
شما روز من را زيبا ساختيد!
ژينا ادامه داد، "مثلا، در شرکت GEICO سيستم خاصي پياده ميشد. در اين سيستم اگر براي کسي کار خوبي انجام ميداديد (مثلا در غياب يا تاخير او به تلفنش جواب ميداديد تا گزارشش کامل شود)، او يک کارت آبي رنگ کوچک به شما ميداد که روي آن توسط شرکت چاپ شده بود، *تشکر، شما روز من را زيبا ساختيد!*" بعد کار خوبي که شما برايش انجام داديد را روي آن مينوشت.
"کار خوبي بود، چون باعث ميشد ما درک کنيم مردم واقعا از ما بابت کارهاي کوچکي که برايشان انجام ميدهيم قدرداني ميکنند. مثلا اگر يکي از همکاران عجله دارد، به او اجازه دهيد جلوتر از شما در صف رستوران قرار بگيرد يا به او يک رمان از نويسندهاي که ميدانيد دوست دارد را قرض دهيد." ...
دوشنبه، 23 آذر ماه ، 1388
بازديد:154 بار
هرگز نميتوانيد به گذشته برگرديد (آيا واقعا ميخواهيد به گذشته برگرديد؟)
بحث کم کم به موضوعات جالبتر کشيده شد. وقتي شنيدم ژينا در حال حاضر نماينده ارشد آن شرکت است، خيلي هيجان زده شدم. او پيشرفت خود را مرهون دوستي خود با زني به نام پاملا در آن شرکت عنوان کرد که او را مشاور و راهنماي خود به حساب ميآورد.
به ژينا اصرار کردم ماجرا را برايم تعريف کند. گفت، "خوب، هميشه در ناهارخوري شرکت به اين زن لبخند ميزدم. او به نوعي من را به ياد مادرم ميانداخت. خلاصه، يک روز وقتي رستوران پر بود، او نزد من آمد و پرسيد .....
دوشنبه، 23 آذر ماه ، 1388
بازديد:157 بار
سرگذشت و زمان حال پريسيلا
عصر آن روز، زماني که داشتم با دوستانم غذاي حاضري ميخوردم، در مورد مواجه مختصر خود با پريسيلا در بعد از ظهر آن روز صحبت کردم. يکي از دوستانم بعد از فارغ التحصيل شدن با پريسيلا در يک شرکت بيمه کار کرده بودند. از اين دوستم که ژينا نام داشت، پرسيدم بعدش چه اتفاقي افتاد. او لحظهاي خاموش ماند و واضح بود که مدتهاي طولاني در مورد پريسيلا فکر نکرده بود.
سپس گفت، "خوب، بعد از اينکه فارغ التحصيل شديم، به نظرم هر کسي به نوعي او را فراموش کرد. حدودا نيمي از دوستان يا دختران دار و دسته او نتوانستند به دانشگاه راه پيدا کنند و تا آنجا که من ميدانم، رابطه آنها با يکديگر قطع شد. حداقل اينکه خود پريسيلا خيلي در مورد دوستان قديمي اش صحبت نميکرد."
از او پرسيدم، "پريسيلا چقدر در شرکت بيمه GEICO ماند؟"
ژينا ادامه داد...
دوشنبه، 23 آذر ماه ، 1388
بازديد:165 بار
کاشتن دانههاي دوستيهاي جديد
سال قبل به زادگاه قديمي خود سفر کردم، چون بايد به يک مسئله مالي کوچک در آنجا ميپرداختم. سه نفر از همان هم کلاسيهاي قديمي که در موردشان صحبت کردم، هنوز در آن شهر زندگي ميکردند. تصميم گرفتيم هر نفر يک خوراکي براي همه بچهها بخرد و سپس درست مثل چند سال قبل شب را با هم خوش بگذرانيم.
به مغازه رفتم تا مقداري ميوه و پنير تهيه کنم. همراه با دوستانم در صف قرار گرفتيم. جلوي ما يک خانم درشت هيکل بود که يک لباس خانگي و پنبهاي ارزان و چروک پوشيده بود. از آن زنهايي بود که اگر عموي دهاتي ام چارلي او را ميديد، ميگفت، "لباسش را نگاه کن! زمستانها کلي گرمش ميشود و تابستانها کلي روي زمين سايه درست ميکند." هر چند دقيقه که صف جلوتر ميرفت، آن خانم چند قدم بر ميداشت و سبد پر از خوراکي اش را به همراه دو بچه شلوغش به جلو حرکت ميداد...
