاجر: به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها ميدي و براي خودت کار و بار درست مي کني ، بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک مي کني و مي روي مکزيکو سيتي بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نيويورک... اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني... ماهي گير: اين کار چقدر طول مي کشه؟ تاجر: پانزده تا بيست سال ماهي گير: اما بعدش چي آقا؟ تاجر: بهترين قسمت همينه، در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي، اين کار ميليون ها دلار براي عايدي داره. ماهي گير: ميليون ها دلار، خوب بعدش چي؟ تاجر: اون وقت باز نشسته مي شي، مي ري يه دهکده ساحلي کوچيک، جايي که مي توني تا دير وقت بخوابي، يه کم ماهي گيري کني، با بچه هات بازي کني، بري دهکده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ..
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » سه شنبه دي ماه 29, 1388 13:11

غني ترين شما، قانع ترين شماست
حضرت امير ( ع )
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط arsham » شنبه بهمن ماه 3, 1388 11:30

در دهکده ای پیرمردی زندگی میکرد که از دار و ندار دنیا یک پسر جوان و یک اسب داشت. روزی میرسد که اسب پیرمرد از دهکده فرار میکند و همسایگان برای دلداری پیش پیرمرد میروند و برای او به خاطر بدشانسی ابزار تاسف میکردند و به او میگفتند بخاطر این اتفاق بدی که افتاد زیاد بهش فکر نکند و پیرمرد به آنها گفت شما از کجا میدانید این اتفاق بدی بود شاید خوب باشه و همسایگان از حرف پیرمرد تعجب میکنند و میروند. بعد از چند روز اسب پیرمرد با دو تا اسب وحشی به دهکده باز میگردد و همه اهالی دهکده از تعجب شگفت زده شده بودند و برای تبریک بخاطر این اتفاق خوب پیش پیرمرد میروند و پیرمرد به آنها گفت شما از کجا میدانید این اتفاق خوبی بود شاید بد باشه و همه باز از حرف پیرمرد تعجب میکنند و میروند. فردای آنروز پسر پیرمرد سوار یکی از اسبهای وحشی میشود و اسب پسر جوان را به زمین میزند و پای پسر میشکند. اهالی دهکده برای دلداری پیش پیرمرد میروند و پیرمرد به آنها گفت شما از کجا میدانید این اتفاق بدی بود شاید خوب باشه و اهالی دهکده  پیرمرد  را مسخره کردند و بخاطر حرفش او را دیوانه خطاب کردند. بعد از مدتی پادشاه مردم آن سرزمین از این دهکده رد شد و پسرهای جوان دهکده را دستگیر کرد و به زور میخواست آنها را برای اعزام به جبهه جنگ آماده کند و پسر پیرمرد را به دلیل شکستگی پایش او را رها کرد. پیرمرد پیش اهالی دهکده رفت و به آنها گفت یادتان می آید چقدر منو مسخره کردید و دیوانه خطابم کردین حالا ببینید پسران شما را بردند و ممکن است در جنگ کشته شوند و دیگر پیش شما باز نگردند ولی پسر من بخاطر شکستگی پایش او را نبردند و همیشه پیش من میماند حالا پایش شکسته بهتر است یا اینکه برود جبهه جنگ کشته شود؟ اهالی پیرمرد از کار خود پشیمان شدند و پیرمرد را فردی دانا خطاب کردند.
از این داستان میفهمیم گاهی اوقات اتفاق بدی که برایمان می افتد همه چیز را تمام شده میبینیم ولی به این فکر نمیکنیم که شاید این اتفاقات به نفع ماست نه ضرر به ماست پس بهتره برای هر اتفاقی زمان بزاریم تا نتیجه آنرا ببینیم.

برای نویسنده این مطلب arsham تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
arsham
کاربر متوسط
 
پست ها : 48
تاريخ عضويت: سه شنبه آذر ماه 2, 1388 01:00
محل سکونت: shiraz
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 55 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » شنبه بهمن ماه 3, 1388 12:20

مه غلیظی کوهستان راپوشانده بود؛هوا سرد بود و باد سوز ناکی از ناحیه شمال می وزید کوهنوردی در حال بالا رفتن از کوه بود که ناگهان سقوط می کند و در میان زمین وآسمان معلق می ماند . صدای فریادش به هیچ کس نمی رسید تنها انعکاس صدا ی خسته اش بود که لحظه به لحظه ضعیف تر و ناامید تر می شد تنها امیدش خدا بود و بس.... فریاد زد :خدایا کمکم کن تنها امیدم تویی..
خدا پاسخ داد :بنده من ، بند طنابت را رها کن ! کوهنورد تعجب کرد و دستهای بی رمقش را محکم تر به طناب سرد گره کرد
باز ندا رسید: بنده ی من اعتماد کن این منم که با تو سخن می گویم خودت را رها کن
اما او رها نکرد تا اینکه صبح با طلوع خورشید کوهنوردان جسد مردی را یافتند در حالیکه بیش از یک متر با زمین فاصله نداشت!
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط arsham » يکشنبه بهمن ماه 4, 1388 16:11

در انبار کالایی کارگر بیسوادی کار میکرد. او موظف بود کالاهای داخل هر گونی را شمارش کرده و در صورت صحیح بودن تعداد آنها روی گونی بنویسد all correct چون این کارگر بیسواد بود و طرز نوشتن این کلمه را بلد نبود بنابراین با استفاده از صدای اول کلمه ها علامتی روی گونی ها میگذاشت به این صورت که به جای all از o و به جای correct از k استفاده میکرد و روی گونی ها مینوشت ok. استفاده از کلمه ok به تدریج همه گیر شده و امروزه مردم سراسر دنیا این اصطلاح را بخوبی میشناسند و به کار میبرند. ما هم میتوانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های شاد و مثبت را گسترش دهیم.
((استفاده از یک عبارت مثبت یعنی هدیه دادن انرژی مثبت به اطرافمان))

برای نویسنده این مطلب arsham تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
arsham
کاربر متوسط
 
پست ها : 48
تاريخ عضويت: سه شنبه آذر ماه 2, 1388 01:00
محل سکونت: shiraz
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 55 بار
امتياز: 0

پستتوسط Silver_Shadow » سه شنبه بهمن ماه 20, 1388 16:33

داستان عشاق در زمان ملاصدرا
برای مشاهده تصاویر ابتدا باید عضو شوید
عضويت  / ورود


زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت.والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حقدارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانهبرود.
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند ومی خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفتبشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.

لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.


در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشتبام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمالدلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.

او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.

عضويت  / ورود

گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام وفلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال وصفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخنبگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
          <!-- / message -->                                             <!-- sig -->  

از : forum.isatice.com






برای نویسنده این مطلب Silver_Shadow تشکر کننده ها: 2
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52), mahan (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 16.67%
 
Silver_Shadow
کاربر متوسط
 
پست ها : 22
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 22, 1388 01:00
تشکر کرده: 4 بار
تشکر شده: 24 بار
امتياز: 0

پستتوسط Silver_Shadow » سه شنبه بهمن ماه 20, 1388 16:35

قلب جغد پیر شكست
برای مشاهده تصاویر ابتدا باید عضو شوید
عضويت  / ورود

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشامیكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به درو دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون هافرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارهاتاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیدهبود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كردشاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.



روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید،گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزینداری.
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دلبستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشهای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سختترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز توحقیقت است و طعم حقیقت تلخ.


جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
          <!-- / message -->                                             <!-- sig -->  

از : forum.isatice.com




برای نویسنده این مطلب Silver_Shadow تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
Silver_Shadow
کاربر متوسط
 
پست ها : 22
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 22, 1388 01:00
تشکر کرده: 4 بار
تشکر شده: 24 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » چهارشنبه بهمن ماه 21, 1388 11:34

سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش
سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر
بازدارنده ترين كلمه " ترس" است ... با آن مقابله كن
با نشاط ترين كلمه " كار " است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه " طمع" است ... آن را بكش
سازنده ترين كلمه "صبر" است ... براي داشتنش تلاش كن.
روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ... آن را نخور.
تواناترين كلمه " دانش " است ... آن را فراگير
محكم ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه "شانس" است ... به اميد ان نباش.
لطيف ترين كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه " تفاهم " است .... آن را ايجاد كن.
سالم ترين كلمه " سلامتي" است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه " رفاقت" است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه " راستي " است ... با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه " دورويي"است ... يك رنگ باش.
ويرانگر ترين كلمه " تمسخر" است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه " احترام" است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه " آرامش " است ... به ان برس.
عاقلانه ترين كلمه " احتياط" است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه " محدوديت " است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه " غير ممكن" است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه " شتابزدگي " است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه " ناداني" است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه " اظطراب" است ... ان را ناديده بگير.
صبور ترين كلمه " انتظار" است .... منتظرش بمان.
بي ارزش تري كلمه " بخشش" است ... سعي خود را بكن.
قشنگ ترين كلمه " خوشرويي " است ... راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه " پاكيزگي " است ... اصلا سخت نگير.
رساترين كلمه " وفاداري" است .... سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه " گوشه گيري" است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
محرك ترين كلمه " هدفمندي" است ... زندگي بدون هدف؛ روي آن است.
و هدفمند ترين كلمه "موفقيت " است.... پس پيش به سوي آن
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » دوشنبه اسفند ماه 3, 1388 14:02

از خدا جز خدا نباید خواست..

روز قسمت کردن بود. خدا هستي را قسمت مي كرد.
خدا گفت: "چيزي از من بخواهيد، هر چه كه باشد،شما را خواهم داد.سهم تان را از هستي طلب كنيد،زيرا خدا بسيار بخشنده است."<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p>
و هر كه آمد، چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي زمین را انتخاب كرد و يكي آسمان را.<o:p></o:p>
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:" خدايا من چيزي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه زمین ، تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت به من بده..."<o:p></o:p>
و خدا كمي نور به او داد
<o:p></o:p>
نام او كرم شب تاب شد
<o:p></o:p>
خدا گفت: " آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي "
و رو به دیگران گفت: "کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست ، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست.."
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا به كرمي كوچك بخشيده است...<o:p></o:p>



.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط hemmati » دوشنبه اسفند ماه 3, 1388 18:33

[align=justify]دو برادر با هم در يك مزرعه خانوادگي كار مي كردند. يكي از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود. آن دو در پايان هر روز ما حصل كار و زحمتشان را به طور مساوي بين هم تقسيم مي كردند.
روزي برادر مجرد پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ماحصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نيازم هم خيلي كم است. به همين خاطر، او هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
از طرف ديگر، برادر متاهل هم پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ما حصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. از هر چه كه بگذريم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هايي كه مي توانند در سال هاي آتي زندگي با ياري ام بشتابند. برادرم تك و تنهاست و كسي را ندارد تا در آن سال ها يار و ياورش باشد. به همين خاطر، او نيز هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
سال هاي متمادي هر دو برادر گيج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز كم نمي شد. يك شب تاريك، زماني كه هر دو برادر پنهاني در حال حمل گندم به انبار برادر ديگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از يك مكث طولاني متوجه حادثه اي كه در طي ساليان گذشته بوقوع مي پيوست، شدند. دو برادر، كيسه هاي گندم را بر زمين نهادند و همديگر را در آغوش كشيدند.
[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » پنج شنبه اسفند ماه 6, 1388 11:28

شنیدن صدای دل!
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می‌کردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد. یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟" شیوانا پاسخ داد: "وقتی دل‌های آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند."
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

نیمه گمشده من

پستتوسط hemmati » سه شنبه فروردين ماه 17, 1389 18:38

[align=justify]نیمه گمشده من
و آنگاه که خدا اراده کرد تا مرا به دنیا فرستد، سخت ایستادگی کردم.

گفتم: خدایا، چرا مرا از خود دور می کنی و به جهانی می فرستی که جز فساد، ظلم و تباهی در آن نمی بینم.

فرمود: ای عزیز، من چیزی می دانم که تو نمی دانی.

برآشفتم و فریاد بر آوردم: این را قبلا نیز شنیده بودم، وقتی که اولین انسان را آفریدی، به فرشتگان و شیطان چنین فرمودی. اما آدم در پاسخ چه کرد؟ به راستی کدامیک از این انسانها شکرگزار واقعی تو هستند؟

فرمود: تو ناگزیری از اطاعت، که هر چه من خواهم همان شود!

گفتم: خواهیم دید، تو راضی به جدا نمودن من از خودت نخواهی شد. من پاره ای از تو هستم، و هرگز توی بدون من و من بدون تو ممکن نیست. اگر حمل بر جسارت نباشد، کلام منصور حلاج را خواهم گفت: انا الحق ، من خدایم!

خدا که چنین جسارتی را از من دید، سخت در اندیشه شد، پس از لختی اندیشه سر برداشت و گفت: مرا از غم فراق می ترسانی؟ حال غم فراق را به تو می چشانم تا ببینی که چه تلخ و جانگداز است!

فهمیدم که دل خونی از فراق دارد. بیاد آوردم که خطاب به زمینیان فرموده بود: "اگر آدمیان دریابند که اشتیاق من برای وصال آنان در چه حد است، از شادی در همان دم قالب تهی خواهند نمود".

اما تا به خود آمدم، خود را در زمین یافتم، در میان انسانهای دیگر. همه خوشحال بودند و من سخت پریشان و مضطرب. عاجزانه می گریستم، احساس ناخوشایندی داشتم، حس می کردم چیزی در وجودم کم است. جای خالی چیزی را در درونم احساس می کردم. فریاد برآوردم: خدایا با من چه کردی؟

شیطان در کنارم بر زمین نشست و گفت: خدا از جسارت تو چنان برآشفت که تو را به دو نیم ساخت و هر نیمه را جداگانه بر خاک زمین افکند. همانگونه که قرنها پیش با من نیز چنین نمود.

