روانشناسی، فال، فراروانشناسي ، انرژي درماني ، تجسم خلاق ، چشم سوم ، راز ، اعتماد به نفس ، آب مغناطیسی, دستبندهای مغناطیسی ، مغناطیس درمانی ، - Content

مقالات






محبوبیت در گوگل

با زدن دکمه 1 ما را در گوگل محبوب کنید



اطلاعات مفيد تجسم خلاق




جستجو در سایت تجسم خلاق


جستجو در وب
جستجوی سايت



اولين پرواز روح  من بوسيله طناب
شروع اولين مرتبه استفاده خود از طناب را مي آورم كه آن را بعنوان يك نظريه ماندگار بررسي مي كردم.
بر بستر خود در حاليكه درباره نظريه جديد خود فكر مي كردم آرميدم. مشغول ابداع روشي بودم كه براي نابينايان نيز مفيد باشد. روشي كه هيچگونه نيازي به تجسم بصري نداشته باشد. به نظريه استفاده از حس لامسه رسيده بودم كه بر بدن اثيري اعمال شود؛ «تصور لمسي»، زيرا اين حس قوياً در افراد نابينا وجود دارد.
چند دقيقه در بستر خود آرام گرفتم و آن نظريه را در ذهن خود بررسي كردم و ضمناً بدن خود را كاملاً وانهاده كرده ، آرام ساختم و آماده خواب شدم. سپس تصميم گرفتم كه آن را بيازمايم تا ببينم آيا واقعاً عملي است يا نه.
توجه: هيچ يك از روشهاي معمولِ وانهادگي، آرام ساختن ذهني و انرژي دادن به چاكراها را به كار نگرفتم. فقط مي خواستم ببينم كه آيا مي توان از اين طريق بر بدن اثيري اعمال فشار نمود يا نه.
دستان تخيلي خود را دراز كردم و شروع به بالا رفتن از طناب نمودم، دستي بالاي دست ديگر. در معده ام و در قسمت بالاي بدنم احساس تهوع كردم و در استخوانهاي بدنم احساس عدم تعادل و در بازوها و ساق پاهايم احساس قلقلك و خارش نمودم. ذهنم را آرام ساخته، افكارم را متوقف نموده و اراده ام را بر عمل بالا رفتن متمركز نمودم. فشار عظيمي را كه بر بدن اثيري ام اعمـــال مي شد احساس مي كردم. سر و بالاتنه اثيري ام كم كم آزاد مي گشت و سعي مي كردم به تبعيت از خط فشاري كه ايجاد كرده بودم از طناب بالا روم.               
در حاليكه هنوز از طناب آويزان بودم، احساس كردم امواج مغزي ام به سطح آلفا فروكش كرد و به محض اينكه وارد حالت خلسه شدم احساس سنگيني نمودم. به بالا رفتن ادامه دادم و حالت خلسه ام عميق تر گشت و بدنم حالا ديگر فلج شد. باز هم بالاتر رفتم. چاكراهايم باز شده و ارتعاشات شروع شدند. در شگفت شدم، من فقط دو دقيقه اين كار را انجام داده بودم! به بالارفتن ادامه دادم و بدن اثيري ام به زودي با صداي وزوز از بدن فيزيكي ام رها گشت.
اين فرايند بكلي با هرگونه فرايند خروج ديگري كه قبلاً انجام داده بودم متفاوت بود. بازتاب خروج به نظر نمي رسيد فرصتي براي قطع شدن داشته باشد و به سرعت مرا از بدنم خارج ساخت. من بدون اغراق خود را از بدن خويش بيرون كشيده بودم و در بالاي بدن فيزيكي خويش شناور بودم، در حاليكه از وجود خود در بستر نيز آگاهي داشتم.
چون اتاقم بسيار تاريك بود، رفتم كه از ديوار عبور كنم و وارد اتاق ديگري شوم كه نور بيشتري داشت. ناگهان وارد دنياي عجيبي شدم. با خود فكر كردم « در كدام جهنمي هستم؟» روشنائي بسيار كم بود و مه غليظي همه جا را فرا گرفته بود. بناي بزرگي با يك سقف كاهگلي قديمي در برابرم قرار داشت. در يك طرفم نرده هاي يك خانه كه از الوارهاي خشن ساخته شده بود قرلر داشت. آنسوي خانه را نگريستم و انعكاس نور را در آب مشاهده كردم. در آنسوي خانه درياچه اي وجود داشت.