دوشنبه، 23 آذر ماه ، 1388
بازديد:175 بار
اصل شخصي من
زماني که از صميم قلب ميدانم چيزي صحيح است، به دنبال آن خواهم رفت. چه اين مسئله به اندازه روابط نژادي مهم باشد و چه مثل از بين بردن يک گروه متکبر تشکيل شده از بچههاي دبيرستاني اهميت کمتري داشته باشد، من اولين کسي خواهم بود که آن کار را براي گروه دوستانم انجام خواهم داد و به اصطلاح براي خاطر آنها به پا خواهم خواست. بله، آنها از من به خاطر اين کار خوششان خواهد آمد. ولي، از همه بيشتر، خودم از خودم خوشم خواهد آمد. (و اين اولين قدم در جهت آن است که همه را دوستدار خود سازم.)
يكشنبه، 22 آذر ماه ، 1388
بازديد:186 بار
چگونه ميتوان قدرت جاذبه مغناطيسي خود را افزايش داد؟
روزا پارکس اين کار را انجام داد. ژاندارک اين کار را انجام داد. ژوليس سزار نيز اين کار را انجام داد. همه ما فرصتهايي بدست ميآوريم تا کارهايي کوچک براي دوستان و عزيزانمان انجام دهيم. همه ما ميتوانيم اولين کساني باشيم که اين کارها را براي آنها کرده است و از اين طريق نزد آنها به قهرمان و دلاور تبديل شويم...
يكشنبه، 22 آذر ماه ، 1388
بازديد:244 بار
هيولاي چشم سبزي که درون صندوق من بود
رستوران مدرسهاي که در آن درس ميخواندم به شيوه کافه تريا اداره ميشد. يعني بچهها براي خودشان غذا ميبردند. ميزهايي مثل ميزهاي پيکنيک به همراه صندليهايي با فاصله زياد از هم در آن چيده شده بود. تنها پريسيلا و بچههايي که دور و برش بودند، در کنار ميز نزديک پنجره مينشستند. هر روز پريسيلا خود را به آخر رديف ميزها ميرساند و چند تا از هم گروهي هايش خود را با عجله به ميزي که پريسيلا قرار بود بنشيند، ميرساندند. آنها صندلي خود را جايي قرار ميدادند که احتمال بيشتري ميدادند اين شاهزاده خانم بيشتر به آن بها دهد...
يكشنبه، 22 آذر ماه ، 1388
بازديد:169 بار
ايستادن براي دوستان خود
در مدرسهاي که درس ميخواندم، دختري به نام پريسيلا وجود داشت که محبوبيت او از همه دختران ديگر بيشتر بود. حتي الان بعد از گذشت اين همه سال، وقتي در مورد او مينويسم، احساساتي ميشوم. همه او را به چشم يک شاهزاده خانم ميديدند و دوست داشتند زير سايه او باشند. آنها سعي ميکردند مثل او راه بروند، صحبت کنند و لباس بپوشند...
يكشنبه، 22 آذر ماه ، 1388
بازديد:153 بار
نيروي هديه دادن
يا راهي خوب براي رهايي از خرت و پرتهايي که آنها را نميخواهيد!
آيا شما يک سنجاب يا هزارپا هستيد؟ بعضي افراد مثل سنجابها هستند. سنجاب هر چيزي که دستش ميآيد را ذخيره و نگهداري ميکند. به نظر ميرسد سرشت اين حيوانات به گونهاي است که نميتوانند چيزي را دور بريزند. (متاسفانه، من هم اينچنين هستم.) گروهي هم مثل هزارپا هستند. هزارپا به طور مداوم پوست مياندازد و به اين ترتيب خود را تغيير ميدهد. مثل تاريخ مصرفي که در بالاي کارتون شير درج ميشود، همه چيز در زندگي آنها يک مدت انقضاي سي روزه دارد. (PMR من يعني فيل نيز اينچنين است.)
حالا تقريبا مثل يک مراسم تشريفاتي شده است. هر سه شنبه و پنجشنبه عصر، همراه يکديگر زبالهها را از سه سري پله به داخل خيابان ميبريم تا مامور شهرداري آنها را جمع آوري کند. بناچار چند ساعت بعد که به رختخواب ميروم، راحت خوابم نميرود، چون به اين فکر ميکنم که باز هم اين خرت و پرتهاي ارزشمند را بايد دور بيندازم يا در حسرت دور انداختن فلان چيز ميسوزم. بعد آهسته روي پنجههاي پاهايم راه ميروم و خودم را به در اتاق فيل ميرسانم تا از ريتم منظم نفسش مطمئن شوم که در خواب عميقي است. با اين حيله مثل دزدها در تاريکي شب خودم را به درب منزل ميرسانم تا خرت و پرت ارزشمندي که دور انداخته بودم را نجات دهم...
شنبه، 21 آذر ماه ، 1388
بازديد:192 بار
روابطم با دوستم را تقويت ميکنم
اگر مردي وجود دارد که ميتوانم روابطم با او را تقويت کنم، براي او و خودم بليط تماشاي مسابقه تهيه ميکنم يا ترتيب آن را ميدهم تا با هم به تماشاي مسابقه برويم.
شنبه، 21 آذر ماه ، 1388
بازديد:147 بار