و من چیزی نداشتم که بگویم. خدا کار خودش را کرده بود. اما چگونه به همین راحتی دل از من کند؟ همان موقع تصمیمم را گرفتم، نیمه گمشده خود را خواهم یافت و به سوی او باز خواهم گشت، اما چگونه؟

سالها در فراق نیمه گمشده خود روزها را به شب و شبها را به روز رساندم.چیزهای بسیار در این جهان دیدم و شنیدم. دیدم که آدمیان گذشته خود را فراموش نموده و در زمین بدنبال شادی و آرامش واقعی می گردند. دیدم که خدای مهربان را متهم به خشونت و انتقامجویی نموده اند. دیدم که شادی را در زندگی دنیا جستجو می کنند، و هر چه بیشتر می جویند کمتر می یابند. دیدم که به خاطر دنیای فانی حتی حاضر به پشت پا زدن به گذشته خود و فراموش کردن دوران خوش با خدا بودن شده اند. راستش را بگویم، مرا نیز تا حدودی آلوده نمودند. اما من همیشه تصمیم خود را به یاد داشتم، و همین مرا از غرق شدن در این دنیا نجات می داد. شنیدم که برخی می گفتند: رویاها و آرزوهای خود را هرگز فراموش نکنید. اما وقتی آرزوهای آنها را می دیدم، جز مشتی آرزوی دنیوی و پست چیزی نمی دیدم و ناامیدی تمام وجودم را فرا می گرفت. نمی دانستم چه به سر نیمه ام آمده است؟ نکند او هم در دام این دنیا و ظواهر آن گرفتار شده باشد؟ خیلی نگرانش بودم.

تا اینکه سرانجام انتظار به سر آمد و روزی از روزها، در کمال تعجب و شگفتی، زمانی که دیگر امیدم داشت به ناامیدی تبدیل می شد،نیمه خود را یافتم. آنهم در همین دنیا! وقتی دیدمش آنقدر هیجان زده و خوشحال بودم که می خواستم همانجا در آغوشش بگیرم و با او یکی شوم، اما ترسیدم که آدمیان دیگر که این را نمی دانستند، مرا دیوانه بپندارند و از نیمه ام جدایم سازند. به ناچار سکوت پیشه کردم و چاره ای جز خاموشی ندیدم.

نیمه ام هم اولش مانند یک غریبه با من برخورد کرد. کمی نگران شدم، مبادا مرا یادش رفته باشد؟ اما در چشمانش برق آشنایی را می دیدم،انگار که سالهاست یکدیگر را می شناسیم. چشمان مهربان و زییایش به من می گفتند که اینگونه نخواهد ماند و بر آشنایی ما گواهی می دادند. فهمیدم که او نیز از ترس آدمیان دیگر سکوت پیشه ساخته است.

روزها گذشت، کم کم روزهای دوری به پایان خود نزدیک شد و ما به هم رسیدیم. بر خلاف تصور همگان، ما دو نیمه با یکدیگر سخت در جدال بودیم. هر نیمه به دنبال این بود که ثابت کند "من" است، و هر دو در این جدال بی نتیجه ماندیم. در نهایت تصمیم گرفتیم که "من" را بین خود تقسیم نماییم، و این گونه صلح برقرار شد و ما به خاطر برقراری صلح جشنی گرفتیم.

روز جشن به من گفت: تا آخر دنیا با تو خواهم بود. آشفته گشتم و گفتم: تا آخر دنیا؟ این چه حرفیست؟ من آمده ام که تو را بیابم و با خود ببرم. جای من و تو که در این دنیا نیست! خندید و گفت: من و تو؟ دیگر من و تویی وجود ندارد! راستش را بخواهی من هم همه چیز را می دانم، اما دیگر به زبان مردم این دنیا عادت کرده ام. گفتم: قول می دهی که هرگز مرا ترک نکنی؟ گفت: من هرگز ترا ترک نخواهم کرد، اما اگر جدا شویم، می دانم که باز یکدیگر را خواهیم یافت. گفتم: می آیی بازگردیم؟ جای من و تو اینجا نیست! بیا پیش خدا برگردیم. با مهربانی نگاهم کرد و دستم را گرفت. با صدای گرمش در گوشم زمزمه کرد: مهم نیست که  کجاییم. مهم اینست که در کنار یکدیگر هستیم. لازم نیست جایی برویم، خدا همینجاست، ببین؟

و من شگفت زده برگشتم و خدا را دیدم که در کنار ما ایستاده بود و با مهربانی لبخند می زد. همانجا بود که احساس کردم زانوانم با خم شدنشان مرا به فرود در برابرش فرا می خوانند. دست گرم و مهربان او را بر شانه هایم احساس کردم. در حالی که اشک شوق بر گونه هایم جاری بود، گفتم: خدایا این همه روز بدون تو خیلی سخت گذشت. دوری تو سخت ترین مجازات بود.

با صدای رسایش گفت: اما من حتی لحظه ای از تو دور نبودم، مگر می شود از معشوق لحظه ای دور باشی؟ تو که دیگر این را به خوبی حس کرده ای!

و این جمله آخر را با ظرافت و کنایه زیرکانه ای ادا کرد.فاتحانه و با غرور به سمت نیمه ام برگشتم، اما با دیدن جای خالی او فریادی از وحشت برآوردم. رو به سوی خدا نمودم و گفتم: پس نیمه من...؟

با مهربانی گفت: مگر نشنیدی که چه گفت؟ گفت که دیگر من و تویی وجود ندارد!

و در یک لحظه، احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت. آری، نیمه ام را نمی دیدم، اما بود! او در من بود و من در او. من و او "ما " بودیم. این حس وحدت و یکپارچگی، تمام وجود مرا غرق در سرمستی و غرور نموده بود.

به سوی خدا برگشتم تا برای همه چیز از او تشکر کنم، اما خدا را هم ندیدم. عطر حضورش تمام وجودم را فرا گرفته بود، اما نمی دیدمش. همه چیز در یک آن برایم روشن گردید.

دیگر چیزی برای پرسیدن نداشتم.[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 10:11

چهار شمع بودند که به آرامي ميسوختند : سکوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود که به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يکديگر شنيد . شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هيچ کس نميتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم بايد بروم ، چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ... رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اينکه بطور کامل از بين رفت ( خاموش شد ) . شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زيادي بمانم ، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ کس ارزشي ندارم . تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را خاموش کرد . شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ، ديگر کسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزديک تر است . بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش کاملا از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش گشت . ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد با گريه و اندوه زيادي گفت : اي شمع ها ! اي شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟ بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني کنيد .. شما را بخدا روشن شويد .. نرويد .. کودک همچنان به اشک ريختن و گفتگو با شمع هاي خاموش ادامه ميداد و التماس ميکرد در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت : نترس کوچولوي من ، تا وقتي که من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم .. زيرا من «اميد» هستم . کودک داستان ما با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد آره .. «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم هر کدوم از ما با کمک «اميد» ميتونيم از «عشق» و «ايمان» و «آرامش»مون واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداري کنيم
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