اين منظره هيچگونه احساسي را در من برنيانگيخت و احساس دلتنگي نمودم. بنابراين سعي كردم بر قلمرو ديگري در عمق روياي خويش بروم. به دستان خود نگاه كردم. اين كار معمولاً مفيد است. دستانم سفيد و رنگ پريـده و غيـر واقعـي به نظــــــــر مي رسيد و به سرعت مانند يخ سفيدي كه تحت تأثير شعله آتش باشد شروع به ذوب شدن كرد. انگشتانم فوراً قطع شدند و بازوانم نيز بدنبال دستهايم ناپديد گشتند. سعي كردم آنها را بازسازي كنم. با تمركز سعي كردم شكل اصلي آنها را تجسم كنم و موفق هم شدم. ولي به محض اينكه كار تمركز را متوقف ساختم دوباره شروع به محو شدن كردند.
سپس به خود آمدم، چرا اين صحنه تا اين حد در نظرم آشنا است. من درون يك تصوير بودم. تصويري را روي ديوار، دقيقاً در همان مكاني كه از ديوار عبور كردم آويخته ام. تصوير يك خانه قديمي با بام كاه گلي و نرده هائي از ديوار خشن در اطراف آن. درياچه اي در پشت آن قرار دارد و منظره اوايل صبح را نشان مي دهد كه خورشيد اندك اندك همه جا را چراغاني مي سازد. هيچگونه ترديدي در آن مورد نداشتم. من درون آن تصوير بودم.
ديگر كافي بود. هوا آنقدر تاريك بود كه نمي توانستم از مناظري كه ضمن خروج مي ديدم لذت ببرم يا كاري انجام دهم. بر بدن فيزيكي خود كه هنوز مي توانستم احساسش كنم تمركز نمودم. بر حركت دادن دهان و چشمانم تمركز نمودم و اين كار مرا فوراً به بدن فيزيكي ام بازگرداند. برخاستم در بسترم نشستم و در حاليكه نتايج اين تجربه ام را يادداشت مي كردم درباره آن انديشيدم.
دوباره دراز كشيدم و سعي كردم باز هم از طناب بالا روم. ظرف چند دقيقه دوباره از بدنم خارج شدم. با خود فكر كردم«چقدر عالي است!» در بالاي بدنم شناور بودم و به اطراف اتاق مي نگريستم. در آنجا در تاريكي، تصويري بر روي ديوار قرار داشت. همان تصويري كه تصادفاً واردش شده بودم. دوباره بطرف تصوير رفتم. فقط براي اينكه ببينم آيا دوباره همان اتفاق مي افتد يا نه. همين كه به آن نزديك شدم بزرگتر و بزرگتر شد. و بنظر مي رسيد كه به داخل آن كشيده مي شوم. به محض اينكه در بالاي يآن قرار گرفتم، به جاي عبور از ديوار و تصوير به نظر مي رسيد كه به فضاي آن وارد مي شوم و در آنجا دوباره در آن فضاي مرطوب با نور ضعيف و آن خانه قديمي و نرده هايش قرار داشتم. همه چيز در آن اطراف واقعي مي نمود. نرده ها چوبي بودند و حتي هوا بوي ديگري داشت ، بوي مزرعه اي باتلاقي به مشام مي رسيد.
تصوير را دوباره ترك كرده و به بدن خود بازگشته و باز هم در دفتر يادداشتم همه چيز را يادداشت كردم. بيشتر شب را در آنجا آرميدم و درباره اتفاقي كه رخ داده بود انديشيدم و پيامهاي رمز و راز گونه آن را بررسي كردم. معناي آنها چه بود.
و بدين گونه « پرواز روح به واقعيتي معنوي» را كشف نمودم. اين روش فعلاً مرحله كودكي خود را مي گذراند و صرفاً روشي ناهموار جهت خلق دنيايي است كه بر پايه عادات ما بوجود مي آيد. تصميم دارم در آينده نزديك آزمايشهاي بيشتري در اين مورد انجام دهم شايد ابهامات آن را برطرف نمايم.
 
 





اولين پرواز روح من بوسيله طناباولين پرواز روح من بوسيله طناباولين پرواز روح من بوسيله طناباولين پرواز روح من بوسيله طناباولين پرواز روح من بوسيله طناب

در تاریخ : سه شنبه، 27 مرداد ماه، 1388
نویسنده :
(1172 مشاهده)

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
Content ©
iranpsychology