موسی و گوسفند محبوبش

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 11:23

[align=justify]حضرت موسی چوپان بود. گوسفندهای زیادی داشت. و روزها اونها رو بر می داشت و برای چرا به صحرا می برد. از میون اون همه گوسفند، یکی با همه فرق داشت. نگاه موسی به این گوسفند یه جور دیگه بود. موسی بیشتر از همه اون رو دوست می داشت. خودش از کوچیکی بزرگش کرده بود خودش بهش غذا داده بود. و بزرگ شدنش رو جلوی چشماش می دید. خیلی دوستش داشت. باهاش بازی می کرد، حرف میزد، مراقبش بود، نوازشش می کرد و بهش دل بسته بود. این گوسفند کوچولو هم که خیلی شیطون و بازیگوش بود، موسی رو بسیار دوست داشت.
یه روز صبح که موسی همه گوسفندارو جمع کرد و به صحرا برد، وسطای روز متوجه شد که انگار گوسفندشو نمی بینه. این طرفو گشت، اون طرفو گشت، همه گوسفندارو که پراکنده شده بودن جمع کرد، دنبالشون دوید که ببینه می تونه پیداش کنه یا نه. ولی گوسفند کوچولوی موسی نبود. آخه کجا می تونه رفته باشه؟ خدایا! گم نشده باشه. نکنه گرگها گیرش آورده باشن و تیکه پارش کرده باشن. وای نه! موسی پریشان همه جارو به دنبال گوسفند گشت. ولی خبری ازش نبود. گوسفند رفته بود... غروب موسی با دل پر از غم گوسفند ها رو برداشت و به خانه برد و اونا رو پناه داد. اما چیکار می کرد با گوسفندی که به جونش بسته بود و حالا گمش کرده بود. شب دوباره به صحرا برگشت. دوباره همه اون جاهایی که هزار بار دنبال گوسفندش گشته بود سر زد. ولی اون نبود. غم بزرگی رو دلش نشست. غصه اینکه از دستش داده باشه دلش رو خون می کرد... روز ها می گذشت و موسی به امید پیدا کردنش روز و شب توی صحرا سر گردون بود. کاش بیشتر مراقبش بود. کاش رهاش نمی کرد... موسی خیلی گریه می کرد و هر روز که می گذشت غم دلش سنگین تر می شد. یه روز به خدا پناه برد و ازش کمک خواست که گوسفندشو بهش برگردونه. خیلی به درگاه خدا زاری کرد و گوسفندشو به خدا سپرد... یک روز که توی صحرا نشسته بود مشغول راز و نیاز با خدا بود متوجه شد چیزی از پشت به او نزدیک می شه. روش رو برگردوند و دید که گوسفند دوست داشتنی و عزیزشه. خودش بود. خودِ خودش. خدایا... برگشته بود... سالم و سرحال. موسی گوسفند رو در آغوش گرفت، نوازشش کرد، بوسیدش و از شادی، بسیار گریه کرد. چقدر دلتنگش شده بود. چقدر دوستش داشت چقدر بیشتر از همیشه عاشقش بود. چقدر دوریش سخت بود...
خدا وقتی موسی رو توی این حال دید می دونین چی بهش گفت. گفت موسی می بینی چقدر سخته که وقتی یکی رو دوست داری از دستش بدی؟ کسی رو که دوستش داری تو رو بگذاره و بره، می بینی موسی چقدر تلخه؟ وقتی بنده هام به من پشت می کنن و راهشونو کج میکنن و می رن و از من دور می شن خیلی تلخه. اونا نمی دونن که من چقدر مشتاقشونم، چقدر از اینکه رفتن غم می خورم. آخه من خودم آفریدمشون. خودم بهشون جون دادم و بزرگشون کردم و پروریدم. اما با گناهاشون از من دور و دور تر می شن. انقد دور که دیگه من رو از یاد می برن... و می بینی موسی که وقتی دوباره به سوی من بر می گردن، از کرده هاشون پشیمون میشن، دوباره به من پناه می یارن، چقدر از برگشتنشون خوشحال می شم. اینهایی که از پیش من می رن و دوباره برمیگردن، برای من خیلی عزیزن، من خیلی بیشتر از قبل دوستشون دارم، حتی بیشتر از اون موقعی که هیچ کار بدی نکرده بودن و پاکِ پاک بودن. من این برگشتنشونو دوست دارم. همین طور که عشق تو به این گوسفند آلان خیلی بیشتر از قبله. برای همینه که می گم من توبه کارها رو دوست دارم. همین که بعد از گمراهیشون یه روز دوباره منو پیدا می کنن، به آغوشم بر می گردن، تو چشم من خیلی عزیزترشون می کنه. من اونارو دوست دارم.[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 12:44

[align=justify]گفتگو با خدا

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:
اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

عشق و خدا

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 12:45

[align=justify]راماجونا Ramajuna در روستايي اقامتي كوتاه داشت.
مردي نزد او آمد و به او گفت كه مي خواهد خداوند را تجربه كند.
راماجونا از او پرسيد، "آيا تاكنون عاشق كسي بوده اي؟"
مرد پاسخ داد: "نه من هرگز به اين چيزهاي پيش پاافتاده فكر نمي كنم. من هرگز اين چيزهاي پست را طالب نيستم، من مي خواهم خدا را تجربه كنم."
راماجونا دوباره پرسيد، "آيا هيچگاه به عشق فكر نكرده اي؟"
مرد با تاكيد تمام پاسخ داد: "من حقيقت را مي گويم."
مرد بيچاره درست مي گفت. در دنياي مذهب، عاشق بودن يك عدم صلاحيت است. او يقين داشت كه اگر مي گفت عاشق كسي بوده، آن پير از او خواهد خواست تا خودش را در همانجا و هم اكنون از آن خلاص كند ، كه وابستگي ها را رها سازد و عواطف دنيايي را ترك گويد تا بتواند از او درخواست ارشاد كند. بنابراين حتي اگر هم كسي را دوست مي داشته، پاسخ منفي داد. زيرا كجا مي توانيد شخصي را پيدا كنيد كه هرگز، كمي هم عاشق نبوده باشد؟
راماجونا براي سومين بار پرسيد، "چيزي بگو، خوب فكر كن. نه حتي كمي عشق؟ ، براي يك نفر، براي هيچكس؟ آيا هيچكس را حتي كمي هم دوست نداشته اي؟"
سالك گفت، "مرا ببخش، ولي چرا يك سوال را بارها و بارها تكرار مي كني؟ من حتي از فاصله اي دور هم عشق را لمس نكرده ام. من مي خواهم خدا را تجربه كنم."
آنوقت در اينجا راماجونا گفت، "پس تو بايد مرا معذور بداري. لطفاً نزد ديگري برو. تجربه ي من نشان مي دهد كه اگر كسي را دوست داشته باشي، هر كسي را، كه اگر مزه اي از عشق را چشيده باشي، آن عشق مي تواند به چنان نقطه اي گسترش يابد كه به خداوند برسد. ولي اگر تو هرگز عاشق نبوده اي، آنوقت چيزي در درون نداري كه رشد بدهي. تو آن بذر را نداري كه بتواند به يك درخت رشد يابد. برو و از ديگري بپرس."[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پادشاه و بادبزن

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 12:51

[align=justify]يك دستفروش كه بادبزن هاي دستي مي فروخت از كنار قصر پادشاهي گذر مي كرد و فرياد مي زند:
"بادبزن ها منحصربه فرد و شگفت انگيز ساخته ام. اين بادبزن ها هرگز قبلاً ديده نشده است."
آن پادشاه مجموعه اي از بادبزن هاي دستي داشت كه از تمام دنيا گرد آوري شده بود و بنابراين بسيار كنجكاو شد.
از بالكن قصرش نگاهي به بادبزن هاي منحصرب هفرد اين مرد دوره گرد انداخت.
به نظر او بادبزن ها معمولي به نظر مي رسيدند كه ارزش چنداني هم نداشتند، ولي به هرحال، او مرد را به بالا
فرا خواند. شاه پرسيد: "چه چيز منحصربه فردي در بادبزن هاي تو وجود دارد؟ و قيمتشان چيست؟"
مرد دستفروش گفت، : " عاليجناب، قيمتشان گران نيست. بادرنظرگرفتن كيفيت آن ها، قيمتشان خيلي كم است:
هر بادبزن يكصد روپي!"
شاه در عجب شد: "يكصد روپي؟! اين بادبزن ها به يك پايسا (يك صدم روپي م.) همه جا در بازار موجود است
و تو مي گويي يكصد روپي؟ چه چيز مخصوصي در مورد اين ها وجود دارد؟"
دستفروش گفت، " چه چيز مخصوص؟ هر بادبزن تضميني يكصدسال دوام دارد. در طول صدسال خراب نمي شود."
شاه گفت، "طوري كه به نظر مي رسند، حتي يك هفته هم دوام ندارند! آيا مي خواهي به من حقه بزني؟
اين يك كلاهبرداري است و آن هم با خود شاه؟!"
فروشنده پاسخ داد: "خداي من! چگونه جرات كنم؟ من همه روز از اينجا گذر مي كنم. قيمت هر بادبزن صد روپي است و اگر صدسال دوام نياورد، من تضمين مي كنم. من همه روزه در خيابان در دسترس هستم.
و به علاوه، شما حاكم اين سرزمين هستيد، من چگونه جرات مي كنم سر شما را كلاه بگذارم؟"
بادبزن با قيمتي كه درخواست شده بود خريداري شد. باوجودي كه شاه به آن مرد اعتماد نكرد، ولي بسيار كنجكاو بود كه چگونه اين مرد چنان ادعايي را كرده است. به آن فروشنده دستور داده شد تا هفت روز ديگر خودش را به آنجا معرفي كند.
محور چوبي وسط بادبزن ظرف سه روز بيرون آمد و در كمتر از يك هفته بادبزن از هم متلاشي شد.
شاه يقين داشت كه آن مرد دوره گرد هرگز خودش را نشان نخواهد داد، ولي در كمال شگفتي ديد كه در روز هفتم، سرساعت مقرر حاضر شد: "عاليجناب، در خدمت شما هستم."
شاه غضبناك بود: "اي حقه باز! اي احمق! ببين. اين بادبزن تو است كه همه اش شكسته و درهم ريخته. اوضاعش ظرف يك هفته چنين است و تو تضمين كردي كه صدسال دوام خواهد داشت! آيا تو ديوانه اي؟ يا اينكه بسيار حقه باز هستي؟"
مرد با تواضع پاسخ داد: "با تمام احترام، به نظر مي رسد كه جنابعالي نمي دانيد چگونه از بادبزن استفاده كنيد!
اين بادبزن بايد صدسال عمر كند، تضمين شده است. چگونه از آن استفاده كرده ايد؟"
شاه گفت، "عجب! حالا هم  بايد ياد بگيرم چگونه خودم را باد بزنم؟!"
مرد گفت، "لطفاً عصباني نشويد. بادبزن چگونه يك هفته اي به اين روز افتاد؟ چطور باد زديد؟"
شاه بادبزن را برداشت و نشان داد كه چطور از آن استفاده كرده.
مرد گفت، "حالا مي فهمم! نبايد اينطوري باد مي زديد."
شاه پرسيد، "چه راه ديگري هست؟"
مرد توضيح داد، "بادبزن را ثابت نگه داريد و آن را مستقيم در برابرتان نگه بداريد و سپس سرتان را به دو طرف حركت بدهيد! بادبزن صدسال عمر مي كند. شما ازبين خواهيد رفت، ولي بادبزن دست نخورده باقي مي ماند.
بادبزن اشكالي ندارد، روشي كه شما باد مي زنيد اشتباه است. بادبزن را ثابت نگه داريد و سرتان را حركت دهيد.
عيب بادبزن من در چيست؟ تقصير شماست، نه بادبزن!"[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

راماکریشنا

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 12:56

[align=justify]راماکریشنا یکی از ساده ترین انسان های ممکن بود. یک روز مردی که بخاطر معجزاتش مشهور بود به دیدار او رفت. راماکریشنا در کنار رودخانه داکشینشاور  Dakshineshwar که نزدیک کلکته است نشسته بود: جایی که رود گنگ بسیار فراخ و زیبا می شود. آن مرد قدیس از کراماتی که داشت بسیار مغرور بود و با این هدف آمده بود که به راماکریشنا نشان بدهد که دیانت او بی ارزش است.
با نخوت زیاد و با نفسی مغرور به او گفت، "چرا اینجا بیکار زیر درختی نشسته ای؟  بیا پیاده به روی آب گنگ راه برویم." راماکریشنا گفت، "تو راه زیادی آمده ای. فقط قدری استراحت کن و سپس با هم برای  پیاده روی بر آب گنگ خواهیم رفت."
مرد نشست و راماکریشنا گفت، "می توانم یک سوالی بپرسم؟ چقدر طول کشید که هنر راه رفتن روی آب را آموختی؟" مرد گفت، "تقریباٌ سی و شش سال."
راماکریشنا خندید و گفت، "وقتی من بخواهم به آن سوی رودخانه بروم ،  فقط دو پایسا (دوصدم روپی م) می پردازم. آن را هم مرد قایقران که می داند من مرد فقیری هستم از من نمی گیرد. تو سی و شش سال را تلف کردی فقط برای هنری که دو پایسا ارزش دارد. باید خیلی احمق باشی!"
حتی اگر روی آب هم راه بروی این تو را روحانی نمی کند، به تو لمحه ای از الوهیت نمی بخشد. برعکس، تو را بیشتر از خداوند دور می کند. موجودی نفسانی می شوی، زیرا می توانی کاری را بکنی که دیگران نمی توانند انجام دهند.[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

اکنات

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 13:06

[align=justify]مردی بود که همیشه با مباحثش بر ضد خدا و برضد بهشت و جهنم موجب آزار همسایگان می‌شد. او یک بی خدا و ضد خدای تمام عیار بود. پادشاه آن سرزمین در مورد این مرد شنیده بود. او را به بارگاه شاه دعوت کردند و حتی مردان فرزانه ی دربار نیز نتوانستند او را متقاعد کنند.
درواقع متقاعد کردن یک انسان بی‌خدا تقریباٌ غیرممکن است. تاوقتیکه نتوانید مردی مانند من پیدا کنید، انسان بی‌خدا تمام مباحث شما را نابود می‌کند  زیرا شما در مورد خدایی فرضی بحث می‌کنید. شما نمی‌توانید سند بیاورید و شاهد زنده ارائه کنید و نمی توانید مباحثاتی اصیل ارائه دهید. قرن هاست که تمام مباحثات مربوط به خدا توسط افراد بی ‌خدا شکسته شده و دورانداخته شده‌اند.
عاقبت شاه گفت، "فقط یک فرصت دیگر به من بده: من مردی را می‌شناسم که فقط او می‌تواند در این مورد کاری بکند." و سپس نشانی آن مرد را در دهکده‌ی بعدی داد و گفت، "در نزدیکی روخانه معبدی هست. او را خواهی یافت. نامش اکناتEknath است. او تنها کسی است.... شاید او بتواند تو را عوض کند.... وگرنه تو غیرممکن هستی!"
ولی آن مرد بسیار خوشحال بود، برایش چالشی بزرگ بود. پس به آن دهکده رفت و وقتی به آنجا رسید ساعت حدود نه صبح بود. با خود گفت، "تا این ساعت او باید عبادت صبحگاهی‌اش را تمام کرده باشد و وقت خوبی است برای دیدار با او." ولی وقتی به آن معبد رسید باورش نمی‌شد. اکنات سخت درخواب بود نه تنها خواب بود بلکه پاهایش را روی مجسمه خدای معبد قرار داده بود. او از آن مجسمه به عنوان استراحتگاهی برای پاهایش استفاده می‌کرد!
آن مرد بی خدا برای نخستین بار در عمرش گفت، "خدای من! حتی من نمی‌توانم پاهایم را روی مجسمه خداوند بگذارم، باوجودی که من بی خدا هستم و خدا را باور ندارم. ولی کسی چه می‌داند، درنهایت شاید خدا وجود داشت، پس من نمی‌توانم چنین کاری بکنم. این مرد یک راهب است او باید ساعت پنج صبح قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شده باشد و حالا نه صبح است و او هنوز در خواب است! و آیا او می‌خواهد مرا به وجود خداوند معتقد سازد؟!
او هنوز غسلش را نکرده و نیایش صبحگاهی اش را بجا نیاورده است. و من فکر نمی کنم که او اهل عبادت باشد، چون پاهایش را روی مجسمه خدا قرار داده است."
قدری ترسید و فکر کرد که این مرد باید مردی خطرناک باشد! در آنجا نشست و منتظر ماند تا  اکنات از خواب بیدار شود. حدود نیم ساعت بعد اکنات از خواب بیدار شد. او حتی از خدا عذرخواهی نکرد که "مراببخش که پاهایم را روی تو قرار داده بودم." حتی نگاهی هم به آن مجسمه نینداخت.
آن مرد بی خدا گفت، "تو یک سالک هستی؟ مگر در کتاب مقدس ننوشته شده که سالکان باید قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شوند؟"
اکنات گفت، "بله، نوشته شده و تعبیر من این است که سالک هروقت از خواب بیدار شود، خورشید باید آنوقت طلوع کند. خورشید کیست؟ اگر او به من توجهی نکند چرا من باید به او توجه کنم؟" مرد گفت، عجیب است... ولی تو پاهایت را روی سر خدا قرا دادی."
اکنات جواب داد، "کجای دیگر می باید آنها را قرار دهم؟ زیرا در متون مقدس نوشته که خداوند درهمه جا هست. آیا می گویی که من نباید پاهایم را در هیچ کجا قرار دهم؟" مرد گفت، "عصبانی نشو. ولی بحث تو منطقی است. اگر خدا همه جا باشد آنوقت هرکجا که پاهایت را قرار بدهی همیشه روی سر خدا است!"
اکنات گفت، "خوب مشکل کجاست؟ این جا برای استراحت پای من جای خوبی است. برخی مردم احمق فکر می کنند که این خدا است. خدا همه جا هست  پس چگونه می تواند فقط در یک مجسمه سنگی باشد که توسط انسان ساخته شده؟ تو نمی توانی مرا گول بزنی."
مرد گفت، "مرا ببخش که صبح به این زودی در زندگی تو مشکل ایجاد کردم. ولی از دهکده مجاور می آیم و خود پادشاه مرا فرستاده است و من گیج شده ام که به تو چه بگویم زیرا من یک بی خدا بودم"  .... " بودم" چون حالا این مرد به نظر از هرکسی بی خداتر می رسد!
اکنات گفت، "هیچ اشکالی نیست، تو می توانی یک بی‌خدا باشی. خداوند ابداٌ ناراحت نمی‌شود. فقط مرا باور داشته باش. و حالا برو گمشو!" مرد گفت، " ولی شاه مرا در موقعیتی عجیب قرار داده. من به اینجا آمدم تا به وجود خداوند معتقد شوم." اکنات گفت، "به وجود خدا معتقد شوی؟ تو را چه کار به خداوند؟"
مرد گفت، "هیچ! من کاری با خدا ندارم." اکنات گفت، "خوب، پس چرا در مورد چیزهای بیفایده حرف می‌زنی. چیزی مفید را پیدا کن. من حالا باید بروم، وقت خوراک من است."مرد بی خدا گفت، "آیا در رودخانه غسل نمی‌کنی؟"
اکنات گفت "کی به رودخانه اهمیت می دهد؟ رودخانه همیشه آنجاست و من هروقت بخواهم می‌توانم در آن غسل کنم  نیمه شب، بعداز ظهر عجله برای چیست؟ رودخانه همیشه جاری است. ولی اگر به خانه ای که قرار است به من خوراک بدهند دیر برسم مشکل می شود  پس من بعد از غذا غسل می کنم."
مرد گفت، "ولی ما هرگز نشنیده‌ایم که راهبی بدون غسل کردن و بدون نیایش غذا بخورد." اکنات گفت، "تو باید در مورد راهبان کهنه و سنتی شنیده باشی. من مردی معاصر هستم.... و حالا وقت مرا تلف نکن: تو می توانی غسل کنی و نیایش کنی ولی من می‌روم تا غذایم را بگیرم و بیاورم."
و چون کسی به او قول غذا داده بود، رفت و غذا را آورد. او مقابل معبد نشسته بود و غذا می خورد که سگی آمد و یک قرص نان او را به دندان گرفت و فرار کرد. و آن مرد تماشا می‌کرد: اکنات دنبال سگ دوید و فریاد زد: "ای احمق! صبر کن." مرد با خود فکر کرد، "خدای من! آیا او می‌خواهد نان را از سگ پس بگیرد؟"
پس او هم دوید تا ببینید چه خواهد شد. اکنات به سگ رسید و گفت، "بارها به تو گفتم که اگر نان می‌خواهی فقط صبرکن ولی من به تو اجازه نمی‌دهم که نان را بدون کره بخوری." پس او نان را پس گرفت، قدری کره روی آن مالید و به سگ پس داد و گفت، " رامRam !  که در هند نام خداوند است  حالا می توانی بخوری، ولی مواظب رفتارت باش."
آن مرد تمام این صحنه را تماشا کرد: او سگ را "خدا" می خواند و اجازه نمی دهد که سگ نان را بدون کره بخورد.... "مردی بسیار عجیب و منحصربفرد. شاید حق با شاه باشد: که اگر این مرد نتواند مرا متقاعد کند، آنوقت هیچکس دیگر نمی‌تواند."
مرد رفت و پای اکنات را لمس کرد و گفت، "فقط مرا ببخش... من داشتم در مورد تو یک سوءتفاهم بزرگ می‌کردم. اینکه پایت را روی مجسمه خدا قرار می دهی فقط یک توجیه منطقی نیست. تو در آن سگ هم خدا را می بینی و اجازه نمی دهی که آن سگ.... تو مدت ها دویدی تا فقط روی نان آن سگ کره بمالی."
اکنات گفت، "این درست نیست که من نان با کره بخورم و خدا نان بدون کره بخورد و من بارها به او گفته‌ام، ولی او خدایی احمق است. این تقریباٌ هر روز اتفاق می افتد: وقتی سفره ام را باز می کنم او در جایی مخفی شده است. باید در کتاب های مذهبی خوانده باشی که خداوند همه جا حضور دارد: این همان خدایی است که همه جا هست!
"ولی من نیز مردی لجباز هستم. امروز فقط نیم مایل دویدم. یک روز ده مایل دنبالش دویدم. ولی تاوقتی که روی نانش کره نمالم اجازه نمی‌دهم که آن را بخورد. این درست نیست. آدم باید انصاف داشته باشد."
مرد گفت، "بله من از امروز صبح شاهد انصاف تو بوده‌ام! ولی من با تو بحثی ندارم. من همچون یک فرد باخدا به خانه‌ام بازمی‌گردم، زیرا برای نخستین بار در عمرم انسانی باخدا را دیده‌ام  تمام آن انسان‌های باخدا فقط از واژه‌ها استفاده می‌کنند ولی هیچ چیز درمورد خداوند نمی‌دانند. من یقین دارم که تو چیزی می‌دانی هرحرکت تو این را نشان می‌دهد. رفتار تو می‌تواند باعث سوءتفاهم شود، من خودم دچار آن شدم  ولی اکنون می‌توانم ببینم."
اکنات گفت، "فراموشش کن. بیا و به من ملحق شو: من به قدر کافی غذا برای دو نفر دارم، زیرا می دانستم که تو باید در اینجا منتظر مانده باشی."
مرد گفت، "ولی من باید اول غسل کنم."
اکنات گفت، "فراموش کن. به تو گفتم که رودخانه در تمام روز جاری است. هروقت که بخواهی می توانی غسل کنی. هیچ مانعی وجود ندارد."
مرد گفت، "ولی باوجودی که من یک بی خدا بودم... بگذار اول به معبد بروم و پای مجسمه را لمس کنم و بعد غذا بخورم."
اکنات گفت، "اگر به معبد بروی... مردی از من بدتر نخواهی یافت. اول غذا بخور و بعد هرکار بی‌معنی که خواستی انجام بده. من گرسنه هستم و نمی‌توانم صبر کنم. ولی تو مهمان هستی. این معبد خانه‌ی من است. از وقتیکه من شروع کردم به زندگی در اینجا، همه از آمدن به این معبد منصرف شده‌اند. این تجربه‌ی تمام زندگی من بوده‌است: من هرکجا که بخواهم وارد هر معبدی می‌شوم و به زودی تمام نیایش‌کنندگان ناپدید می‌شوند زیرا من انواع کارها را در معبد می‌کنم... تو هنوز چیز زیادی ندیده‌ای. بیا و اول غذایت را بخور."
[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

این نیز بگذرد

پستتوسط hemmati » پنج شنبه فروردين ماه 19, 1389 13:09

[align=justify]در زمان هاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي ميكرد كه وزيران خردمند زيادي در خدمت داشت.
روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فراخواند و به آنها گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد جمله اي حك شده باشد كه وقتي ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين جمله نگاه ميكنم مرا غمگين سازد.
وزيران خردمند همگي به فكر فرو رفتند و شروع به مشورت با يكديگر كردند. در نهايت آنها تصميم گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند كه بر روي نگين آن اين جمله حك شده باشد: " اين نيز بگذرد "[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » شنبه فروردين ماه 21, 1389 11:15

برنده هميشه بخشي از پاسخ است‎؛ بازنده هميشه بخشي از مشكل است‎. برنده هميشه برنامه‎اي‎ دارد؛ بازنده هميشه عذر و بهانه‎اي دارد. برنده هميشه مي‎گويد بگذار كمكت كنم‎، بازنده هميشه‎ مي‎گويد از دست من كاري بر نمي‎آيد. برنده هميشه براي هر مشكلي راه‎حلي دارد؛ بازنده هميشه‎ مشكلي براي راه‎حل دارد. برنده هميشه در كنار تله‎اي‎، برگ سبزي مي‎بيند، بازنده هميشه در كنار هر برگ سبزي‎، دو يا سه تله مي‎بيند. برنده هميشه مي‎گويد ممكن است دشوار باشد، ولي غيرممكن‎ نيست‎؛ بازنده هميشه مي‎گويد ممكن است امكان‎پذير باشد، ولي خيلي دشوار است‎.
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.

برای نویسنده این مطلب amirhvr تشکر کننده ها:
hemmati (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

پستتوسط amirhvr » شنبه فروردين ماه 21, 1389 11:19

از همه امكانات استفاده كنيد

روزي پسربچه‎اي‎، مشغول بازي با ماسه‎ها در ساحل بود. چند ماشين كاميون و بيلي پلاستيكي‎ قرمزرنگ همراه خود داشت‎. در حال درست كردن جاده و تونل با ماسه‎هاي نرم‎، ناگهان سنگ بزرگي را سد راه خود ديد. پسربچه هر چه تلاش كرد، نتوانست سنگ بزرگ را از سر راه خود كنار بزند. هرچه‎ تلاش مي‎كرد، سنگ كمي تكان مي‎خورد، ولي دوباره به سرعت سر جاي اول خود باز مي‎گشت‎. سرانجام‎، از فرط نااميدي به گريه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره خانه‎شان‎، تلاش‎هاي او را نظاره‎ مي‎كرد. وقتي متوجه اشك‎هاي پسرش شد، كنار او آمد. با لحني مهرباني‎، ولي محكم گفت‎: «پسرم چرا از همه توانت براي كنار زدن سنگ استفاده نكردي‎؟» پسرك هق‎هق كنان و نااميد گفت‎: «پدر، همه تلاشم‎ را به كار بستم‎، ولي موفق نشدم‎!» پدر با مهرباني گفت‎: «نه پسرم‎، تو از همه امكانات قابل دسترست‎ استفاده نكردي‎، چون از من درخواست كمك نكردي‎.» سپس خم شد و سنگ را از سر راه پسرش‎ برداشت‎. آيا شما نيز به سنگ‎هاي بزرگ در راه زندگي‎تان برخورد كرده‎ايد؟ آيا به خاطر عدم موفقيت و جابجايي آن‎ها، دچار احساس خشم و نااميدي شده‎ايد؟ اميد خود را از دست ندهيد و دست از تلاش‎ نكشيد، چون اگر خوب به اطراف خود بنگريد، در خواهيد يافت كه دستاني ياري‎بخش به سوي شما دراز شده‎اند!
.: سختی ها فانی اند ، سرسختان باقی :.
amirhvr
پشتیبان سایت بازنشسته
پشتیبان سایت بازنشسته
 
پست ها : 55
تاريخ عضويت: شنبه آبان ماه 29, 1388 01:00
محل سکونت: Tehran
تشکر کرده: 550 بار
تشکر شده: 7 بار
امتياز: 0

برنده یا بازنده

پستتوسط hemmati » شنبه فروردين ماه 21, 1389 11:36

[align=justify]
برنده یا بازنده

برنده متعهد مي شود.
بازنده وعده مي دهد.
وقتي برنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد: اشتباه كردم .
وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد: تقصير من نبود.
برنده بيش از بازنده كار انجام مي دهد، و در انتها باز هم وقت دارد .
بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد.
برنده به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد.
بازنده از كنار مشكل گذشته، و آن را حل نشده رها مي كند.
برنده مي گويد: بيا براي مشكل راه حلي پيدا كنيم .
بازنده مي گويد: هيچ كس راه حلي را نمي داند.
برنده مي داند به خاطر چه چيزي پيكار مي كند و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد .
بازنده آن جا كه نبايد، سازش مي كند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه مي كند .
برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان مي دهد.
بازنده مي گويد: «متاسفم»، اما در آينده اشتباه خود را تكرار مي كند.
برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح مي دهد، هر چند كه هر دو حالت را مد نظر دارد .
بازنده دوست داشتني بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح مي دهد، حتي اگر بهاي آن خفت  و خواري باشد.
برنده گوش مي دهد .
بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.
برنده از ميانه روي و نرمش خود احساس قدرت مي كند.
بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهي از موضع ضعف، و گاهي همچون ستمگران فرودست رفتار مي كند.
برنده مي گويد، بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد.
بازنده مي گويد، تا بوده همين بوده و تا هست همين است.
برنده به افراد برتر از خود، احترام مي گذارد، و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد .
بازنده از افراد برتر از خود خشم و نفرت داشته، و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است .
برنده گامهاي متعادلي بر مي دارد.
بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند.
برنده مي داند كه گاهي اوقات، پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد .
بازنده بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است .
برنده ارزيابي درستي از توانائيهاي خود داشته، و هوشمندانه از ناتواني هاي خود، آگاه است.
بازنده از توانايي ها و ناتواني هاي واقعي خود بي خبر است.
برنده مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچك تر تفكيك مي كند، تا حل آن آسان گردد.
بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند .
برنده مي داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود.
بازنده احساس مي كند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.
برنده تمركز حواس دارد.
بازنده پريشان حواس است.
برنده از اشتباهات خود درس مي گيرد.
بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، ياد گرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند .
برنده مي كوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادري كه اين دل آزاري در راستاي يك هدف  بزرگ باشد.
بازنده نمي خواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را مي كند.
برنده ثروت اندوزي را وسيله اي براي لذت بردن از زندگي مي داند.
بازنده مال اندوزي را هدف خود قرار مي دهد،‌ بنابر اين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه  نمي تواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نمي شود.
برنده نسبت به فضاي اطراف خود حساس است.
بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است.

بازنده شكستهاي خود را ناشي از، تبعيض يا سياست مي داند.
برنده ترجيح مي دهد كه، خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را، و وقت زيادي را صرف عيب جويي نمي كند.
بازنده فقط به قضا و قدر اعتقاد دارد.
برنده معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين مي كنيم.
بازنده از اين كه بيش از آنچه مي گيرد، بدهد، احساس مي كند بازنده است.
برنده در چنين موقعيتي احساس مي كند كه اعتبار خود را براي آينده تقويت مي نمايد.
بازنده اگر از ديگران عقب بماند، تندخو و خشن مي شود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بي احتياطي مي كند.
برنده در هر شرايطي كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ مي كند.
بازنده از اين كه خود و يا ديگران به نقايص وي آگاهي يابند، هراسان است.
برنده مي داند كه نارسايي هاي او جزيي از شخصيت وجودي اوست، در حالي كه مي كوشد تا آثار ناگوار اين نقايص را پاک کند، و هرگز تاثير آنها را انكار نمي كند .
بازنده هنگامي كه از ديگران بدرفتاري مي بيند، خشم و ناخشنودي خويش را به زبان نمي آورد و  زجر مي كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتري را پديد مي آورد .
برنده در چنين شرايطي آزادانه، رنجش و آزردگي خود را بيان نموده، تخليه ي احساسي مي كند،  سپس مساله را به فراموشي مي سپارد.
بازنده به استقلال خود مي بالد، در صورتي كه در حال دنباله روي است، و اراده اي از خود ندارد .
برنده مي داند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران.
بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير مي شمارد.
برنده داوري او درباره ديگران با توجه به چگونگي استفاده آنان از توانايي ها و استعدادهاي خودشان است، نه بر مبناي معيارهاي موفقيت مادي و دنيوي، و براي يك «پسربچه واكسي» كه كارش را استادانه انجام مي دهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتري قايل است
بازنده فكر مي كند كه براي بازنده شدن و برنده شدن قوانيني وجود دارد
برنده مي داند كه هر قاعده اي در هر كتابي را، مي توان ناديده انگاشت، جز يكي، «هماني كه هستي و مي خواستي، باش» تنها برگ برنده، در دنيا همين است.
بازنده به كساني كه از خودش قوي ترند، تكيه مي كند، و عقده هاي خود را بر سر افراد ضعيفتر از  خويش خالي مي كند.
برنده روي پاي خود مي ايستد و از اينكه ديگران، به وي تكيه كنند، احساس تحميل شدن نمي كند.

برنده در وجود يك آدم بد، خوبي ها را مي جويد و روي همين قسمت كار مي كند .
بازنده در وجود يك انسان خوب، بدي ها را مي جويد. از اين رو به سختي مي تواند با ديگران  همكاري كند.
برنده در عين حال كه تعصبات خود را مي پذيرد، تلاش مي كند كه در هنگام قضاوت كردن بر اين تعصبات غلبه كند.
بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابر اين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش خواهد بود .
برنده هراسي ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللي  وارد نمي شود.
بازنده سازگار شدن با موقعيتهاي ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح مي دهد .
برنده بازي سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگي ها را همواره پاداشي نيست، بي آنكه ديدگاهي بدبينانه داشته باشد، درك مي كند.
بازنده بي آنكه بازي هاي سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است.
برنده مي داند كه چگونه مي توان جدي بود، بي آن كه خشك و رسمي باشد.
بازنده غالبا" خشك و رسمي است، زيرا فاقد توانايي جدي بودن است
[/align]
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)

برای نویسنده این مطلب hemmati تشکر کننده ها:
amirhvr (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

زن برتر است یا مرد؟

پستتوسط hemmati » جمعه خرداد ماه 20, 1389 02:03

خداوند زن را از پهلوی سمت چپ مرد آفرید زیرا..
از سر مرد, زن را نیافرید تا نسبت به مرد تسلط نداشته باشد.
از پای مرد, زن را نیافرید تا مرد نسبت به او تسلط نداشته باشد.
از پهلوی مرد آفرید تا هر دو برابر هم باشند و هیچ کدام نسبت به دیگری برتری نداشته باشند و تکیه گاه یکدیگر باشند.
از سمت چپ آفرید زیرا نزدیکترین مکان به قلب است.
مکانی که منبع عشق است.
تا بتوانند نسبت به یکدیکر عشق بورزند و یکدیگر را دوست بدارند.
با آرزوی برکات الهی برای همه شما دوستان عزیز

تنها خردمندترین و نادان ترین انسانها هیچ گاه متحول نمی شوند (کنفوسیوس)
hemmati
کاربر ویژه
 
پست ها : 219
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 17, 1388 00:00
تشکر کرده: 139 بار
تشکر شده: 315 بار
امتياز: 0

پستتوسط nrsy » جمعه شهريور ماه 11, 1390 14:31

زندگی امروز خواست و ارزوی دیروز ماست و فردای ما ارزو و خواسته امروز ما خواهد بود دنیایی که ما برای خود ساخته ایم بازتاب افکار و نگرش درونی ماست!
گذشته را رها کن به آینده برای امروز فکر کن  - گذشته گذر کردی و آینده در راه است و فقط حال است که در دستانت قرار دارد! فردای ما خواست امروز ماست و خواستن ما بشرط تلاش و اراده و تدبر و امید میسر میشود - مواظب نگرشها و خواست های درونیمان باشیم چرا که آینده و سرنوشت مارا خواهند ساخت!

برای نویسنده این مطلب nrsy تشکر کننده ها:
nazem (يکشنبه دي ماه 11, 1390 06:52)
رتبه: 8.33%
 
nrsy
 
پست ها : 1
تاريخ عضويت: جمعه شهريور ماه 10, 1390 00:00
محل سکونت: tehran
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 1 دفعه
امتياز: 0


بازگشت به عرفان شمس و مولانا

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

cron